نقد منتقدین (۳)

۱۳۹۵/۱۰/۱۵   |   اندرو راب   |   نقدفارسی
عشق به طبیعت

وقتی در یك انیمیشن شخصیت اصلی داستان یك دختر است، به دنبال گمشده ای می گردد، با معصومیت خود همه را تحت تاثیر قرار می دهد، عشق و عصمت توشه سفرش برای رسیدن به هدفی والا و معنوی باشد، شخصیت های دیگر رمز آلود، خنثی و هر دو گونه دوست داشتنی باشند، جنگ انسانها با طبیعت و با یكدیگر نفی شود، طبیعت نمادی متجلی داشته باشد و... شك نكنید كه با شاهكار هنری دیگری از میازاكی طرف هستید که مملو از نمادها، تصورات و استدلالهای گیج کننده و برهان های ماوراءالطبیعت است. این بار میازاكی سراغ سرنوشت یك دختر جوان به نام سوفی (Sophie) رفته كه پدرش را از دست داده و در كلاه فروشی پدرش به همراه نامادری اش زندگی می كند. در نزدیكی شهر محل سكونت سوفی جادوگری به نام هاول (Howl) در یك قلعه متحرك زندگی می كند كه بر اساس یك شایعه قلب دخترن جوان را می دزدد. آشنایی سوفی با هاول وقتی است كه او در حال رفتن به مغازه نانوایی است كه خواهرش لتی در آنجا مشغول به كار شده ؛ هاول وقتی چند سرباز مزاحم سوفی شده اند به او كمك می كند ولی آنها از طرف ماموران جادوگر ویست (Witch of the Waste) تعقیب می شوند. در این لحظه است كه هاول به همراه سوفی بر فراز شهر به پرواز درمی آیند. مشابه این صحنه در اكثر كارهای میازاكی به گونه ای دیده می شود و از ویژگی های بارز و البته دوست داشتنی كارهای او به حساب می آید. بعد از این اتفاق نظر سوفی در مورد هاول تغییر كرده و بذر عشق به هاول در وجودش شكل می گیرد! جادوگر ویست كه از این موضوع خبر دارد جوانی سوفی را از او میگیرد و سوفی به یك پیرزن تبدیل میشود، حالا او تصمیم می گیرد قدم به سفری بگذارد تا بتواند راهی برای شکستن طلسم پیدا کند، سفری كه به اعتقاد میازاكی یك سفر معنوی است، در این راه با مترسكی آشنا می شود و با كمك به او یك همدم پیدا می كند كه البته می تواند یادآور موجود بدون صورت "شهر اشباح" نیز باشد، وجود این كاراكتر آشنا و نوع پرداخت آن هم از مشخصه های آثار میازاكی است. با رسیدن به قلعه متحرك داستان به اوج خود میرسد،‌ در قلعه یك در معمولی نیست هر رنگ بعدی از زندگی هاول را نشان می دهد. از اینجا به بعد حوادث ریتم تندتری پیدا میكنند. سوفی از دیدن هاول جا خورده و خود را یك خدمتكار معرفی میكند،‌ هاول در قلعه تنها نیست ؛ كالسیفر (Calcifer) اهریمن آتش كه در خدمت هاول است و وظیفه حركت قلعه را بر عهده دارد و رازی در دل خود دارد، ماركل پسر بچه ای كه چیز زیادی در موردش گفته نمی شود ولی به خوبی در داستان جا افتاده به همراه سوفی و مترسك مرموز قدم به دنیایی جادویی و پر رمز و راز می گذارند. میازاكی در این اثر به سراغ كتابی با همبن نام نوشته "دایانا وین جونز" رفته و به خوبی و با هنر تمام مخاطب را درگیر این داستان كرده است. انیمیشن قلعه متحرك هم به اصل داستان پایبند بوده و هم اثری است كه با سلیقه و خصوصیات انیمی های میازاكی پیوند خورده، البته بیشتر شاهد هنرنمایی میازاكی در آن هستیم، چه بسا اگر كارگردان دیگری به سراغ این كار میرفت نتیجه تا این حد مطلوب و دقت به جزئیات اینقدر دقیق نبود. كاراكتر سوفی از وقتی به شكل یك پیرزن درمی آید دائم در حال تغییر است و میزان پیری در چهره او در موقعیت های مهم با توجه به فضای موجود متغیر است اما این تغییرات به قدری خوب و حرفه ای كار شده كه قبل از احساس آن، به باورپذیری بیشتر فضای داستان كمك می كند. هر چقدر عشق سوفی به هاول و بالعكس بیشتر نمود میابد چهره سوفی جوانتر و شادبتر میشود و این حس در یك