نقد منتقدین (۶)

۱۳۹۵/۸/۲۲   |   احسان آجورلو   |   آنونس
شهر اشباح، یک سفر ادیسه‌وار در فلسفه بودا

«بودا» در آیین بودایی به کسی اطلاق می‌شود که به روشنایی و جهان دیگر «نیروانا» رسیده باشد، اصلی‌ترین امر در آیین بودا رهایی از تناسخ است، مرگ در آیین بودا در معنا تخالف آمیز با دیگر آیین‌ها قرار دارد، مرگ در فلسفه بودا قرار نیست آغازگر یک زندگی جاودان باشد بلکه آغازی دوباره برای رهایی از جسم و مادیات جهانی است. دیدگاه « بودا » بر این است که ما اگر خواسته باشیم از چرخه زاد و مرگ (تناسخ) رهایی یابیم در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم، باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و باشندگان می‌شود و سپس از راه این درک‌ها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری خواهیم داشت و از این دور باطل خارج می‌شویم. آیین بودا مانند قایقی‌ست که برای رهایی از چرخه تناسخ و رسیدن به ساحل رستگاری به آن نیاز است؛ ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق می‌رساند. آن‌جاست که شمع تمامی خواهش‌ها و دلبستگی‌ها خاموش می‌شود. به این روی، این پدیده را خاموشی می‌نامند. پیروان بودا به سه دسته تقسیم می‌شوند که بر اساس مکان جغرافیایی به شمالی و جنوبی که بزرگ‌تر از دسته سوم هستند تقسیم می‌شوند. فلسفه دسته بودا « مهایانه » که به بودا شمالی و منطقه ژاپن و چین اختصاص دارد بر این است که فرد با کمک و همیاری به مابقی افراد در راه رسیدن به «نیروانا» خود نیز راه سعادت را می‌یابد. انیمه « شهر اشباح» ساخته میازاکی استوار شده بر این دیدگاه فلسفی است. در انیمه «چیهیرو» دچار یک « بیداری روانی » نسبت به پدر و مادر خود شده است، اوست که با افراد شهر اشباح دیدن می‌کند و متوجه فرای دنیا واقعیت شده است. این بیدار روانی چیهیرو را نسبت به والدینش که بعد از خوردن غذاهای شهر متروک به خوک تبدیل شده‌اند در یک «فراسو» قرار می‌دهد، چیهیرو اولین گام را برای بیدار روانی را با دیالوگی که خطاب به مادر می‌گوید برمی‌دارد « این غذاها برای ما نیست » این چشم پوشی از مادیات و توجه چیهیرو به آنچه در مطالعات فرهنگی «Urban » یا «روح شهر» می‌نامیم باعث می‌شود چیهیرو گامی جلوتر از پدرو مادرش بصیرت پیدا کند، و در لحظه غروب با هاکو دیدار کند، و تلاشش برای رفتن از شهر به نتیجه نمی‌رسد و گرفتار می‌شود. حال چیهیرو در مقامی قرار می‌گیرد که باید با کمک به دیگران، سعادت خود و راحتی دیگران را نیز رقم بزند. اینجا است که چیهیرو در اولین گام خود و هویتش را نیز باید قربانی کند و این امر با پرداخت و فراموشی نامش صورت می‌گیرد. چیهیرو در دیدار با «اونی بابا» که به نوعی در مقام ممتحن قرار دارد، باید در حین اینکه خود را در میدان تراز اونی بابا قرار می‌دهد، مابقی را هم هدایت‌گر باشد. برای این موضوع اولین گام، گذشتن از خود و ایثار است که چیهیرو با اهدای هویتش به اونی بابا و کسب یک هویت دیگر به نام «سِن»، اولین گام را برمی‌دارد. اولین امتحان چیهیرو در این مسیر زمانی اتفاق می‌افتد که با روح بزرگ و بدبویی مواجه می‌شود که مسئول میزبانی وی در حمام می‌شود. نگاه چیهیرو و کمک او به روح بزرگ، بدون توجه به صورت مهیب و زشت روح، و کمکی که به رهایی روح از تمام آلودگی‌های مادی می‌کند، چیهیرو را در اولین امتحانش پیروز می‌گرداند. اما حضور روح بی چهره از جمله کاراکترهایی است که باعث بلوغ چیهیرو می‌شود، اوست که ژتون‌های آب گیاهی را در اختیار چیهیرو قرار می‌دهد، و در یک رابطه یاری‌گر و یاری شونده قرار می‌گیرد. زمانی که چیهیرو تمام طلاهای او را رد می‌کند و برای رها کردن روح از پرخوری بیش از اندازه و مادیات، تنها امید خود برای بازگرداندن پدر و مادرش که قرص جادویی است را به روح می‌دهد و اشاره می‌کند« این را برای پدر و مادرم نگه داشته بودم اما تو بیشتر بهش احتیاج داری». در این لحظه چیهیرو بر مادیات پیروز می‌شود، اما در آیین بودا دومین گام، پس از رهایی از مادیات، پرورش روح است در این مسیر نیز چیهیرو با هاکو همراه می‌شود، هاکو که اسیر در دام اونی باباست در هیبت یک اژدها برای چیهیرو تنها دوست محسوب می‌شود، دوستی که به دلیل نداشتن هویتش توان بازگشت به دنیا را ندارد، چیهیرو در این راه نیز به دلیل عشقی که به هاکو دارد ( جلو به بحث عشق پرداخته می‌شود) داوطلبانه برای نجات جانش حاضر به ملاقات با زنیبا می‌شود. خانه زنیبا در ایستگاه ششم است، اگر مانند تمام عرفان‌های بودایی که هفت مرحله دارند گذر چیهیرو را از ابتدا مرور کنیم چیهیرو پنج مرحله شامل، نخست نخوردن غذا، دوم دادن هویتش به اونی بابا، سوم کمک به روح بزرگ، چهارم رد طلاها و دادن قرص به روح بی چهره و پنجم نجات هاکو از مرگ به دست زنیبا، را از سر می‌گذراند، تا به خانه زنیبا برسد، پیرزنی که برخلاف خواهرش و انتظار، مهربان و یاری‌گر است، زنیباست که چیهیرو را از شک خارج می‌کند، و البته روح بی چهره نیز که در نزد زن باقی می‌ماند، و کاراکتر کامل شده چیهیرو را تنها می‌گذارد. نتیجه این دیدار با زنیبا رها کردن روح طبیعت است، هاکو که روح دریاچه‌ای است به کمک چیهیرو هویتش را باز می‌یابد، و چیهیرو از دام طبیعت هم رها می‌شود، حال چیهیرو به بازشناختی از خود و پیرامونش رسیده است که مرحله هفتم را که دیدن ذات حقیقی است را با امتحان درباره پیدا کردن والدینش بین همه خوک‌ها پشت سر می‌گذارد و پدر و مادرش را نجات می‌دهد، در این لحظه شهر اشباح که توسط آب احاطه شده و راهی به ساحل و تونل ابتدایی راه که چیهیرو از آن وارد شهر اشباح شد ندارد. از محاصره آب خارج می‌شود، به نوعی قایق چیهیرو به ساحل خاموشی و نیروانا می‌رسد، قوه محرک این رسیدن عشقی است که چیهیرو نسبت به طبیعت و خانواده و اطرافیانش ابراز می‌کند، بودا عشق را به مثابه روح بلند خود در مواجه با پیرامون می‌داند، و چیهیرو این روح بلند را در خود زنده می‌کند و به رهایی و آزادی می‌رسد. شهر اشباح به نوعی به مانند یک سفر ادیسه وار برای گذر از جهان برای رسیدن به آرامش و رهایی است، اما در این گذار تارک دنیا بودن قوه محرک نیست بلکه احترام و همراهی با اتفاقات دنیا است که چیهیرو را موفق می‌کند تا سفرش را با موفقیت به اتمام برساند.

