نقد منتقدین (۵)

۱۳۹۵/۱۰/۱۵   |   احسان آجورلو   |   آنونس
ابتذال شر در نظام توتالیتری از منظر هانا آرنت در انیمه «پرنسس مونونوکه»

بشر از آغازين روزهاي خلقت تاكنون همواره در كشمكش ميان «خير» و «شر» قرار داشته است. اين تقابل ازلي و ابدي دو نيروي «خير» و «شر» در جهان و پيامدهاي آن همواره نظر متفكران و انديشمندان را به خود جلب كرده است. این تقابل ساختگرا با بروز نظریه‌های پساساختگرایی مورد نقد قرار گرفت، یکی از نظریه‌پردازان این حوزه که دیدگاه‌های اخلاقی و انسانی خود را تحت فلسفه سیاسی عنوان کرد هانا آرنت بود. آرنت با توجه به دادگاه آیشمن و اتفاقات دوران نازیسم که خود نیز در آن زمان در آلمان حضور داشت، درباره محاکمه آیشمن پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که انسانیت را درباره تفکر و قدرت انتخاب به چالش می‌کشد و اصطلاح ابتذال شر را برای تفکر در بروز قانون و اخلاق قانونی درباره طبقات حاکم جامعه مورد استفاده قرار می‌دهد. نوشتار حاضر بر آن است تا به این پرسش پاسخ دهد که چگونه اخلاق بافت محور می‌تواند جامعه حاکمیت را به تفکر وادارد و تعامل فرهنگ و طبیعت را زنده کند. فرضیه نیز این است که طبیعت که در فلسفه غرب همواره دیگری لحاظ شده است با توجه به نظر آرنت می‌تواند یک تعامل با فرهنگ داشته باشد. هانا آرنت دو گونه زندگی برای انسان ها قائل است؛ زندگی نظرورزانه و زندگی عمل ورزانه. با وجود تاکیدی که آرنت در کتاب وضع بشری بر زندگی عمل ورزانه دارد، به مرور زمان به ویژه پس از محاکمه آیشمان، آرنت به زندگی نظرورزانه و تفکر نیز اهمیت زیادی می دهد. از نظر آرنت، طبیعت بشر به واسطه آفریده بودن آدمی و نه آفریننده بودن وی به طور کامل قابل شناخت و تعریف نیست ولی وضع بشر به واسطه شمول بر توانایی های ایجاد شده توسط انسان ها قابل بررسی و شناخت است. «وضع بشری مجموع تمام فعالیت هایی است که در مجموع محیط اختصاصاً انسانی به وجود آورده است.» ( بخارا، 1383) آرنت قلمروی سه گانه برای جوامع انسانی قائل است که تحلیل های خود را با تاکید بر این سه قلمرو خصوصی، عمومی و اجتماعی انجام می دهد. از این دیدگاه می توان امر شخصی را مربوط به قلمرو خصوصی، امر اجتماعی را مربوط به قلمرو اجتماعی و امر سیاسی را مربوط به قلمرو عمومی دانست. وی قلمرو خصوصی را قلمروی پیشاسیاسی دانسته و زحمت را که فعالیتی انسانی به منظور برآورده کردن احتیاجات انسان و تامین نیازهای معیشتی وی است، مربوط به این قلمرو می داند. از منظر وی قلمرو عمومی، قلمرو عمل و گفتار است و تصمیم گیری به واسطه استدلال و اقناع در این قلمرو صورت می پذیرد. آزادی، برابری و جهان انسانی مشترک در این قلمرو ایجاد می شوند. از دیدگاه هانا آرنت، «کامل ترین نوع زندگی انسانی، زندگی مبتنی بر عمل بوده که مستلزم همراهی و ایجاد روابط بین انسان هاست. عمل و گفتار نیاز به محل بروز دارند که آن همان جهان مشترک انسانی است. عمل برخلاف زحمت و کار که موجب از دست رفتن فردیت و هویت انسان ها و فروکاسته شدن جامعه به جامعه یی مصرفی یا منفعت محور شده، جامعه یی انسان محور ایجاد کرده و بر تشخص و هویت و فردیت انسان ها تاکید دارد.» ( آرنت، 1389: 65). هانا آرنت نظریه خود را در مورد ابتذال شر به این مرحله رساند که شرهای بزرگ در کل تاریخ بشر به طور عام، و به طور خاص هولوکاست، نه توسط متعصبان کور یا بیماران با مشکلات روانی بلکه به وسیله مردم عادی که استدلال‌های دولت-ملتهایشان را پذیرفته‌اند به اجرا در آمده و به همین دلیل، از نظر این مردم اعمالشان رفتاری طبیعی بوده است. زیرا در صورت قبول نکردن این استدلا‌ل‌ها خودشان کشته می‌شدند. بنابراین هانا آرنت مفهوم شر را در بافتار در نظر می‌گیرد و نتیجه گیری می‌کند یک دترمینیسم شرارت کلی و فراگیر در جهان جاری است که این موضوع باعث ابتذال مفهوم عمیق شر شده است. انیمه «پرنسس مونونوکه» با زبان تصویر بیان‌گر این اندیشه هانا آرنت است. مهم‌ترین پرسش انیمه این است که شرارت چیست؟ شرارت از بین بردن جنگل برای نجات زندگی عده‌ای است که در فشار اجتماعی هستند؟ یا شرارت اجازه ندادن خدایان محافظ جنگل به انسان‌ها برای امرار معاش است؟ یا شرارت، طمع برای رسیدن زندگی بهتر است؟ هر کدام از شخصیت‌ها در پرنسس مونونوکه درگیر یک جبهه درگیری هستند که به نسبت بافتار خود حق با آنهاست، و برای رسیدن به حق زندگی مجبور به اعمال شرارت در قبال دیگری هستند. اینجاست که مفهوم عمیق شر در مقابل خیر به ابتذال کشیده می‌شود و در نهایت هم در یک وضعیت همین و همان انیمه به اتمام می‌رسد. پرنسس مونونوکه را می‌توان تنها اثری از میازاکی خواند که طبق اندیشه‌های غربی حرکت کرده است. و به حق در فلسفه غرب هم موفق ظاهر شده است. اما مهم‌ترین نکته که آغازگر بحث مقاله حاضر است. نظام حاکمیت در انیمه پرنسس مونونوکه است. نظامی که طبق نظر هانا آرنت یک نظام توتالیتری است. نظا توتالیترالیسم از نظر هانا آرنت تمام منافذ را می‌بیند و با همگن کردن مردم یک واحد صرف پدید می‌آورد که تنها پیرو اندیشه حاکیت توتالیتری باشد. مهم ترین بارزه چنین حاکمیتی گرفتن فرصت اندیشه از افراد است، به این علت که فضای توتالیتر را فضایی آزاد می‌داند و توهم این آزادی را به مردم انتقال می‌دهد. در پرنسس مونونوکه میازاکی سه حاکمیت را تدارک می‌بیند. این حاکمیت ها در تنوع سه گانه خود، حاکمیت امپراطوری که به دنبال از بین بردن روح جنگل به دست دیگری است. قبیه ماموراچی که کوچک و تنها به بقا خود می‌اندیشد و در نهایت بانو ایبوشی که با آن قلعه چوبی خود و درگیری که با طبیعت دارد مرکزیت انیمه را تشکیل می‌دهد. رابطه این سه حاکمیت با هم از ابتدایی‌ترین صحنه فیلم که گرازی به سمت قبیله ایبوشی حمله ور می‌شود آغاز می‌شود. گراز با سیاست گذاری قلعه بانو ایبوشی زخمی و به سمت قبیله حمله ور می‌شود و در جلوتر شاهد هستیم که بانو ایبوشی در نهایت جدال با طبیعت با نوع دوستی با بیماران طاعون‌زده برخورد می‌کند. این برخورد در کنار حمایت امپراطوری از بانو ایبوشی که به طور رسمی که حکومت کوچک و استقلال طلب دارد همه در تناقضی است که در نظام های توتالیتری برای توهم آزادی در مردم پدید می‌آید. اما مهم‌ترین نکته این انیمه جدالی است که بین فرهنگ و طبیعت شکل می‌گیرد. البته هر چند در انتها این جدال نیز به توتالیتری عظیم‌تر از فلسفه هانا آرنت ختم می‌شود اما بزرگ‌ترین بارزه و نمود انیمه همین جدال است. در ابتدا انیمه آشیتاکا که گرازی را کشته که از خدایان بوده و بر علیه طبیعت اقدامی انجام داده است. به علت این عمل و زخمی که برداشته مجبور به ترک قبیله می‌شود. این ترک قبیله با توجه به این موضوع که آشیتاکا تنها شاهزاده قبیله است و پس از او دیگر شاهی برای قبیله وجود ندارد خود نشانه از عدم تفکر افراد است و اندیشه برای پرسش‌گری از حاکمیت که سنت‌ها هستند وجود ندارد حتی اگر این سنت ها نجر به نابودی قبیله شود. بنابراین نظام توتالیتری اولین ضربه را از نبود اندیشه در ابتدا فیلم به افراد وارد می‌کند. این امر یعنی نادیده گرفتن چرایی این موضوع که خدایان چرا زخمی می‌شوند و به مردم هجوم می‌آوردند. در این نقطه است که مفهوم هانا آرنت از شرارت رخ نمایان می‌کند. شرارتی که از آن پرسش صورت نمی‌گیرد، و افراد حاضر به راحتی آن را می‌پذیرند و چه بسا در آن دست