ابتذال شر در نظام توتالیتری از منظر هانا آرنت در انیمه «پرنسس مونونوکه»

۱۳۹۵/۱۰/۱۵   |   احسان آجورلو   |   آنونس

بشر از آغازين روزهاي خلقت تاكنون همواره در كشمكش ميان «خير» و «شر» قرار داشته است. اين تقابل ازلي و ابدي دو نيروي «خير» و «شر» در جهان و پيامدهاي آن همواره نظر متفكران و انديشمندان را به خود جلب كرده است. این تقابل ساختگرا با بروز نظریه‌های پساساختگرایی مورد نقد قرار گرفت، یکی از نظریه‌پردازان این حوزه که دیدگاه‌های اخلاقی و انسانی خود را تحت فلسفه سیاسی عنوان کرد هانا آرنت بود. آرنت با توجه به دادگاه آیشمن و اتفاقات دوران نازیسم که خود نیز در آن زمان در آلمان حضور داشت، درباره محاکمه آیشمن پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که انسانیت را درباره تفکر و قدرت انتخاب به چالش می‌کشد و اصطلاح ابتذال شر را برای تفکر در بروز قانون و اخلاق قانونی درباره طبقات حاکم جامعه مورد استفاده قرار می‌دهد. نوشتار حاضر بر آن است تا به این پرسش پاسخ دهد که چگونه اخلاق بافت محور می‌تواند جامعه حاکمیت را به تفکر وادارد و تعامل فرهنگ و طبیعت را زنده کند. فرضیه نیز این است که طبیعت که در فلسفه غرب همواره دیگری لحاظ شده است با توجه به نظر آرنت می‌تواند یک تعامل با فرهنگ داشته باشد.
هانا آرنت دو گونه زندگی برای انسان ها قائل است؛ زندگی نظرورزانه و زندگی عمل ورزانه. با وجود تاکیدی که آرنت در کتاب وضع بشری بر زندگی عمل ورزانه دارد، به مرور زمان به ویژه پس از محاکمه آیشمان، آرنت به زندگی نظرورزانه و تفکر نیز اهمیت زیادی می دهد. از نظر آرنت، طبیعت بشر به واسطه آفریده بودن آدمی و نه آفریننده بودن وی به طور کامل قابل شناخت و تعریف نیست ولی وضع بشر به واسطه شمول بر توانایی های ایجاد شده توسط انسان ها قابل بررسی و شناخت است. «وضع بشری مجموع تمام فعالیت هایی است که در مجموع محیط اختصاصاً انسانی به وجود آورده است.» ( بخارا، 1383) آرنت قلمروی سه گانه برای جوامع انسانی قائل است که تحلیل های خود را با تاکید بر این سه قلمرو خصوصی، عمومی و اجتماعی انجام می دهد. از این دیدگاه می توان امر شخصی را مربوط به قلمرو خصوصی، امر اجتماعی را مربوط به قلمرو اجتماعی و امر سیاسی را مربوط به قلمرو عمومی دانست. وی قلمرو خصوصی را قلمروی پیشاسیاسی دانسته و زحمت را که فعالیتی انسانی به منظور برآورده کردن احتیاجات انسان و تامین نیازهای معیشتی وی است، مربوط به این قلمرو می داند. از منظر وی قلمرو عمومی، قلمرو عمل و گفتار است و تصمیم گیری به واسطه استدلال و اقناع در این قلمرو صورت می پذیرد. آزادی، برابری و جهان انسانی مشترک در این قلمرو ایجاد می شوند. از دیدگاه هانا آرنت، «کامل ترین نوع زندگی انسانی، زندگی مبتنی بر عمل بوده که مستلزم همراهی و ایجاد روابط بین انسان هاست. عمل و گفتار نیاز به محل بروز دارند که آن همان جهان مشترک انسانی است. عمل برخلاف زحمت و کار که موجب از دست رفتن فردیت و هویت انسان ها و فروکاسته شدن جامعه به جامعه یی مصرفی یا منفعت محور شده، جامعه یی انسان محور ایجاد کرده و بر تشخص و هویت و فردیت انسان ها تاکید دارد.» ( آرنت، 1389: 65). هانا آرنت نظریه خود را در مورد ابتذال شر به این مرحله رساند که شرهای بزرگ در کل تاریخ بشر به طور عام، و به طور خاص هولوکاست، نه توسط متعصبان کور یا بیماران با مشکلات روانی بلکه به وسیله مردم عادی که استدلال‌های دولت-ملتهایشان را پذیرفته‌اند به اجرا در آمده و به همین دلیل، از نظر این مردم اعمالشان رفتاری طبیعی بوده است. زیرا در صورت قبول نکردن این استدلا‌ل‌ها خودشان کشته می‌شدند. بنابراین هانا آرنت مفهوم شر را در بافتار در نظر می‌گیرد و نتیجه گیری می‌کند یک دترمینیسم شرارت کلی و فراگیر در جهان جاری است که این موضوع باعث ابتذال مفهوم عمیق شر شده است. انیمه «پرنسس مونونوکه» با زبان تصویر بیان‌گر این اندیشه هانا آرنت است. مهم‌ترین پرسش انیمه این است که شرارت چیست؟ شرارت از بین بردن جنگل برای نجات زندگی عده‌ای است که در فشار اجتماعی هستند؟ یا شرارت اجازه ندادن خدایان محافظ جنگل به انسان‌ها برای امرار معاش است؟ یا شرارت، طمع برای رسیدن زندگی بهتر است؟ هر کدام از شخصیت‌ها در پرنسس مونونوکه درگیر یک جبهه درگیری هستند که به نسبت بافتار خود حق با آنهاست، و برای رسیدن به حق زندگی مجبور به اعمال شرارت در قبال دیگری هستند. اینجاست که مفهوم عمیق شر در مقابل خیر به ابتذال کشیده می‌شود و در نهایت هم در یک وضعیت همین و همان انیمه به اتمام می‌رسد. پرنسس مونونوکه را می‌توان تنها اثری از میازاکی خواند که طبق اندیشه‌های غربی حرکت کرده است. و به حق در فلسفه غرب هم موفق ظاهر شده است. اما مهم‌ترین نکته که آغازگر بحث مقاله حاضر است. نظام حاکمیت در انیمه پرنسس مونونوکه است. نظامی که طبق نظر هانا آرنت یک نظام توتالیتری است. نظا توتالیترالیسم از نظر هانا آرنت تمام منافذ را می‌بیند و با همگن کردن مردم یک واحد صرف پدید می‌آورد که تنها پیرو اندیشه حاکیت توتالیتری باشد. مهم ترین بارزه چنین حاکمیتی گرفتن فرصت اندیشه از افراد است، به این علت که فضای توتالیتر را فضایی آزاد می‌داند و توهم این آزادی را به مردم انتقال می‌دهد. در پرنسس مونونوکه میازاکی سه حاکمیت را تدارک می‌بیند. این حاکمیت ها در تنوع سه گانه خود، حاکمیت امپراطوری که به دنبال از بین بردن روح جنگل به دست دیگری است. قبیه ماموراچی که کوچک و تنها به بقا خود می‌اندیشد و در نهایت بانو ایبوشی که با آن قلعه چوبی خود و درگیری که با طبیعت دارد مرکزیت انیمه را تشکیل می‌دهد. رابطه این سه حاکمیت با هم از ابتدایی‌ترین صحنه فیلم که گرازی به سمت قبیله ایبوشی حمله ور می‌شود آغاز می‌شود. گراز با سیاست گذاری قلعه بانو ایبوشی زخمی و به سمت قبیله حمله ور می‌شود و در جلوتر شاهد هستیم که بانو ایبوشی در نهایت جدال با طبیعت با نوع دوستی با بیماران طاعون‌زده برخورد می‌کند. این برخورد در کنار حمایت امپراطوری از بانو ایبوشی که به طور رسمی که حکومت کوچک و استقلال طلب دارد همه در تناقضی است که در نظام های توتالیتری برای توهم آزادی در مردم پدید می‌آید. اما مهم‌ترین نکته این انیمه جدالی است که بین فرهنگ و طبیعت شکل می‌گیرد. البته هر چند در انتها این جدال نیز به توتالیتری عظیم‌تر از فلسفه هانا آرنت ختم می‌شود اما بزرگ‌ترین بارزه و نمود انیمه همین جدال است. در ابتدا انیمه آشیتاکا که گرازی را کشته که از خدایان بوده و بر علیه طبیعت اقدامی انجام داده است. به علت این عمل و زخمی که برداشته مجبور به ترک قبیله می‌شود. این ترک قبیله با توجه به این موضوع که آشیتاکا تنها شاهزاده قبیله است و پس از او دیگر شاهی برای قبیله وجود ندارد خود نشانه از عدم تفکر افراد است و اندیشه برای پرسش‌گری از حاکمیت که سنت‌ها هستند وجود ندارد حتی اگر این سنت ها نجر به نابودی قبیله شود. بنابراین نظام توتالیتری اولین ضربه را از نبود اندیشه در ابتدا فیلم به افراد وارد می‌کند. این امر یعنی نادیده گرفتن چرایی این موضوع که خدایان چرا زخمی می‌شوند و به مردم هجوم می‌آوردند. در این نقطه است که مفهوم هانا آرنت از شرارت رخ نمایان می‌کند. شرارتی که از آن پرسش صورت نمی‌گیرد، و افراد حاضر به راحتی آن را می‌پذیرند و چه بسا در آن دست هم دارند. این گونه است که نوع بشر در مقابل شرارت حرکتی نمی‌کنند و شرارت به ابتذال کشیده می‌شود. در گام دوم آشیتاکا با بانو ایبوشی رو به رو می‌شود. بانو ایبوشی و کاروانش نیز