۱۳۹۵/۶/۲   |   نسیم زاهدى   |   مجله ماه هنرکتاب
انیمیشن،کودک و تخیل: با نگاهی به انیمیشن «شهر اشباح»

انیمیشن هنرى است که قابلیت دگرگونى واقعیت به صورت شى‏اى‏ تخیلى را دارد،قابلیتى که از آنچه بشر امروزى به آن گرفتار شده است‏ فراتر مى‏رود و مى‏تواند بیانگر فضایى فوق العاده خیالى باشد.انیماتور قادر است امر فوق زمانى را در یک زمان قابل لمس متجلى سازد.این‏ هنر با ویژگى‏هاى ساختارى‏اش رابطه‏اى بسیار قوى و نزدیک با روح‏ کودکان و نوجوانان برقرار مى‏کند و مى‏تواند مرزهاى واقعیت را بشکند و تخیل کودک را به تصویر کشد.مخاطب و بیننده‏ى خود را به دنیایى پر از سحر و جادو هدایت کند،دنیایى که احساس‏ شیرین محقق شدن آرزوها را نشان مى‏دهد.در این دنیایى که خلق‏ مى‏شود موجوداتى اسرارآمیز حضور دارند،اشباحى که هریک ویژگى‏ خاصى را ارائه مى‏دهند.دنیایى مملو از جادوگرها،و جانوران خیالى‏ در عمق جنگلى تاریک و دهشتناک.دنیایى که مفاهیم بنیادینى چون خوبى و بدى،زشتى و زیبایى،خیر و شر،ظلم و ستم و مهربانى را به زیبایى‏ نقش مى‏بندد.مخاطب انیمیشن نه تنها کودکان و نوجوانان که بزرگسالان‏ نیز هستند.براى وارد شدن به این دنیاى خیالى ضرورت ایجاب مى‏کند که کودک بود.در هنگام تماشاى فیلم انیمیشنى،کودکى بر جاى ما مى‏نشیند که آگاهى‏اش او را از کودک عادى متمایز مى‏کند؛یعنى من کودکى حضور پیدا مى‏کند.انیمیشن به علت جذابیت و فریبندگى خاصى که به علت برقرارى‏ پیوند با من کودکى با بیننده و مخاطبش دارد،فرآیند شناختى پیچیده‏اى را در ذهن کودک برقرار کرده و اثرش را فزونى مى‏دهد. هانرى ماسن معتقد است که کودکان کارتون را به دلیل چارچوب و قالبى‏ که دارد بیشتر مى‏پسندند،اما درعین‏حال همه‏ى کارتون‏ها نیز این‏گونه‏ نیستند،بلکه کارتون‏هایى که در آنها نقش‏ها و شخصیت‏هاى اصلى فعال‏ هستند و صحنه‏ها به سرعت عوض شده و از جلوه‏هاى صوتى و تصویرى‏ زیادى استفاده مى‏کنند بیشتر مورد توجه کودکان قرار مى‏گیرند. در واقع دنیاى ذهنى که کودک براى خود ایجاد مى‏کند با دنیاى ساختگى‏ انیمیشن نقاط مشترک عمده‏اى دارد.در انیمیشن مى‏توان همان شخصیت‏هاى خیالى کودکان را با همان احساس و عاطفه دید که جان‏ مى‏گیرند و مشاهده چنین حرکات و قصه براى یک کودک بسیار جذاب‏ است. از ویژگى‏هاى مشترک دیگرى که مى‏توان میان دنیاى ذهنى کودک و دنیاى‏ تصویرى انیمیشن برشمرد،وجود تخیل قوى در هردو است.این تخیل‏ مى‏تواند اشیأ و حوادثى در ذهن خلق کند بى‏آنکه بخواهد از داده‏هاى حسى‏ استفاده نماید.تخیل در بسترى همچون قصه به ظهور مى‏رسد و هرچه این‏ قصه انتزاعى‏تر و تخیلى‏تر شود،با ویژگى‏هاى فیلم انیمیشن هماهنگى‏ بیشترى پیدا مى‏کند. ژاپن در این میان از معدود کشورهایى است که شاید پس از آمریکا در حوزه‏ى متحرک‏سازى گام‏هاى بلندى برداشته است و اواخر دهه 1980 به بعد را مى‏توان دوره‏اى به شمار آورد که داستان‏هاى مصور به صورت‏ مؤثر در متحرک‏سازى حضور پیدا مى‏کند.در این میان یکى از کسانى که در زمینه‏ى ایجاد انیمیشن نقش عمده‏اى ایفا کرده اوسامو تزوکا (osamo Tezuka) ،خالق مانگا (Manga) است که مى‏توان به او نقشى‏ همانند هرژه خالق داستان‏هاى تن‏تن در اروپا داد.تزوکا توانست با تلفیق‏ کردن طراحى‏هاى سنتى ژاپنى و سبک متداول در جهان و به خصوص‏ والت دیسنى شخصیت‏هایى بیافریند که نامش را جاودان سازد.او با خلاقیت‏هاى فراوان و استفاده از زوایاى گوناگون دید شخصیت‏ها و کاراکترهاى داستان‏هایش را عمق بیشترى بخشیده است. مى‏توان گفت موفقیت‏هاى داستان‏هاى مصور دنباله‏دار دهه‏ى‏ 90 به صورتى جدى زمینه‏هاى لازم را براى حضور فیلم‏سازى‏ انیمیشن ایجاد کرد و داستان‏هاى مصور دنباله‏دار مبنایى شد براى‏ تولید فیلم‏هاى انیمیشن. یکى از کسانى که امروزه در پیشرفت انیمیشن ژاپن سهم‏ عمده‏اى ایفا مى‏کند،میازاکى است.او بى‏تردید یکى از انیمیشن‏سازان مطرح جهان است.از میازاکى قبلا فیلم«شاهزاده‏ مونانو»به نمایش درآمده است.آثار او طرفداران فراوانى دارد. انیمیشن ژاپنى با نمونه‏ى آمریکایى‏اش متفاوت است و در واقع‏ نحوه‏ى کاربرد آنها بیشتر مبتنى بر هنر نقاشى است و به عبارتى‏ دیگر حال و هواى ژاپنى خود را حفظ کرده است،با این حال‏ آخرین کار میازاکى،یعنى«سفر به چیهیرو»یا«خانه اشباح»که‏ در سال 2002 و طى زمان 124 دقیقه‏اى بر پرده‏ى سینماهاى جهان قرار گرفت،هنر او را به رخ جهانیان کشانید.اثرى ناب،و به عبارتى یک‏ شاهکار،که در عین سادگى،از حیث قدرت تخیل و نحوه و کیفیت اجرا مى‏تواند در ردیف آثار کلاسیک دیسنى دهه‏هاى سى و چهل قرار بگیرد. سفر به چیهیرو که به ماجراهاى تخیلى دخترى ده ساله به نام چیهیرو مى‏پردازد،قصه‏ى سفر مخاطره‏آمیز او و خانواده‏اش مى‏باشد که در درون‏ تونل زیرزمینى راه خود را گم کرده و در این مسیر با حیواناتى عجیب و مرموز روبه‏رو مى‏شود.