هم دارند. این گونه است که نوع بشر در مقابل شرارت حرکتی نمی‌کنند و شرارت به ابتذال کشیده می‌شود. در گام دوم آشیتاکا با بانو ایبوشی رو به رو می‌شود. بانو ایبوشی و کاروانش نیز مانند آشیتاکا تحت هجوم طبیعت قرار می‌گیرند. این طبیعت همان گرگ‌ها و پرنسس مونونوکه است که با طلسمی در دام طبیعت گرفتار شده است. همسویی بانو ایبوشی و آشیتاکا در این نقطه آشیتاکا را نیز به عنوان شاهزاده درگیر نظام توتالیتری دیگر می‌کند. این درگیری در تمام لحظات فیلم که آشیتاکا در تلاش است که طبیعت و فرهنگ را با یکدیگر اشتی دهد و از جنگ جلوگیری کند مشاهده می‌شود. پس از اینکه آشیتاکا با افراد طاعون زده قلعه ایبوشی مواجه می‌شود. روایت ورقی دیگر نشان می‌دهد. افراد طاعون زده در حال ساختن اسلحه هستند که با آن قرار است طبیعت از بین برود. به نوعی اینگونه تصور می‌شود که افراد در حال انتقام گیری از طاعون و طبیعت هستند که این بیماری را با آنان نصیب کرده است. این امر و کمک به شرارت بانو ایبوشی در مقابل از بین بردن طبیعت همان مفهوم ابتذال را بار دیگر زنده می‌کند. مردمی که آگاهانه به مدد و یاری شرارت می‌آیند تا حکومتی که شبه ناسیونالیستی فاشیستی است به ثمر برسد. تمام افراد قلعه بانو ایبوشی تماما فاحشه هستند و این حکومت تا حدودی پای مباحث ناسیونالیستی را به میان می‌کشد و نظام توتالیتری که در عین حال که به نیازمندان و بیمارن بها می‌دهد تنها خود را می‌بیند، این نقطه از فیلم بیشترین تشابه را با وضعیت آیشمان و هانا آرنت و دادگاه اورشلیم دارد. فرار شبانه آشیتاکا و مونونوکه از قلعه و پناه بردن به طبیعت به مخاطب این امکان را می‌دهد تا نظام و ساختار طبیعت را هم بشناسد. در اینجا است که اندیشه انیمه شکل می‌گیرد. طلسمی که پرنسس مونونوکه را به طبیعت آورده نوع دیگرش شاهزاده آشیتاکا را به طبیعت می‌آورد و روح جنگل حال با نظام جدیدتر آماده درگیری با فرهنگ است. جنگ پایانی انیمه همان جدال بزرگی است که طبق خاصیت حاکمیت امپراطوری برای از بین بردن روح جنگل شکل می‌گیرد. کشته شدن روح جنگل در انیمه و سپس اتفاقی که رخ می‌دهد و روح جنگل تمام جنگل و محیط اطراف را می‌سوزاند و همان ادغام با نظام توتالیتری است. در انتها که آشیتاکا و مونونوکه سر روح جنگل را به او بازمی‌گردانند، طبیعت نظام جدید خود را پایه می‌گذارد و طبیعت و فرهنگ با یکدیگر به تفاهم می‌رسند. این تفاهم بهایی بزرگ می‌پردازد بهایی به بزرگی ادامه ساختن اسلحه ادامه وجود استخراج آهن از زمین جنگل اما در کنار وجود جنگل زیرا روح جنگل از بین رفتنی نیست. این همان نتیجه نظام توتالیتری است که آرنت بیان می‌کند و اندیشه و پرسشگری حذف می‌شود و افراد همگن شده بانو ایبوشی و نماینده امپراطور و روح جنگل با هم کنار می‌آیند و روح جنگل به نوعی کمک به همان ساخت اسلحه می‌کند. شاهد بودیم که چگونه نظام‌های توتالیتری با همگن کردن افراد و ایجاو توهم ازادی اندیشه و خردگرایی را از افراد دور می‌کنند. هانا آرنت این موضوع را بسترساز بزرگ ترین رخداد ضد بشریت می‌داند. این گونه عدم اندیشه گری و پرسش گری باعث می‌شود شرارت در نوع خود به دست افراد عادی انجام شود. شرارتی بر علیه طبیعت. البته اشاره شد که این طبیعت همان ذات بشری است، انیمه پرنسس مونونوکه همین نظام توتالیتری را زمینه ساز مفهوم ابتذال شرارت خواند، شرارتی که تفکری در مقابل صورت نمی‌گیرد. و این شرارت ذات بشری را هدف گرفته است و این هدف گیری باعث بازتولد طبیعت توسط مونونوکه و آشیتاکا شد که در انتها خود در دام نطام توتالیتری دیگری گرفتار شد که شرارت را گسترش دهد و تنها امید اندیشه گری نیز از دست رفت. منابع جانسون، پاتریشیا آلتنبرند، 1392، فلسفه هانا آرنت، ترجمه؛ خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو آرنت، هانا ،1389، انقلاب، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی گزارش شب بخارا درباره هانا آرنت (ویژه نامه روزنامه کارگزاران)

