خیلی دور، همین بغل دست

۱۳۹۵/۱۱/۲۶   |   سینا همای   |   آنونس

یادداشتی دربارۀ انیمۀ ژاپنی «لاپوتا، قلعه ای در آسمان (1986) اثر هایائو میازاکی» در سایت «آنونس»

هایائو میازاکی یکی از دلخوشی های دورانی است که ما در آن زندگی می کنیم. در ظاهر امر او برای کودکان ژاپنی انیمیشن می سازد، اما مخاطب آثار او بدون هیچ طبقه بندی سنی، از تمام نسل ها، کشورها، فرهنگ ها و سنین هستند.
لاپوتا قلعه ای در آسمان، اولین فیلمی است که میازاکی در استودیوی گیبلی ساخته است. جالب این است که اگر کسی شناسنامۀ آثار میازاکی را از روی منابع رسمی نخواند، هرگز با توجه به داستان، رنگ و لعاب تصاویر و تکنیک های انیمیشنی، متوجه نخواهد شد که کدام یک قدیمی و کدام یک جدیدتر است. یک دلیلش هم شاید این است که آثار تولید شده به قدری از کیفیت بالا و ایده آلی برخوردارند که فاقد تاریخ مصرف اند.
قلعه ای از آسمان نیز اثری است رها و آزاد، به نسبت سایر آثار میازاکی، بیشتر به قواعد فیلمنامه نویسی غربی وفادار است، اما باز هم پابند آن قوانین نیست و مثل همیشه می بینیم که یک شخصیت شرور در ابتدای فیلم، به راحتی به یک شخصیت دوست داشتنی و خواستنی در پایان فیلم تبدیل می شود. طبق معمول، میازاکی در این فیلم مانند تمامی آثارش، دغدغۀ طبیعت، آشتی با طبیعت و نگهداری از آن را دارد که از عرفان و فلسفۀ شرقی نشات گرفته است. در تمامی آثار او حیوانات و جانوران عجیبی حضور دارند که در ظاهر بدشکل و ترسناکند. (نمونۀ بازرش توتورو است) و بعد هر چه پیشتر می رویم می بینم که از ملوس ترین و دوست داشتنی ترین کاراکترهای تاریخ سینما هستند. با این حال برخلاف سایر آثارش، در قلعه ای در آسمان، کاراکترهایی حضور دارند که از ابتدا تا انتها شرورند (چیزی که در آثار میازاکی بی سابقه است).
یکی از مسائلی که انیمیشن های میازاکی را برای مخاطبان جذاب می کند این است که او در اثنایی که داستانهای تازه ای تعریف می کند (که بسیاری از آنها سر از اساطیر و فرهنگ و افسانه های ژاپنی در می آورند) ساختارهایی آشنا را برای ما نیز به وجود می آورد. لاپولا، قلعه ای در آسمان نیز از این نظر مستثنی نیست. خود لاپوتا (که شهری معلق در آسمان است) از یک طرف تداعیگر بهشت و باغ عدن است و از طرفی دیگر، نام شهری است که در داستان جاناتان سوئیف – سفرهای گالیور – به عنوان یکی از مقصدها آمده بود. شیتا شاهدختی است که اجداد با تدبیرش، برای نجات دادن این سرزمین، که معدن جواهرات و طبیعت سالم و زیبایی ها بود، مجبور به ترک آنجا شده اند و طوری از آن دوری کردن که انگار چنین جایی وجود نداشته تا دیگران نیز دستشان از این سرزمین کوتاه باشد و تنها سرنخ داستان نگین کوچک گردنبندی است که در گردن شیتا قرار دارد و از او محافظت می کند.
گردنبند محافظ یکی از مفاهیمی است که در فرهنگ شرقی بسیار رایج است و برای غربی ها مفهومی نامانوس دارد. در مشرق زمین (از چین و ژاپن تا ایران و هندوستان) بسیار دیده می شود که گردنبندهایی بر بدن انسان ها یا حیوانات قرار دارد (نظرقربانی یا طلسم) که از آنها در برابر بلایا محافظت کند. شیتا چنین میراثی را با خود حمل می کند، که می تواند کلید ورود دوبارۀ او به سرزمین معلق لاپوتا باشد.
این، خود نیز یکی از ویژگی های گنجینه های شرقی است. گنجینه ها در غرب، تنها مادی هستند. آن ها تبدیل به پول می شوند و قدرتی مادی به همراه دارند که به رفاه شخصیت ها می انجامد. اما گنجینه های شرقی علاوه بر ارزش مادی ارزشی معنوی و جادویی و اعتباری نیز دارند. از این روست که وقتی یکی از شخصیت ها به چنین گنجینه ای دسترسی دارد، اصولاً با بیش از یک نوع از رقیب سر و کار دارد که قصد سرقت آن را دارد. یکی در پی تصاحب ارزش عاطفی گنجینه است و دیگری صرفاً به قدرت مادی آن نظر دارد. دقیقاً این تقابل در داستان ارباب حلقه ها (تالکین) نیز وجود داشت. اسپرنگل (گالوم) به دلیل تمایل عاطفی به حلقۀ سحرآمیز در پی دزدیدن آن از فردو بود و فرستادگان شیطانی زایون برای قدرت و سلطۀ قوی تر در پی تصاحب آن بودند. در سکانس اول قلعه ای در آسمان نیز می بینیم که هر دو دسته به سفینه ای فضایی که شیتا در آن قرار دارد حمله ور می شوند، و در این جا یکی از قواعد ژانر رمانس اتفاق می افتد. شیتا خود را از سفینه به بیرون پرت می کند و با کمک نیروی سحرآمیز گردن بند در آغوش پاتزو (پسری نوجوان فرود می آید). یعنی برای قهرمان، دوست جدیدی پیدا می شود که او را در تمامی ماجراها و حماسه ها یاری می کند و گاهی از خود قهرمان نیز فعال تر است.