و زمانى که مادر و پدرش تغییر شکل مى‏یابند، او به تنهایى ناگزیر مى‏شود در این راه پرخطر و در مقابل تمامى موجودات‏ عجیب و غریب و شبح‏ها و زنان ساحره و جادوگر بدذاتى که دلشان‏ نمى‏خواهد او به میان انسان‏ها برگردد،به مبارزه برخیزد. میازاکى از انیمیشن‏سازانى است که نسبت به روان‏شناسى کودک همچون والت دیسنى درک فوق العاده‏اى دارد.فیلم او قصه‏اى است‏ مبتنى بر از دست دادن و شناختن مجدد هویت.قصه‏اى که‏ شاید متاثر از فیلم‏هاى آلیس در سرزمین عجایب و یا جادوگر شهر زمرد باشد،قصه‏اى که ماهیت آن کاملا انیمیشن است. اکثر شخصیت‏هاى فیلم تغییر شکل مى‏دهند حتى پدر و مادر چیهیرو که پس از خوردن غذا تبادل به خوک مى‏شوند،پسرها تبدیل به اژدها مى‏گردند و بچه‏ى غول‏پیکرى تبدیل به موش‏ مى‏شود.فیلم چیهیرو از ویژگى‏هاى تصویرى خاصى‏ برخوردار است،و ساختار قصه به گونه‏اى است که دنیایى‏ کارتونى ایجاد مى‏شود،دنیایى که فضایى ترسناک،و در عین‏ حال شاد با هزاران ماجراى شگفت و حیرت‏آور دارد.این‏ انیمیشن توانست در طى پنجاه سال برگزارى جشنواره فیلم‏ برلین،براى اولین بار خرس طلایى را از آن خود کند.به راستى که میازاکى توانسته است اثرى‏ بیافریند که ناشى از قوه‏ى تخیل بالاى اوست و شخصیت‏هایى بیافریند که کمتر موجوداتى را مى‏توان شبیه به آن آفرید. فیلم سفر به چیهیرو را همانند ماجراهاى‏ شب‏هاى عربى معرفى کرده‏اند،تنها تفاوت آن‏ در این است که قهرمان اصلى داستان دختر بچه‏ى کوچکى است که در جهانى اسرارآمیز باید از خود دفاع کند.اما درعین‏حال‏ این انیمیشن به زیبایى از چارچوب داستان‏هاى پریان و حال و هواى جادویى‏ و سحرآمیز قصه‏هاى یکى بود یکى نبود استفاده مى‏کند.در این قصه سفر به‏ آهستگى و ساده آغاز مى‏شود،سفرى که چیهیرو به همراه مادر و پدرش،با ماشین خودشان به سمت خانه‏ى تازه مى‏روند.او همچون همه‏ى کوچولوهاى شیطان و بازیگوش ناراحت در صندلى پشتى ماشین نشسته است.اخم کرده‏ و ناراحت است چرا که خانه‏ى قدیمى خودشان را پشت سر گذاشته و به‏ خانه‏اى تازه که در اطراف شهر است مى‏رود.حتى مادرش به او وعده‏ى‏ زندگى جدیدى مى‏دهد که سرشار از چیزهاى نو و ماجراهایى جالب است. اما قصه آن‏گونه پیش مى‏رود که قبل از رسیدن به خانه جدید و برخورد با ماجراهاى تازه،ماجراها زودتر از حد انتظار براى آنها رخ مى‏دهد.پدر اشتباه‏ کرده و مسیر را گم مى‏کند و در داخل جنگل،بنایى سحرآمیز را مى‏بینند، بنایى که حاکى است سال‏ها کسى به آنجا قدم نگذاشته است.محلى که‏ شب‏ها،بدل به مکانى براى حمام گرفتن موجودات سحرآمیز شده است. در دل جنگل آنها وارد تونلى مى‏شوند،که انتهاى آن سرزمینى است ترسناک‏ و پر از موجودات اسرارآمیز و جادویى.به نظر مى‏رسید فیلم براى کودکان‏ هول‏آور باشد،اما میازاکى آنچنان در مسیر فیلم به قدرت عشق اشاره مى‏کند، و دوستى را براى بیننده تعریف مى‏کند،که‏ با تماشاى آن حتى مى‏توان ماهیت خود را شناخت و حسد و کینه و خصلت‏ ویران‏کننده‏ى آن را که چون سمى مهلک در جان آدمیان نفوذ مى‏کند دید. میازاکى سعى مى‏کند بعضى از ساکنان‏ دنیاى اشباح که مانند انسان‏ها مى‏باشند در وراى چیزى که هستند ارائه دهد.مثلا کاماجى،پیرمردى بداخلاق،در خلال فیلم‏ مشخص مى‏گردد که یک هشت پاست و در ادامه میازاکى نشان مى‏دهد که این موجود برعکس ظاهر ترسناکش،موجودى‏ دوست‏داشتنى است و حتى بدل به یکى از دوستان چیهیرو مى‏شود.این استاد انیمیشن‏ساز ژاپنى به خوبى توانسته‏ است اهمیت شناخت خود را به خوبى نشان دهد. چیهیرو به همراه پدر و مادرش به این سرزمین فراموش‏ شده رسیده‏اند.او دختر باهوشى است،نمى‏خواهد به‏ آنجا برود،اما با اصرار پدر و مادرش نمى‏تواند مقابله کند. در مسیر آنها کسى نیست،اما میزهایى پر از غذاهاى‏ خوشمزه دیده مى‏شود.پدر و مادر چیهیرو نیز چون‏ گرسنه‏اند شروع به خوردن غذاها مى‏کنند.پدر و مادرش‏ او را اطمینان مى‏دهند که خطرى آنها را تهدید نمى‏کند،اما به ناگهان چیهیرو خود را در دنیایى عجیب و غریب مى‏بیند. او که در طول ده سال زندگى‏اش،کار نکرده حالا باید کار کند،و به مسئول استخر کمک کند.حالا او استعداد و توانایى‏ خود را نیز عیان مى‏کند،خود را مى‏شناسد. انیمیشن فیلم بسیار زیباست،با پس زمینه‏ها و پیش‏زمینه‏هاى حساب شده. میازاکى از جمله انیماتورهایى است که هنوز هم از نقاشى‏هایى که با دست‏ کشیده شده‏اند در کارش استفاده مى‏کند،درعین‏حال که متخصصین کامپیوتر را هم براى ارائه‏ى یک اثر عالى فراموش نکرده است.در این انیمیشن رنگ‏ها روشن و شفاف‏اند و میازاکى از رنگ به زیبایى استفاده نکرده است.او مخاطبان‏ فیلمش را تنها کودکان نمى‏داند،و با دیدن فیلم مى‏توان دریافت که فیلمى‏ خانوادگى است.انیمیشنى فوق العاده که همگى مى‏توانند شخصیت‏هاى‏ فیلم را به خوبى درک کنند و لذت ببرند.