۱۳۹۵/۶/۷   |   حسین عیدی زاده   |   کافه نقد
پیام‌آور سپیدمو

«شاهزاده مونونوکه» داستان ساده اما پرپیچ و خمی دارد. فیلم که شاید کامل‌ترین اثر هایائو میازاکی باشد، داستان آشیتاکاست که در نبردی زخمی بر بازویش می‌افتد، این زخم/لک که مرگبار است و کم کم سراسر وجود او را می‌گیرد و می‌کشد. او برای درمان این نفرین راهی سفری می‌شود. در این سفر پایش به ماجرای درگیری خدایان جنگل و یک گروه معدنچی کشیده می‌شود و البته با سان یا همان شاهزاده مونونوکه هم روبرو می‌شود. «شاهزاده مونونوکه» از این جهت کامل‌ترین اثر میازاکی است که اغلب مضامین مهم دیگر آثار او را یک جا در خود دارد؛ عشق که همیشه در آثار او تکرار می‌شود و اغلب تلخی جدایی در آن حس می‌شود (در اینجا هم سرنوشت آشیتاکا و شاهزاده مونونوکه به شکلی غریب و دلپذیر به پایانی سراسر خوش نمی‌انجامد)، تلاش برای حفظ محیط زیست (در پایان فیلم تقریبا همه گروه‌ها قول می‌دهند شهری بهتر بسازند و جنگل را هم حفظ کنند و فیلم با سرسبز شدن جنگل پایان می‌گیرد) و البته موجودات خیالی که در دنیای انسانی حضور دارند. این‌ها المان‌هایی هستند که میازاکی همیشه بهشان علاقه داشته و در فیلم‌هایش همیشه به آنها رجوع می‌کند. جمع شدن این المان‌ها در کنار هم «شاهزاده مونونوکه» را به اثری بدل کرده که شاید بهترین فیلم پیشنهادی برای کسی باشد که با میازاکی آشنایی ندارد و در این روزها که استودیو جیبلی (استودیویی که میازاکی خود یکی از موسسانش بود) دارد تعطیل می‌شود و دیگر خبری از دنیای جادویی انیمه‌های حیرت‌انگیز آن نخواهد بود، «شاهزاده مونونوکه» می‌تواند دروازه‌ای باشد برای هر کس که با این دنیا آشنایی ندارد. دنیایی که میازاکی در «شاهزاده مونونوکه» خلق می‌کند، دنیایی است سراسر جادو و شگفتی و انسانیت. حتی شخصیت‌های غیرانسانی میازاکی هم بویی از انسانیت برده‌اند و اصلا همین است که وقتی فیلمی از میازاکی را نگاه می‌کنی، حتی با اینکه داستانش یادآور کهن‌الگوی نبرد خیر و شر است اما همیشه حس می‌کنی واقعا در فیلم هیچ شری وجود ندارد. در همین «شاهزاده مونونوکه» شاید در نگاه اول اِبوشی، شخصیتی منفی باشد و خب ویژگی‌های لازم برای بدل شدن به زنی افسونگر و شوم را دارد، اما در انتها می‌بینیم که او هم هیچ نیت پلیدی نداشته و دلش می‌خواسته برای خودش و همراهانش شهری آرمانی بسازد. رویکرد دموکراتیک و انسانی میازاکی در انیمه‌هایش و به‌ویژه «شاهزاده مونونوکه» و البته نگاه متفاوت او به جنسیت، او را به یکی از معدود فیلمسازانی بدل می‌کند که انیمه‌هایش هم برای بچه‌ها جذاب هستند و هم برای بزرگسالان (و راستش بیشتر برای بزرگسالان). لایه‌های پنهانی «شاهزاده مونونوکه» (دقت کنید که این فیلم ژاپنی اساسا در مقابل تفکر سنتی ژاپن می‌ایستد و برتری خاصی به زنان می‌دهد و این در حالی است که زمان وقوع داستان آن، دوران سلطه‌ی مردان بوده)، میازاکی را حداقل برای دوست‌داران سینمای جدی به پرچم‌دار سینمای معاصر ژاپن بدل می‌کند و انیمه‌هایش را به آثاری برای دیدن و بارها دیدن. میازاکی با آن موهای سپید و لختش شبیه پیام‌آوری است که با انیمه‌هایش درس زندگی و همزیستی، مسالمت و صلح، برابری و برادری می‌دهد و این واقعا در سینمای امروز چیز کمی نیست و «شاهزاده مونونوکه» یکی از درخشان‌ترین گوهرهای گنجینه سینمایی اوست.