انیمیشن به خوبی كار شده،‌ حتی در اواخر داستان موی بافته شده خود را به خاطر عشق به هاول به كالسیفر میدهد كه قبلا هم مشابه آن را در قلعه ای در آسمان دیده بودیم،‌ این تغییرات در هاول نیز دیده می شود حتی تغییر رفتاری او را نیز پررنگ تر و باور پذیر تر می سازد. البته این تغییرات همگی به سوی ذات اصلی آنهاست، همان هدف متعالی انسان. شخصیت جادوگر ویست هم از آن شخصیت های خنثی در كارهای میازاكی به حساب می آید كه نه خوب خوب اند و نه بدِ بد، شخصیتی كه به همین دلیل ساده ممكن است بسیار غیر واقعی و ضعیف از آب درآید كه البته میازاكی تمام تلاش خود را در اجتناب از این امر به كار بسته ولی در بعضی صحنه ها مثل برخورد او با سوفی در مسیر قصر پادشاه زیاد باورپذیر نیست. صحنه هایی مانند جادوی مادام سالیمان در قصر و نشان دادن هاول طلسم شده و همچنین قسمتی كه سوفی بعد از سقوط به دره به كمك حلقه ای كه از هاول گرفته (مشابه حلقه راهنما در قلعه ای در آسمان) بعد از عبور از در جادویی به راز هاول و كالسیفر پی می برد به زیبایی كار شده اند و هنر میازاكی را كاملا به رخ مخاطب می كشند. در پایان انیمی كه همه چیز به خوبی به پایان می رسد قلعه را می بینیم كه به آسمان پرواز می كند (با پرچمی با نماد درخت !) و این یك پایان نمادین در آثار میازاكی است در كل میازاكی مسیری را از "قلعه ای در‌‌ آسمان" شروع كرد و در "قلعه متحرك هاول" آن را به اوج خود و شاید هم به پایان رساند، به همین دلیل كار بعدی او باید متفاوت از این باشد.

۱۳۹۵/۶/۱۳   |   کافه نقد
نقد و بررسی انیمیشن قلعه متحرک هاول

"برای عشق مهم نیست که زشت باشی یا زیبا...بلکه فقط باید به معنای واقعی انسان باشی و صاحب احساس" جمله ی بالا تعبیری ساده از بی نهایت و بی کران مفهوم انیمیشن "قلعه ی متحرک هاول" است! پس از موفقیت باور نکردنی و خارق العاده ی انیمیشن "شهر اشباح" و برنده شدن جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن , اینک میازاکی اماده است تا بار دیگر شاهکاری را به معرض دید همگان بگذارد... اگر بخواهیم "قلعه ی متحرک هاول" را کالبد شکافی کنیم و درون مایه ی ان را بیرون بیاریم,باید انیمیشن های "پرنس مونونوکه" و "مدفن کرم های شب تاب" را در هم مخلوط کنیم و کمی به ان چاشنی انیمیشن "دیو و دلبر" را اضافه کنیم تا بتوانیم فقط به طور سطحی و کوچیک از "عشق" عظیم موجود در این انیمیشن و پیام "ضد جنگ" ان پرده برداریم... انیمیشن "قلعه ی متحرک هاول" در سال 2004 به معرض نمایش در امد و توانست ثابت کند که یک انیمیشن ساده و بدون تکنولوژی های خاص و جلف امروزی,میتواند چندین برابر فیلم های به اصطلاح درام(که جز نمایش تن و بدن بازیگران چیزی ندارد) امروزی مفهوم سادگی و عشق پاک انسانی (نه حیوانی!) را بیان... چیزی که امروزه فیلم سازان به خورد مخاطبان خود میدهند تنها جنازه ی متعفنی از "عشق" است و صرفا باید انها را "عشق حیوانی و شهوت انگیز" به شمار اورد تا عشق انسانی و پاک...اما "قلعه ی متحرک هاول" چیزی فراتر از عشق انسانی را به نمایش گذاشت...همین نمایش شکوهمندش باعث شد که به جوایز متععدی دست یابد.گوشه ای از افتخارات فیلم را زیر میبینیم: · نامزد اسکار بهترین انیمیشن · نامزد 8 جایزه در جشنواره های مختلف · برنده ی 13 جایزه · میانگین امتیازی 8.1 از بین 54920 نفر · میانگین 80 از متاکریتیک از بین 40 نقد تخصصی بهتره از حواشی بپرهیزیم و بریم سراغ بررسی و تحلیل داستان: داستان: "قلعه ی متحرک هاول" در شهری درگیر حملات اهریمن و جادوگران و بیانگر داستان یک دخترک نه خیلی زیبا و فرشته مانند,ولی با درونی پاک و بی الایش و ساده است که مطابق رسم حاکم بر زمانه قربانی سادگی و پاکی اش می شود و توسط یک زن جادوگر به نفرینی مهلک دچار می شود که این نفرین او را به پیرزنی زشت و از پا افتاده تبدیل میکنه... اینک دیگر هیچ کس او را به عنوان ان "سوفی" همیشگی و دوست داشتنی و خوش طینت نمی شناسد.