۱۳۹۵/۶/۲   |   پوریا برزعلی   |   کافه نقد
نقد کارتون شهر اشباح

کارتون شهراشباح با رای بینندگان به عنوان پنج کارتون دیدنی دنیا انتخاب شده؛ کارتونی که مطمئناً فراز و فرودهای معنایی آن برای همه قابل درک نیست اما لذت بردن از دیدن آن چرا. بدونه شک برای فهم دقیق این کارتون باید یا یک ژاپنی بود یا آشنا با فرهنگ و دین آن سرزمین در غیر این صورت درک آن بسیار سخت وسخی می گردد چرا که مفاهیم بودیسم از جمله تناسخ در آن بسیار دیده می شود همچنین وجود ارواح مردگان در بین زندگان و به دنیای باقی نرفتنشان و اعتقاد عجیب آنها به طلسمهای ریز و درشتی که زندگی ما انسانها را در محاصره خود گرفته اند! این کارتون از داستانی چندلایه و با مزامین مختلف اخلاقی و اجتماعی ساخته شده و نماد سازی از جنس خاور دوری در آن به خوبی بچشم می خورد (به امید اینکه روزی کارتونهایی با این عمق در مورد فرهنگ ایرانی اسلامی ما ساخته شود.) که البته برای ما که بیننده مشرق زمینی این کارتون هستیم و به هرحال قرابتهای فرهنگی]تا حد کمی[ با آنها داریم بازهم عجیب و گاهی غیرقابل درک بنظر میرسد! اما برخی از این کدها و نمادها در سرتاسر دنیا یکسان هستند و هرقالبی که بر اندام آنها بکنید باز حقیقت خود را نشان می دهند، مانند: مهر، احترام، اخلاق خوش، عشق و... که همگی به خوبی در این کارتون به چشم می خورند. در فیلم دخترکی را میبینیم که بسیار با محبت و نگران خانواده و دوستان خود است اما پدر و مادر مادی گرایی دارد که بر اثر طمع خود و زندگی بی روح خود تبدیل به خوک می شوند! که می توان آنها به عنوان سمبلی برای بسیاری از انسانهای این عصر زمان در نظر گرفت. فیلم پیامهای مهمی را برای مخاطب خود دارد و این مخاطب در درجه اول باید کودکان باشند چرا که هم از ابزار کارتون استفاده کرده و هم اینکه از یک کودک به عنوان شخصیت اول و محوری داستان سود جسته؛ برای این منظور فرهنگ سازی و تربیت فرزندا خود را از همان دوران کودکی و به زیبایی در قالب فیلم به آنها می آموزند، چند پیام فیلم را در زیر برایتان فهرست وار ذکر می کنم: 1- «اگر کار نکنی یوبابا تو رو تبدیل به حیوون می کنه!» که تاکید دارد بر کار کردن و انسان بی کار را به حیوان و در کارتون به خوک تشبیه کرده اند که تنها کارش خوردن است فارغ از این موضوع که قرار است غذای دیگران شوند! 2- برای پیدا کردن کار باید مُصر بودن خود را نشان دهی – داشتن جدیت در پیدا کردن کار و انجام درست آن. 3- از نشانه های نشان دادن ادب هم می توان به این موارد اشاره نمود: احترام گذاشتن به کسانی که به ما کمک می کنند. در زدن قبل از ورود به جایی. به محبت به دیگران نگاه کردن و ذن خوب نسبت به آنها داشتن. و... یوبابا با عوض کردن اسامی افراد به آنها فرمانروایی می کرد، مانند سیاستمداران امروزی که با دادن کد به انسانها و به رسمیت شناختن آن کد بجای نام واقعی افراد، بر آنها فرمانروایی می کنند در نتیجه اگر انسانها ماهیت فردی اصیل و اولیه خود را فراموش کنند و خود را تنها جزئی از یک کل بدانند «هرگز راه خانه شان (خودشناسی شان) را پیدا نمی کنند!» در انتها می توان گفت که این کارتون بیشتر برای اینکه برای کوچکترها باشد شاید برای بزرگترها ساخته شده باشد تا آنان را در مورد هویت خودشان و سیستم های سیاسی جوامع به فکر وادارد.