۱۳۹۵/۶/۷   |   نقدفارسی
بررسی انیمیشن شاهزاده مونونوکه

داستان در ژاپن قرون وسطی می گذرد. شخصیت اصلی ماجرا، آشی تاکا، در حال سفر به غرب برای رهایی از نفرین یک گراز غول پیکر است.او در بین راه به شاهزاده خانم مونونوکه برخورد می کند. شاهزاده خانم همراه ارواح جنگلی و حیوانات، در حال جدال با مردم محلى است.آشی تاکا، که نسبت به هردو طرف مبارزه، احساس علاقه می کند، درصدد راهى است که صلح را بین آنها بر قرار کند. در همین بین عده ای سود جو نیز قصد گل آلود کردن آب و ماهیگیرى از آن را دارند. یعنی برای جاویدان شدن و کسب مال و ثروت ( براساس یک افسانه قدیمی ژاپنى )، به دنبال روح جنگل و جدا کردن سر روح هستند. همیشه میازاکی به دنبال این بوده که مخاطبان خود را سرزنش کند. این سرزنش در قالب های مختلفی صورت گرفته است. از انیمیشن ponyo گرفته که گله اش از مردم، الودگی دریا بود تا پرنس مونونوکه که گله اش نابودی جنگل است. میازاکی این اندیشه ی طبیعت گرایانه و صد البته انسان دوستانه ی خود را به طرز استادانه و در قالب یک انیمیشن خشن و در عین حال درام بیان کرده است. شخصیت های این انیمیشن هیچ گاه مورد نفرت قرار نمی گیرند.حتی lady ebushi که یک شخصیت منفی است، ولی هیچ گاه ما او را به عنوان یک شخصیت پلید و شیاطانی نمی بینیم. حتی nago که یک گراز اهریمنی بود ،ما او را به چشم شیطان نمی بینیم. بلکه او را به چشم یک مظلوم و یک قربانی دست اهریمنان می بینیم و مسلما دلمان به حالش می سوزد. شخصیت های داستان، همگی مکمل یک دیگر هستند. مانند یک قطعه ی جورچین. شخصیت ها طوری طراحی شده اند که علی رغم ماهیت ضد انسان بودنشان باز هم در قلب انسان جای میگیرند. برای نمونه شخصیت san که صراحتا متنفر از تمامی انسان هاست، و دوست دارد خودش را دور از انسان ها بداند و مانند گرگ زندگی کند، اما باز هم قلب انسانی اش به او اجازه نمی دهد که از آنچه بوده دور بماند. او با تمام نفرتی که به انسان ها دارد، باز هم عاشق اشیتاکا می شود و به او محبت می ورزد. یقینا میازاکی در این انیمیشن علاوه بر نکوهش انسان ها، قصد داشته "عشق پاک" انسان ها را ستایش کند. حتی به تمام مردم بگوید که برای عاشق شدن اختلاف طبقاتی و فرهنگی مهم نیست.. بلکه لازمه ی عاشق شدن، قلب صاف انسانی و عاطفه ی انسانی است.چیزی که ما به صراحت بین san و اشیتاکا دیدیم و از ان لذت بردیم و ناگهان از وداع انها گریه کردیم. بر خلاف سان، که شخصیتی به ظاهر وحشی داشت، "اشیتاکا" دارای شخصیتی درون گرا و سر به زیر و ارام است.شاید این ارامش به خاطر غصه ی او از طرد شدن از قبیله باشد. شاید هم به خاطر اینکه می داند به زودی خواهد مرد. اما شخصیت ارام و سر به زیر او همیشه پایدار نخواهد ماند.بلکه او با ملاقات san اینک چیزی مهم تر از مرگ را در پیش رویش می بیند.موضوعی که اتش درونش را فعال میکند.چیزی که او را از انزوایش بیرون می اورد.