مانند آشیتاکا تحت هجوم طبیعت قرار می‌گیرند. این طبیعت همان گرگ‌ها و پرنسس مونونوکه است که با طلسمی در دام طبیعت گرفتار شده است. همسویی بانو ایبوشی و آشیتاکا در این نقطه آشیتاکا را نیز به عنوان شاهزاده درگیر نظام توتالیتری دیگر می‌کند. این درگیری در تمام لحظات فیلم که آشیتاکا در تلاش است که طبیعت و فرهنگ را با یکدیگر اشتی دهد و از جنگ جلوگیری کند مشاهده می‌شود. پس از اینکه آشیتاکا با افراد طاعون زده قلعه ایبوشی مواجه می‌شود. روایت ورقی دیگر نشان می‌دهد. افراد طاعون زده در حال ساختن اسلحه هستند که با آن قرار است طبیعت از بین برود. به نوعی اینگونه تصور می‌شود که افراد در حال انتقام گیری از طاعون و طبیعت هستند که این بیماری را با آنان نصیب کرده است. این امر و کمک به شرارت بانو ایبوشی در مقابل از بین بردن طبیعت همان مفهوم ابتذال را بار دیگر زنده می‌کند. مردمی که آگاهانه به مدد و یاری شرارت می‌آیند تا حکومتی که شبه ناسیونالیستی فاشیستی است به ثمر برسد. تمام افراد قلعه بانو ایبوشی تماما فاحشه هستند و این حکومت تا حدودی پای مباحث ناسیونالیستی را به میان می‌کشد و نظام توتالیتری که در عین حال که به نیازمندان و بیمارن بها می‌دهد تنها خود را می‌بیند، این نقطه از فیلم بیشترین تشابه را با وضعیت آیشمان و هانا آرنت و دادگاه اورشلیم دارد. فرار شبانه آشیتاکا و مونونوکه از قلعه و پناه بردن به طبیعت به مخاطب این امکان را می‌دهد تا نظام و ساختار طبیعت را هم بشناسد. در اینجا است که اندیشه انیمه شکل می‌گیرد. طلسمی که پرنسس مونونوکه را به طبیعت آورده نوع دیگرش شاهزاده آشیتاکا را به طبیعت می‌آورد و روح جنگل حال با نظام جدیدتر آماده درگیری با فرهنگ است. جنگ پایانی انیمه همان جدال بزرگی است که طبق خاصیت حاکمیت امپراطوری برای از بین بردن روح جنگل شکل می‌گیرد. کشته شدن روح جنگل در انیمه و سپس اتفاقی که رخ می‌دهد و روح جنگل تمام جنگل و محیط اطراف را می‌سوزاند و همان ادغام با نظام توتالیتری است. در انتها که آشیتاکا و مونونوکه سر روح جنگل را به او بازمی‌گردانند، طبیعت نظام جدید خود را پایه می‌گذارد و طبیعت و فرهنگ با یکدیگر به تفاهم می‌رسند. این تفاهم بهایی بزرگ می‌پردازد بهایی به بزرگی ادامه ساختن اسلحه ادامه وجود استخراج آهن از زمین جنگل اما در کنار وجود جنگل زیرا روح جنگل از بین رفتنی نیست. این همان نتیجه نظام توتالیتری است که آرنت بیان می‌کند و اندیشه و پرسشگری حذف می‌شود و افراد همگن شده بانو ایبوشی و نماینده امپراطور و روح جنگل با هم کنار می‌آیند و روح جنگل به نوعی کمک به همان ساخت اسلحه می‌کند.
شاهد بودیم که چگونه نظام‌های توتالیتری با همگن کردن افراد و ایجاو توهم ازادی اندیشه و خردگرایی را از افراد دور می‌کنند. هانا آرنت این موضوع را بسترساز بزرگ ترین رخداد ضد بشریت می‌داند. این گونه عدم اندیشه گری و پرسش گری باعث می‌شود شرارت در نوع خود به دست افراد عادی انجام شود. شرارتی بر علیه طبیعت. البته اشاره شد که این طبیعت همان ذات بشری است، انیمه پرنسس مونونوکه همین نظام توتالیتری را زمینه ساز مفهوم ابتذال شرارت خواند، شرارتی که تفکری در مقابل صورت نمی‌گیرد. و این شرارت ذات بشری را هدف گرفته است و این هدف گیری باعث بازتولد طبیعت توسط مونونوکه و آشیتاکا شد که در انتها خود در دام نطام توتالیتری دیگری گرفتار شد که شرارت را گسترش دهد و تنها امید اندیشه گری نیز از دست رفت.
منابع
جانسون، پاتریشیا آلتنبرند، 1392، فلسفه هانا آرنت، ترجمه؛ خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو
آرنت، هانا ،1389، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی
گزارش شب بخارا درباره هانا آرنت (ویژه نامه روزنامه کارگزاران)