۱۳۹۵/۶/۲   |   محمدحسین قلی پور   |   کافه نقد
نقد فیلم شهر اشباح

دیر یا زود ، تمام آنانی که در دوره ی ما می زیسته اند ، جام مرگ خواهند نوشید و وظایف و جایگاه خود را به افرادی از نسل آینده واگذار خواهند کرد. حال این نسل آینده برای اداره کشورش ، یا راه گذشتگان خود را خواهد پیمود و یا به سمت جریانی که به آن قرابت فکری بیشتری دارد - یا به عبارت بهتر بر اساس آموزه های آن تعلیم یافته – حرکت خواهد کرد.آینده را می بایست امروز ساخت .بنابراین توجه به آینده سازان یک کشور از استراتژیک ترین مسائل مدیریت فرهنگی یک جامعه محسوب می شود.می بایست برای آینده ای که خواهان آنیم از امروز به تربیت نیرو بپردازیم.افکار نسل آینده در کودکی آن ها که امروز ماست ساخته می شود.با این مقدمه به سراغ نقد فیلم Spirited away یا شهر ارواح خواهیم رفت. شهر اشباح انیمیشنی ست که ریشه در فرهنگ کشور ژاپن دارد.کشوری که در آن همواره توجه به سنت ها و زنده نگهداشتنشان در مقابل هجمه ی دنیای مدرن از دغدغه های اصلی مردمش محسوب می شود.زندگی تا حدودی رفاه زده ، کودکان ژاپنی را دچار نوعی رخوت ، سستی و به معنای کلی سانتیمانتالیزم کرده است.این نسل باید با ارزش های گذشتگان آشنا باشد تا بتواند در راه آن ها حرکت کند و پیشرفت آینده ژاپن را ضمانت نماید. به همین منظور آشنایی این کودکان با فرهنگ کهن و افسانه های ژاپنی که مانند بسیاری از آثار شرقی ،شان تربیتی دارند از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انیمیشن شهر اشباح توانسته با روایتی افسانه گونه دنیای واقعی و ماورائی را به یکدیگر پیوند بزند و بستری دل نشین برای ارائه مضامین مذکور فراهم آورد.هایائو میازاکی در مصاحبه با خبرنگاری که به او گفته بود: "به نظر می رسد شخصیت اصلی شهر اشباح یعنی چیهیرو نوع متفاوتی از یک قهرمان زن در مقایسه با فیلمهای قبلی شماست و او کمتر جنبه های قهرمانی دارد و چیز زیادی از انگیزه او یا گذشته اش به ما نشان داده نمی شود" این گونه پاسخ می دهد : "من خیلی تأکید نداشتم که کاراکتر چیهیرو را دقیقاً به این شکل نشان دهم و اگر اینطوری شده به این دلیل است که الآن دختران جوان زیادی در ژاپن هستند که اینگونه اند آنها خیلی بیشتر از این به تلاشهایی که والدینشان برای خوشحال کردن آنها به کار می برند بی اعتنا هستند در فیلم صحنه ای هست که چیهیرو نسبت به صدا کردن پدرش عکس العمل نشان نمی دهد و بعد از دومین باری که پدرش او را صدا می زند جواب می دهد خیلی از افرادم به من می گفتند که این را به جای دوبار سه بار قرار بده چون خیلی دخترها این روزها اینطوری هستند چیزی که باعث شد من تصمیم به ساختن این فیلم بگیرم درک این حقیقت بود که هیچ فیلمی برای گروه سنی دختران ده ساله وجود ندارد هنگام ملاقات با دختر دوستم بود که به این موضوع پی بردم اینجا هیچ فیلمی برای او وجود نداشت هیچ فیلمی نبود که مستقیماً با او صحبت کند دخترانی مثل او فیلمهایی را می بینند که هرگز نمی توانند با کاراکترهای هم سن و سال خود در آنها همذات پنداری کنند چون این کاراکتر ها شخصیت های خیالی هستند که هیچ شباهتی با آنها ندارند با این فیلم خواستم به آنها بگویم نگران نباشید همه چیز در پایان درست می شود آن جا چیزی برای شما خواهد بود نه فقط در سینما بلکه حتی در زندگی روزمره.به همین دلیل لازم بود شخصیت اصلی داستان یک دختر معمولی باشد نه کسی که می تواند پرواز کند یا کارهای خارق العاده انجام دهد هر بار که من چیزی درباره چیهیرو و اعمال او می نوشتم یا می کشیدم از خودم می پرسیدم که آیا دختر دوستم یا دوستان او قادر به انجام این کار خواهند بود یا نه همین موضوع معیار من برای صحنه هایی بود که چیهیرو کار دیگری انجام می داد یا چالش های دیگری داشت چون به دلیل همین چالش ها بود که این دختر بچه ژاپنی به فردی توانا مبدل شد ساخت این فیلم سه سال از وقت مرا گرفت و دختر دوست من الآن 13 ساله است اما او هنوز این فیلم را دوست دارد و این مرا خوشحال می کند." با توجه به این که شهر اشباح ساخته ی سال 2001 است و اثری جدید به حساب می آید اما تکنیک ساخت آن چندان خارق العاده نیست و بیننده مجذوب آن نمی شود.انیمه های بسیار ساده ، توجه به جزئیاتِ تصویر قابل قبول ، حرکات شخصیت ها ، معمولی -و در صحنه هایی مانند غذا خوردن چیهیرو ضعیف – و توجه به رنگ ها و فضاسازی خوب است.اما آن چه که شهر اشباح را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است ایده ی بسیار خلاقانه و گسترش آن در داستانی گیرا و دل نشین است.چیهیرو دختر لوسی است که قرار است همراه پدر و مادرش از شهر به روستایی نقل مکان کند.در مسیر خانه ی جدید ، راه را گم می کنند و به شهری متروک می رسند.در این شهر متروک حمامی فعالیت می کند که شب ها ، ارواح برای شستن خود از آن استفاده می کنند.این حمام متعلق به جادوگری به نام یوبابا است که پدر و مادر چیهیرو را تبدیل به خوک کرده و چیهیرو برای نجات آن ها مجبور است مدتی برای او کار کند.در این راه هاکو نوجوانی که از نزدیکان یوبابا است به او کمک خواهد کرد. این ایده ی عجیب و تا حدودی دخانی در کنار ایده های کوچک تری مانند مرد بخار که در حقیقت یک هشت پاست و روح بی چهره ، قطاری که در دنیای دخانی در حرکت است و بسیاری مثال های دیگر آن قدر خوب کنار یکدیگر جاگیر شده اند که شهر اشباح را با وجود سادگی در فرم به اثری فوق العاده تبدیل کرده است .