از جمله دیگر اقتباسهای درون متنی از اساطیر، نام شیتا است که از سیتا، یکی از شخصیت های اصلی زن حماسۀ هندی رامایانا گرفته شده است و یکی از منابع فرهنگی شرقی نیز هست. از این دست ارجاع ها کم نیستند، و جالب آن است که تاویل و ریشه یابی آنها در انیمه های هایائو میازاکی، برای یک ایرانی بسیار ممکن تر و در دسترس تر از یک امریکایی است.
طبق معمولِ تمام آثار میازاکی، بین شخصیت های قصه، رابطۀ «دوستی» وجود دارد. اصولاً در فیلم های او، یکی از دو دوست یا نجیب زاده است و یا به نیرویی خاص یا قابلیتی منحصر به فرد مجهز است. این دو دوست با هم سفری پرماجرا را آغاز می کنند که تبدیل به سفر قهرمانی، حماسی می شود. یکی از هوشمندی های آثار میازاکی این است که شخصیت هایش از همان ابتدا عمیقاً به هم عشق می ورزند، اما هیچ وقت آن را به صورتی واضح و علنی نشان نمی دهند. یک دلیلش این است که این آثار در وهلۀ اول برای کودکان ژاپنی ساخته شده اند. دلیل دیگرش نگرش مدرن میازاکی برای بیان و توصیف روابط است. برای نمونه می شود ارجاع داد به سکانسی از فیلم نیکلاس ری، در مکانی پرت (in a lonely place) (1950) که بوگارت در مقام یک فیلمنامه نویس به زنش می گوید: "یک سکانس عاشقانۀ خوب باید دربارۀ چیز دیگه ای جز عشق باشه. مثلاً من این جا دارم گریپ فروت ها رو قاچ می کنم؛ و تو اون طرف لم دادی و نزدیکه که خوابت ببره. اما هرکس ما رو الان ببینه می فهمه که عاشق همیدگه ایم."
در قلعه ای در آسمان نیز مانند بسیاری از آثار میازاکی، عشق بین شیتا و پوتزو هرگز ابراز نمی شود. زیرا برخورد میازاکی نیز مدرن تر از آن است که به توضیح واضحات بپردازد. بنابراین دو قهرمان نوجوان همزمان در حال عشق ورزیدن و ماجراجویی هستند و در این بین بارها با یکی از دشمنان خود ائتلاف می کنند تا جایی که بین آنها نیز رابطه ای دوستانه به وجود می آید.
پوتزو برخلاف شیتا، پسری معمولی است که در سرزمین معدن داران زندگی می کند. او جز عشق و وفاداری ویژگی خاصی ندارد. زمانی پدرش در یک سفر اکتشافی لاپوتا را لحظه ای دیده و توانسته عکسی ناواضح از آن ثبت کند که هیچ کس را برای باور کردن این حقیقت متقاعد نمی کند. اما پوتزو قصد دارد ادعای پدرش را اثبات کند. تصویری که پدر او گرفته است، شاید تمثالی باشد شبیه به دستمال ورونیکا. داستانی که می گوید دختری به نام ورونیکا به مسیح داد. مسیح در حالی که صلیب خود را به دوش می کشید، خون و عرق خود را با آن دستمال پاک کرد و جای چهره اش بر حولۀ ورونیکا چاپ شد. و برای نسل ها، نقاشان از رد چهره ای که بر این دستمال افتاده بود، چهرۀ مسیح را طراحی می کردند. پوتزو باز هم تکرار کنندۀ همان داستان همیشگی شرقی است. پدری آرزو به دل می میرد و پسرش آرزویش را برآورده می کند.
اما از میان «دوستی»، «جادو»، «سفر قهرمان»، و «طبیعت»، طبیت مهم ترین نقشمایه (موتیف) آثار میازاکی است. این دغدغه، در بسیاری از فیلمسازان ژاپنی مشهود بوده، همان طور که در اپیزود دوم فیلم «خاطرات» (1995)، (تنسای اوکامورا)، فیلم «رویاها» اثر مشهور آکیرا کوروساوا و انیمیشن سریالی موشیشی نیز آن را می بینیم. دغدغۀ توجه به طبیعت، در کارگردان های ژاپنی دو سرمنشا دارد. ابتدا، عرفان شرقی و بودایی آن هاست که اصرار دارد انسان بیش از حدود متعارف بر طبیعت مسلط نباشد و حد خود را نگه دارد (همان طور که سایر حیوانات از این اصل تبعیت می کنند) و دیگری، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی در سال 1945 است که برای نسل ها و سالها، باعث از بین رفتن چندین گونۀ جانوری و عوارضی ژنتیک شد که کماکان ژاپنی های آن نواحی از آن رنج می برند. انیمیشن های میازاکی نوازش های کودکانه ای هستند بر این زخم کهنه، که شاید تسلی یا التیامی باشند.