و ان چیزی نیست جز عشق او به san. میازاکی به مهارت هرچه تمام تر "عشق" را با "مرگ" به مصاف هم برد، و در این مصاف، "عشق" را پیروز میدان شناخت. اخرین شخصیتی که ذهن مخاطب را به خود مشغول می کند، شخصیت "مورو " هست. مخاطب در نگاه اول "مورو" را یک گرگ درنده و بی رحم می بیند. اما هرچه جلوتر برویم، وقتی هدف صلح طلبانه ی اشیتاکا مشخص شد، مخاطب می فهمد که اشتباه کرده است. او نه تنها "مورو" را خشن نمی بیند بلکه اورا همانند یک مادر انسانی و واقعی می بیند و درون وجود این حیوان وحشی و به ظاهر بی احساس، احساسی فراتر از احساس مردم اهنین دل irontown را میابد و به سرعت "مورو" را دوست می دارد. نکته ی تامل بر انگیز و خرد کننده ای که میازاکی در این شاهکار گنجانده، مقایسه ی حیوان و انسان و قضاوت مخاطب است! نکته ی خرد کننده و عبرت امیز این انیمیشن این است که در این فیلم، ما هرگز حیوانات و خدایگان و حتی اهریمن ها و موجودات نفرین شده را مورد عتاب و سرزنش قرار نمی دهیم. در این انیمیشن قرار نیست هیولا ها و حیوانات درنده نقش منفی و متجاوز به انسان تلقی شوند. بلکه در این انیمیشن این انسان ها هستند که از حیوان ها پست تر نشان داده شده اند و هر مخاطبی انسان های irontown که به مجازی از تمام انسان های خود خواه هستند را به عنوان شخصیت های منفی به شمار می اورد که این خود شاید نکته ای کوبنده و عبرت امیز برای مخاطبان امروزی که مدت هاست از اصل انسانیت به دور هستند باشد. و اما سخن پایانی: اگر به دنبال یک انیمیشن ساده و صرفا جهت گذراندن اوقات فراغت خودتان و یا سرگرم کردن کودکان هستید به هیچ وجه دیدن این انیمیشن و پایین اوردن عظمت کار میازاکی را توصیه نمی کنم. همونطور که می دانید این انیمیشن به قدری پر معناست که حتی شاید یک بزرگ سال فهیم را هم به چالش بکشد. این شاهکار،شامل صحنه های خشونت بار و خونینی است که اصلا برای کودکان توصیه نمی شود. کما انکه درجه ی سنی این انیمیشن هم شاهد بر گفته های من است. "پرنس مونونوکه" یک انییمشن نیست.بلکه یه شاهکار بی بدیل و تکرار نشدنی کل تاریخ سینما هست.

۱۳۹۵/۶/۷   |   نقدفارسی
نقد انیمه پرنسس مونونوکه: شاهکار انیمیشنهای دنیا

اگر دنبال کننده ی کارتون های ژاپنی باشید، به احتمال زیاد پرنسس مونونوکه، اثر بی نظیر هایائو میازاکی را تماشا کرده ابد. یک اثر فوق العاده از خالق کارتونهای شهر اشباح و قلعه ی متحرک هاول که در سال 1997 ساخته شد و توانست نظر مثبت بسیاری از منتقدان و مردم را به خودش جلب کند. راجر ابرت، این فیلم را ششمین فیلم برتر سال 99 (سالی که فیلم در آمریکا اکران شد) معرفی کرده و البته در زمان خودش، عناوین پرخرجترین و پرفروشترین فیلم سینمای ژاپن را هم در اختیار گرفته بود. بنابراین با یکی از مهمترین آثار تاریخ انیمیشن روبرو هستیم که هر علاقه مند به شاهکارهای سینمایی باید آن را دیده باشد. تخیل میازاکی، یک بار دیگر، قدرت ایده های خلاقانه خودش را به رخ انیمیشنهای پرزرق و برق سینمای