در کنار این ایده ی عالی شخصیت پردازی اجزای داستان ، دور از ذهن بودن ظاهر آن ها و غیر قابل باور بودن رفتارهایشان در بستر داستان را جبران کرده است.با وجودی که داستان شهر ارواح کمی برای کودکان این سن و سال ترسناک است اما حسی برخورد کردن میازاکی با اثر و استفاده از موسیقی های فکر شده و رمنس وحشت موجود در فیلم را تعدیل کرده است.ضمن این که هیچ جایی در اثر امید از بین نمی رود و اگر نیروی بد طینتی به دنبال آزار چیهیرو است، مهربانی ِ شخصیت خوش ذات دیگری از او محافظت می کند.مانند همکار او رین در حمام خانه. در شهر اشباح از 19 موسیقی تولیدی استفاده شده است. شهر اشباح صاحب یک آلبوم موسیقی است که از نمونه های خیلی خوب یک اثر حسی محسوب می گردد.موسیقی در این کار پا از حدود خود فرا تر گذاشته و بخشی از روایت داستان را بر عهده می گیرد.موسیقی در شهر اشباح شان روایی دارد و در بعضی صحنه ها بخش عمده ای از بار فیلم را به دوش می کشد.موسیقی تیتراژ پایانی اثر بسیار زیباست و پیشنها می کنم دوستانی که علاقه ای به موسیقی های تماتیک و عاطفی دارند ، گوش خود را به شنیدن آن مهمان کنند. از زمانی که چیهیرو تصمیم به نجات پدر و مادرش می گیرد تربیت او توسط موجودات عجیب و غریب شهر اشباح شروع می شود. چیهیرو قبل از آن که کارخود را آغاز کند از مرد بخار می آموزد . مرد بخار با رفتار و گفتارش قدم های ابتدایی تعلیم او را به عهده می گیرد. چیهیرو می آموزد : کاری را که آغاز می کند به پایان برساند و دیگر این که بابت هر لطفی که در حقش می شود باید تشکر کند. او سپس نزد یوبابا می رود تا با او قراردادی امضا کند.امضای این قراردادِ به ظاهر ساده او را در مخمصه ای می اندازد که مجبور است به خاطر پدر و مادرش آن را تحمل کند و حق خلف وعده نیز ندارد. پای بندی به عهد ، و ایثار برای نجات دیگران در جای جای فیلم رخ نمایی می کند.این ایثار گاهی از طرف چیهیروست و گاهی از طرف اطرافیان عجیب و غریبش در حق او.نکته ی دیگری که در فیلم مورد تاکید قرار می گیرد سخت کوشی ست.چیهیرو از رین تحمل سختی و سخت کوشی برای رسیدن به هدف را می آموزد. آن چه بیش از نکات تربیتی ذکر شده ، اهمیت دارد ، روحیه ی جنگندگی در برابر مشکلات و غلبه بر ترس است.چیهیرو زود می فهمد که باید در کنار این موجودات عجیب و غریب زندگی کند . پس رفته رفته بر ترسش چیره می شود تا بتواند خانواده اش را از طلسم یوبابا نجات دهد.تمامی این نکات به ظاهر ساده که شاکله ی فرهنگ ژاپنی را تشکیل می دهد ، در یک والایش هنری توسط میازاکی قابلیت تصویری و دراماتیک یافته و به بیننده منتقل می شود.این کار آن قدر خوب انجام می شود که می توان دیدن فیلم را برای کسانی که از زندگی سخت خود ناراضی هستند پیشنهاد کرد ، تا بعد از تماشای آن برای ادامه ی مسیر خود انرژی مضاعف بگیرند. نکته ی دیگری که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد اشاراتی است که پیرامون تناسخ و تغییرات ماهیتی شخصیت های فیلم رخ می دهد.تبدیل شدن هاکو به اژدها و یا مسخ شدن پدر و مادر چیهیرو به خوک واضح ترین نمونه های این اعتقاد هستند. در فرهنگ های شرقی به ویژه بودا اعتقاد بر این است که انسان ها و موجودات دیگر نتیجه و ما حصل کردار های خود در این دنیا را در همین دنیا دریافت می کنند اما در کالبدی دیگر.به عنوان مثال اگر در زندگی انسانی ، نیکو زیسته باشد ، پس از مرگ در کالبد موجودی والا تر – مثلا عقاب یا اژدها- قرار خواهد گرفت تا زندگی جدیدی را آغاز کند و به سوی تکامل حرکت کند.فیلم های cloud atlas و یا بهار ، تابستان ،پاییز ، زمستان و دوباره بهار نمونه های شاخص این اعتقاد هستند.البته در چگونگی تناسخ نیز اختلافاتی وجود دارد که در این دو فیلم از دیدگاه های مختلف به بررسی آن ها پرداخته شده است. به دلیل مطالعات کم در این زمینه از توضیحات بیشتر در این مورد و فضای دخانی موجود در اثر پرهیز می کنم و از دوستانی که اطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارند دعوت می کنم در انتهای همین نقد به اظهار نظر بپردازند. در مجموع کارخانه ی رویا سازی میازاکی در شهر اشباح موفق عمل می کند و می تواند با خلق موقعیت های بدیع ، ذهن بیننده را از تخیلات سیراب کند و قوه ی تخیل او را برای داستان سرایی های این چنینی – البته در فرهنگ شرق آسیا – تحریک کند. در فضای فرهنگی کنونی جهان که هالیوود برای کودکان تمام جهان ایده پردازی می کند،میازاکی تلاش می کند رویاها و آرزوهای کودکان کشورش را مصون نگه دارد تا نسل آینده کودکانی هویتی ژاپنی داشته باشند و از سردرگمی و بلاتکلیفی فرهنگی نجات یابند. کاری که لازم است کارگردان های ژانر کودک در کشور ما نیز انجام دهند و به جای تکه پرانی های سیاسی و شوخی های نا مناسب سن کودکان با تقویت اندیشه ای خود به رویا سازی برای کودکانمان بپردازند. در پایان ذکر این نکته الزامی ست که " اگر با فرهنگ و هویت ملی مان برای نسل آینده رویایی نسازیم ، دیگران این کار را برای او انجام خواهند داد."