امروز میکشاند. جایی که داستان، تلقی فیلمساز از آن و شخصیت پردازی، در درجه اول اهمیت قرار دارد. هرکدام از شخصیت های فیلم، بسیار دقیق و حساب شده پرداخته شده اند. طوری که در انتها، فیلم مثل پازلی که این شخصیتها، قطعاتش هستند کامل می شود. بر خلاف ظاهر داستان، اکثر کاراکترها چندین وجه شخصیتی دارند و صرفاً بد یا خوب مطلق نیستتد. بطور مثال، Lady Eboshi با وجود اینکه یکی از شخصیت های منفی فیلم است، اما هیچگاه احساس نمی کنید با یک زن پلید روبرو هستید، بلکه می شود کارهای او را بیشتر به ناآگاهی یا قضاوت دلسوزانه اش برای مردمش نسبت داد. مردمی که با تمام وجودشان دوستش دارند و به خاطر کارهایش، از او سپاسگذارند. آشیتاکا که به ظاهر، شخصیت اصلی داستان است، در کنار کاراکتر آرام و درونگرای خودش، باید با وجه پیشرونده‎ی شخصیتش که ناشی از نفرین ناگوست کنار بیاید و آن را سر به زیر نگه دارد. سان، دختری ست که عنوان فیلم (پرنسس مونونوکه) بر اساس کاراکتر او معرفی شده: زمانی که سان کودک بود، موروی گرگ به پدر و مادرش حمله کرد چرا که آنها را از متجاوزان به جنگل میداونست. اما آنها، سان را به عنوان طعمه جلوی گرگ انداختند تا جان خودشان را نجات بدهند. گرگ هم سان را مثل دختر خودش بزرگ کرد. بر طبق این داستان، ادامه ی فیلم بسیار قابل قبول پیش می رود و حتی جدایی سان و آشیتاکا هم، منطقی به نظر می آید. مورو، گرگی که از خدایان جنگل محسوب میشود، به ظاهر شخصیتی درنده خو دارد، اما آشیتاکا هرچه بیشتر با او در کنار دخترخوانده اش اشنا میشود، متوجه ذات فداکار و مهربان او می شود که حاضراست برای دخترش و برای جنگل دست به هر کاری بزند. داستان در دورهی موروماچی روایت میشود. برهه ای از تاریخ قرن 14 ژاپن که آن را به دوران مدرن متصل میکند. تمام نماهای فیلم، برداشتهایی واقعی از نقاشی های آن دوران هستند و به شکلی جذاب، تماشاگر غیرژاپنی را با فرهنگ اصیل ژاپن آشنا میکنند. کل این کارتون، تقریباً بصورت دستی ساخته شده و انیمیشن کامپیوتری، به ندرت استفاده شده است. بنابراین حس و حال کارتونهای کلاسیک، در سراسر فیلم جریان دارد. برخلاف کارتونهای دیگر که اصولاً به عنوان سینمای کودکان شناخته میشوند، این یکی اصلاً برای این دسته از تماشاگرها ساخته نشده و درجه بندی فیلم هم همین نکته را تائید میکند. خشونت جاری در بعضی از صحنه های فیلم، بزرگسالانی را که برای بار اول پای این کارتون می نشینند هم شوکه میکد. بنابراین اگر دنبال کارتونی هستید که بتوانید با آن سر بچه ها را بگرم کنید، دور این یکی را خط بکشید. طبق معمول همه ی انیمیشن های میازاکی، آهنگهای این فیلم را هم جو هیسایشی ساخته است که مثل همیشه شنیدنی و زیبا هستند. اما اینجا به خاطر مایه‎ی پررنگ فرهنگ ژاپن، آهنگ های فیلم هم بیشتر به سمت موسیقی شرقی متمایل شده اند. تم اصلی موسیقی فیلم، به زیبایی روی فیلم نشسته است و طرفداران موسیقی ژاپنی را کاملاً راضی می کند.

۱۳۹۵/۶/۷   |   نقدفارسی
نقد انیمیشن « شاهزاده خانم مونونوکه

تخیل رها، منحصر به فرد و تصویر سازی غریب و بدیع این نقاشی متحرک افسانه ای شرقی فقط از استادی مثل میازاکی بر می آید. سنت پر سابقه و درخشان هنر نقاشی متحرک در ژاپن با شیوه ی خاص شخصیت پردازی و روایت گری میازاکی ترکیبی ویژه و تماشایی ساخت و حاصل پرفروش ترین فیلم سینمای ژاپن تا آن زمان شد. به قرن چهاردهم میلادی در ژاپن میرویم. “شاهزاده خانم مونونوکه” نبردی شگفتانگیز میان خدایان حیوانات در جنگل و انسانها را شرح میدهد. “شاهزاده آشیتاکا”ی جوان، پس از حملهی یک گراز اهریمنی دچار بیماری لاعلاجی میشود و تنها راه نجاتش یافتن پادزهر است. او باید به شرق سفر کند و از “شیشیگامی” خدای گوزنگون کمک بگیرد، ولی وقتی به مقصد میرسد، در مییابد که میان انسانها و حیوانات جنگل بر سر غارت مدام زمین، جنگ در گرفته است… در 5 ژانویه 1941 در شهر توکیوی ژاپن متولد شد. او کار انیماتوریاش را در سال 1963 در استودیوی “Toei Douga” آغاز کرد و سریعا در کار جا افتاد و چندین اثر کلاسیک انیمیشن ژاپن را خلق کرد. از همان ابتدا با قدرت فوقالعادهای که در طراحی داشت و ایدههای بیانتهایی که برای ساخت انیمیشن به ذهنش میرسید، توجه زیادی را به خود جلب کرد. میازاکی در کارهایش خط خاصی را دنبال میکند و موضوع اغلب کارهای او تقابل “انسان و تکنولوژی و طبیعت” است و اینکه طبیعت همواره خواستار یک همزیستی مسالمتآمیز بوده اما انسان، گرفتار آمده در چنگال طمع و بلندپروازی، همیشه دست تجاوز و تعدی به سوی او دراز کرده، بدون توجه به این که خود او هم جزیی از این طبیعت است و اگر آن نباشد او هم نخواهد بود. ایشان بیشتر ایدههای مورد کاربرد در انیمیشنهای خود را از افسانهها و اسطورههای کهن ژاپنی میگیرند، هرچند که تأثیر افرادی نظیر Lewis Carroll،Möbius،Diana Wynne Jones،J.R.R. Tolkien را هم در کارهایشان انکار نمیکنند. ایشان، تا قبل از انیمیشن Spirited Away که توانست جایزهی اسکار بهترین انیمیشن 2002 را به خود اختصاص دهد، چندان در دنیای انیمیشنسازی غرب شناخته شده نبودند. این انیمیشن با استقبال بینظیر عمومی در ژاپن روبرو شد. البته فیلمهای دیگر ایشان نظیر همین Princess Mononoke و Howl’s Moving Castle نیز با استقبال بسیار خوبی روبرو شدند. آقای میازاکی به حق شایستهی لقب “استاد” هستند. چرا که در صنعت انیمیشنسازی در کل جهان هیچکس نمیتواند Hayao Miyazaki باشد! پرنسس مونونوکه از آثار زیبا و تحسینبرانگیزی است از انیماتوری بزرگ، هایائو میازاکی، که به او لقب والت دیسنی ژاپن را دادهاند. جلوههای بصری انیمیشن بسیار زیباست. تخیل به کار رفته در داستان قوی و جذاب است. میازاکی برخلاف بسیاری از کارگردانان انیمیشن که با دنیای انیمیشنهای دوبعدی و دستی خداحافظی کردهاند هنوز با روش سنتی انیمیشنهایش را میسازد و نگاهی به آثار زیبا و تاثیربرانگیز او که در تمام دنیا فروشی خارق العاده داشتهاند، نشان میدهد که تصمیم اشتباهی نگرفته است. داستان پرنسس مونونوکه زیبا و لطیف است و گرافیک زیبا و موسیقی آرام و ملایم آن و ریتم کاملا مناسب داستان هر کسی را محصور خود میکند. دربارهی آثار میازاکی گفته میشود که بیشتر از آن که کودکان را راضی کند بزرگسالان را مجذوب و خشنود میکند! میازاکی دنیای خودش را دارد. گاهی خیلی لطیف، گاهی آنقدر خشن که تحملش در دنیای انیمیشن سخت میشود. استاد انیمیشن ژاپنی (Anime) گاهی دوستداشتنی است، گاهی نفرت انگیز. مونونوکه فیلمی در ستایش طبیعت است به زبان اسطوره و آنقدر چشمنواز که گاهی آدم را به هوس میاندازد که به طور جدی شروع به دیدن انیمیشنهای ژاپنی بکند. تخیل رها، منحصربهفرد و تصویرسازی غریب و بدیع این نقاشی متحرک افسانهای شرقی، فقط از استادی مثل “میازاکی” برمیآید. سنت پرسابقه و درخشان هنر نقاشی متحرک در ژاپن با شیوهی خاص شخصیتپردازی و روایتگری میازاکی ترکیبی ویژه و تماشایی ساخت و پرفروشترین فیلم سینمای ژاپن تا آن زمان شد. غریبنمایی اثر، دل تماشاگران غربی را هم بهدست آورد و میازاکی امکان پیدا کرد تا راهش را ادامه دهد و چند سال بعد در Spirited Away محصول 2001 به اوج برسد.