۱۳۹۵/۶/۲   |   مارک شیلینگ   |   مجله نقد سینما
رؤیایی در یک چشم به هم زدن‏: شهر اشباح

هایائو میازاکی و انیماتورهای استودیوی گیبلی، بزرگترین جشن پیروزی‏شان را با شاهزاده مونونوکه‏ داشتند؛یک داستان افسانه‏ای مربوط به تاریخ ژاپن‏ که همه رکوردهای جدول فروش را در سال 1997 شکست. برخلاف رؤسای استودیوهای انیمیشن در هالیوود که انتظار ندارند بتوانند به تصورات‏ شخصی‏شان روح بدهند و آنها را بیافرینند(تنها والت دیزنی هنرمندی نامی و خوب در زمینه‏ انیمیشن بود)،میازاکی خود یک طراح دستی‏ انیمیشن است،او تقریبا 80 هزار از 144 هزار طرح‏ مدادی شاهزاده مونونوکه را خود کشید.در 56 سالگی وقتی او کار سه ساله سختش؛شاهزاده‏ مونونوکه را کامل کرد،شدیدا به استراحت احتیاج‏ داشت و به همین دلیل خود را از کارگردانی‏ بازنشسته کرد.اما خوشبختانه او کسی است که‏ نمی‏تواند دست از کار بکشد.اکنون بعد از چهار سال میازاکی یک انیمیشن دیگر آماده کرده است: شهر اشباح فیلمی که به گفته او،برای دخترهای‏ ده ساله است و آن هم در شرایطی که محوریت‏ اکثریت انیمیشنهای ژاپنی پسرها هستند. فیلم،یک شاهکار است و کار مورد علاقه من‏ در میان شاهکارهای میازاکی.فیلمی که قصه‏اش‏ قصه جدایی دختری از والدینش و البته می‏تواند یکی از ابتدایی‏ترین قصه‏ها باشد.شهر اشباح‏ هرچند می‏تواند اوج جولان این دوره چهار ساله‏ میازاکی باشد،اما هنوز تا یک اثر ماندگار فاصله‏ دارد.شبیه ملاقات دوباره تصورات مهیج دورهء کودکی در یک جهان فانتزی که هم برای میازاکی، هم برای همه ما بی‏نظیر است. البته در مورد این فیلم مقایسهء غیر قابل اجتنابی‏ با کتاب آلیس نوشته«لویس کارلوس»وجود دارد. شهر اشباح غرابت آشنایی با آن کتاب دارد،چنانکه‏ گویی هر دوی آنها در یک رؤیا و یا در یک زندگی‏ می‏گذرند.حسی مشترک از بازیگوشی هدف‏دار و بااراده در آنها وجود دارد،با شخصیتها و موقعیتهایی‏ که ممکن است در وهلهء اول به نظر ناموجه و بی‏تناسب بیایند،اما به طریقی عمیق‏ترین ترسها و آرزوهای ما را آشکار می‏کنند. در شهر اشباح هسته اصلی روایت جستجوی‏ زن جوان قهرمان برای یافتن والدینش است که‏ اکنون تغییر شکل داده‏اند.او برای رسیدن به این‏ مقصود باید در هویتی مستقل و جدید قرار بگیرد. زن قهرمان داستان،چیهیروی ده ساله،گردشی‏ را با اتومبیل در روز تعطیل همراه والدینش آغاز می‏کند.پدرش،آدمی ماجراجو است،و در امتداد راه کوهستانی به زحمت پیش می‏رود تا به ورودی‏ تونل طویلی می‏رسد که مسدود شده است،بنابراین‏ اتومبیلها نمی‏توانند داخل شوند.وقتی که پدر پیشنهاد می‏کند به آن قدم بگذارند،چیهیرو مقاومت‏ می‏کند.چون تونل،او را به وحشت می‏اندازد.با وجود این،پدر و مادر به تاریکی قدم می‏گذارند و چیهیرو به خاطر ترس از تنها ماندن به دنبال آنها می‏رود.در انتهای دیگر تونل،آنها ظاهرا پارک‏ متروکی را می‏یابند،که ساختمانهای سبک غربی‏ آن،منظره‏ای بدنما و غیر طبیعی دارد.باوجوداین، پدر اعتنا نمی‏کند،اما بوی غذا از یکی از رستورانهای‏ آنجا به مشام می‏رسد اما هیچ رستورانی دیده‏ نمی‏شود،پدر شروع به جستجو می‏کند و مادر نیز او را همراهی می‏کند. چیهیرو مرتب فکرهای بد می‏کند و این‏ فکرها شدت می‏یابند و او از خوردن و دویدن برای‏ جستجوی محل امتناع‏ می‏ورزد،پدر و مادر به‏ خوکهای بزرگ‏ خس‏خس‏کننده تبدیل‏ شده‏اند. چیهیرو وحشت‏ می‏کند.فقط می‏فهمد که‏ این خوابی نیست که بتواند از آن بیدار شود؛بدترین‏ رؤیای عمرش.وی به‏ طریقی به دنیای دیگری‏ سقوط کرده است،دنیایی‏ که با راه و روش خدایان‏ و دیوهای عجیب،پر از جمعیت می‏شود،تا جایی‏ که به نظر می‏رسد فقط چیهیرو انسان است.سپس‏ او با هاکو،پسری‏ دوازده ساله روبرو می‏شود که به چیهیرو کمک‏ می‏کند تا دوباره قدرت پاهایش را به دست‏ آورد.چیهیرو یک قاعده می‏آموزد،این که هرکس‏ باید کار کند،هیچ‏گونه تنبلی‏ای مجاز نیست و موضوع دیگری که می‏فهمد آن است که او نمی‏تواند اسمش را داشته باشد،او بایستی یک نام‏ تازه برای خود انتخاب کند:سن.هاکو به وی‏ اخطار می‏نماید که او باید اسم قدیمش را فراموش‏ نکند،در غیر این صورت هرگز قدر نخواهد بود به‏ زندگی قبلی‏اش بازگردد.وی همچنین چیهیرو را به کاماجی معرفی می‏نماید،مخلوقی با چهار دست‏ و دو ساق،و رین،دوشیزه‏ای نوجوان که سن‏ (چیهیرو)را زیر بال خالدارش می‏گیرد.اما صاحب‏ این محل،یوبابا،پیرزنی فرتوت است با سری بسیار بزرگ و شخصیتی مخلوط از سکروگ و ملکه‏ قلبها.چیهیرو کشف می‏کند مهمانان خدایانی‏ هستند که به طلسم RR بعد از سفرهای‏ خسته‏کننده که از میان انسانها مراجعت می‏کنند نیاز دارند.به عنوان مقدمه آشنایی،او برای شستن‏ اوکوتارساما تعیین می‏شود؛خدای رود که عظیم‏ است و تلی از کثافتها را به حرکت درمی‏آورد.او شجاعانه با وظیفه نفرت‏انگیزش دست و پنجه‏ نرم می‏کند و به رغم اینکه تقریبا در سیلاب لجن‏ در حال غرق شدن است،سعی دارد دوستی رین‏ را جلب کند. چیهیرو در شرایطی که به محیط جدیدش‏ عادت می‏کند،والدینش را نیز فراموش نکرده است. (تصویرتصویر) آنها کجا هستند؟چگونه می‏تواند آنها را به شکل‏ انسان برگرداند؟ استفاده از آخرین فن‏آوری دیجیتالی شهر اشباح به اندازه تمام کارهای میازاکی تاکنون،مجلل‏ است،مملو از تصاویر خیره‏کننده،مثل قطار اسرارآمیزی که در آب فرو می‏رود،و به شکلی‏ یادآور همسایه‏ام توتورو صحنه‏ای که فکر می‏کنم‏ برای دیزنی و یا لویس کارول اتفاق نیافتاده باشد، اما دیکنز چطور؟دقیقا دیکنز،شاید الگوی درست‏ برای این فیلم فوق العاده،آلیس در سرزمین عجایب‏ نیست بلکه«دیوید کاپرفیلد»است! مترجم: سیران شریف‏زاده

۱۳۹۵/۶/۲   |   کنت توران   |   مجله نقد سینما
در برابر افسون شهر اشباح

شاهکار هیجان‏آمیز هایائو میازاکی،قهرمانش را وارد ماجرایی می‏کند که سرشار از افسون و یا وحشت است.شهر اشباح به وسیله یکی از انیماتورهای بزرگ جهان،هایائو میازاکی ژاپنی، نوشته و کارگردانی شده است.این کار شگفت‏آور بصری،محصول نتیجهء یک خیال بی‏پرواست که‏ پیش از این چیزی شبیه به آن ساخته نشده است. جشنواره فیلم برلین،شهر اشباح نظر هیاءت داوران را جلب کرد و در تاریخ 50 ساله‏ جشنواره فیلم برلین اولین انیمیشنی شد که جایزه‏ برتر جشنواره،خرس طلایی،را به دست آورد.فیلم‏ در ژاپن،234 میلیون دلار فروش کرد و رکورد پرفروش‏ترین فیلم در ژاپن را که متعلق به تایتانیک‏ بود از آن خود کرد. کسانی که انیمیشن قبلی میازاکی،شاهزاده‏ مونونوکه را دیده‏اند،می‏دانند که این انیمیشن ژاپنی‏ کاملا متفاوت از انیمیشنهای آمریکایی است،سبکی‏ متکی بر نقاشی و حسی آشکارا ژاپنی. یک مساله ویژه دربارهء شهر اشباح حتی برای‏ خود میازاکی وجود دارد:شباهت فیلم او و داستانی‏ از هزار و یک شب.فیلم یک داستان حادثه‏ای و شجاعانه با یک دختر معمولی به نام چیهیرو است‏ که تبدیل به زن قهرمان داستان می‏شود،و آن‏ داستان هزار و یک شب درباره یک نسیم جادویی‏ است که روزی ویژگی خاصی به دو برادرمی‏دهد، داستانی که در آن دو پسر می‏توانند حتی وارد بدن‏ اژدها شوند،کلونهای در حرف می‏زنند و روحهای‏ شرور نمی‏توانند به جهانشان بازگردند.هرچند ممکن است شهر اشباح برای بچه‏های کوچک‏ خیلی ترسناک باشد،اما داستان موفق می‏شود در یک حادثه اتفاقی و مسیری غیر واقعی،درسهایی‏ در مورد قدرت عشق و دوستی بدهد،و اهمیت‏ هوشیاری را در برابر طمع یادآوری کند. پدر و مادر چیهیرو با دیدن میزهای طویل‏غذا تمام احتیاطهای لازم را فراموش می‏کنند. شهر اشباح یکی از بهترین نمونه‏های دوبله‏ و صداگذاری انیمیشن است که با رقیب خود داستان‏ اسباب‏بازی ساخته جان لاستر،دوست چندین ساله‏ میازاکی،مقابله می‏کند. قدمت رفاقت آنها به 20 سال می‏رسد.در شهر اشباح صداهای انتخاب شده خشن و بلند نیستند و دیالوگهای محاوره‏ای کاملا با حرکتهای‏ لب در زبان ژاپنی قابل تطبیقند،و در زمانی که‏ داستان در حال انتقال اطلاعات زمینه‏ای حساس‏ است،به کمک صداهای مناسب،جهان خارجی و غیر واقعی برای تماشاگر کاملا قابل پذیرش می‏شود. صداها در مورد اشیا،کار ساده‏تری دارند،افسون و فریبندگی فیلم آنقدر داستان را روان کرده که‏ صداها به راحتی بر تصاویر منطبق می‏شوند؛این‏ گام بزرگ در پیشبرد بصری فیلم بسیار مؤثر واقع‏ شده است. شهر اشباح شیرین‏ترین پایان ممکن را دارد، هرچند صحنه‏های زیادی از فیلم با مخلوقات زشت‏ همراه است،اما تخیلات موجود با آسایش نافذ و پاکی خاصی همراهند.بدون تردید میازاکی قصد داشته با تقابل موجود در تخیلات و صحنه‏هایی‏ که آفریده است روی بیننده تاءثیر بگذارد.رؤیا و کابوس،تصورات زیبا و یا بی‏تناسب،افسون‏کننده‏ و یا ترسناک،همگی بر یک موضوع واحد تکیه‏ دارند و خاطرنشان می‏کنند که چه فاصله کوتاهی‏ بین موقعیتها و شرایط به ظاهر کاملا متفاوت و غیر قابل مقایسه وجود دارد،بسیار کمتر از آن‏که‏ ما می‏توانستیم تصور کنیم. شهر اشباح به آرامی با چیهیروی(با صدای‏ داوی چاس)بی‏میل و ناآرام آغاز می‏شود.که اخمو پشت یک ماشین نشسته است و به همراه والدینش‏ به خانه جدیدشان در حومه شهر می‏رود.او از اینکه‏ محیط آشنای خود را ترک می‏کند خوشحال نیست، و حتی وقتی مادر به او می‏گوید که زندگی جدیدش‏ یک ماجراجویی خواهد بود او خیلی متقاعد نمی‏شود. ماجرا بسیار زود آغاز می‏شود،در جایی که هیچ‏کس‏ پیش‏بینی نمی‏کند و این خود یک امتیاز برای‏ جذابیت داستان است تا بتواند بیننده را با خود همراه‏ کند.پدر چیهیرو دچار یک اشتباه می‏شود،یک راه‏ میان‏بر را در جنگل می‏بیند و با خود می‏اندیشد که‏ این راه می‏تواند یک پیشامد خوب برای او باشد و این آغاز ماجراست. وقتی با چیهیرو از ابتدا تا انتهای داستان همراه‏ می‏شویم او به عنوان یک دختر معمولی آغاز داستان، اعتماد به نفس و توانایی خود را به دست می‏آورد، بطوری که از عهدهء کشمکشهای استثنایی‏ای که‏ میازاکی در طول داستان برایش تدارک دیده‏ برمی‏آید. نام کارگردان-نویسنده به عنوان آخرین‏ تصویر،وقتی روی پرده ظاهر می‏شود که شهر اشباح تمام موفقیتها و اعتبارات لازم را کسب کرده‏ است. مترجم: سیران شریف‏زاده