پاک بودن و سیرت خوب او در پشت چین و چروک های زشت و بی شمار چهره اش مدفون شده... "سوفی" از کودکی افسانه ی به ظاهر خیالی قلعه ی متحرک را شنیده است که صاحب ان یک جادوگر است. اینک او برای پس گرفتن زیبایی خود به دنبال قلعه ی متحرک هاول می رود... اما او دیگر مانند سابق نمیتواند به راحتی و با سرعت از کوه و صخره بالا برود... بالاخره "سوفی" با مشقت و سختی تمام خودش را به قلعه ی غول پیکر و مهیب می رساند. "سوفی" که فقط به امید پس گرفتن زیباییش به کمک جادوگر هاول پا قلعه گذاشت,هرگز نمیدانست که با ورود به ان قلعه دچار اتش عشقی می شود که حتی پیر و زشت بودنش هم نمیتواند ان را خاموش کند... در این قلعه ی جادویی و غول پیکر 3 نفر زندگی میکنند.اولین شخصیت که صاحب قلعه است,خود هاول است و شخصیت دوم هم پسر بچه ای بازیگوش و دوست داشتنی که به اصطلاح دستیار هاول است و یک اتش که این اتش قلب قلعه است و باعث پایداری قلعه و تحرک و استقامت ان است. اما با گذشت زمان ,"سوفی" که برای خواستن کمک از هاول به انجا امده بود متوجه می شود که هاول یک جوان بسیار خوش طینت , اما گرفتار اندوه و غم غصه است.همه چیز بر عکس انچه فکر میکرد می شود. اینجاست که "سوفی" قدرت بی نهایت عشق انسانی خود را نشان میدهد و غم و اندوه از دست رفتن جوانی خودش را فراموش میکند و تصمیم میگیرد تا هاول را از غم و غصه اش نجات دهد و به اصطلاح, خودش که تا مدتی پیش نیازمند کمک او بود,فرشته ی نجات هاول شود... اما بهتر است کمی به شخصیت هاول بپردازیم. هاول پیش از انکه یک جادوگر باشد یک استثناست!با اینکه هاول یک جادوگر است اما بر خلاف افسانه های هولناکی که از قدیم از او به جا مانده و نقل شده,او یک انسان خوش سیرت و مهربان و دلسوز و به اصطلاح یک وطن پرست است. شاید اصلی ترین علت گوشه گیری و غم هاول,نداشتن هم نشین به خاطر گرفتار شدن در اسم و رسم های هولناک افسانه ای گذشتگان باشد... در این انیمیشن هر کدام از شخصیت های "سوفی" و "هاول" به ناحقی گرافتار و قربانی پاکی خود شده اند. اما هاول با تمام این غم ها مقابله میکند.اینک شهر تحت حمله ی شدید نیرو های اهریمنی شده است که از زمین و اسمان بر مردم شهر حمله میکنند.اما این هاول است با قدرت جادوگری خود شب ها به شکل پرنده ای مهیب و بزرگ سیاه رنگی در می اید و در اسمان ها به نبرد با هواپیما ها و نیرو های اهریمنی می رود.گویا او دیگر مرگ و زندگی برایش مهم نیست... اما بالاخره "سوفی" وارد زندگی اش می شود.هاول از همان اول سر گذشت سوفی را میدانست.گویا هاول هم عاشق سوفی شده است.البته نه عاشق ان قیافه ی پیر و زشتش.بلکه او از باطن پاک سوفی خبر داشت...اینجاست که فضیلت های گمشده ی انسان ها مجددا خود نمایی میکنند...ان فضیلت ها چیزی نیست به جز باطن گرایی... با گذشت زمان و روشن شدن خیلی از حقایق بر سوفی,رابطه ی این دو انسان متفاوت به درجه ی بالایی می رسد که هیچ کدام دیگر نمی توانند عشق خود را پنهان کنند... داستان تا جایی پیش می رود که هاول بر اثر نبرد با اهریمنان,به شدت مجروح شده و تا حد مرگ می رود... و اینجاست که هیچ جادو و طلسم دست ساز انسان نما های شیطان صفت نمی تواند بر زخم های او مرهم بگذارد,مگر قدرت عشق "سوفی"...! در نهایت با روشن شدن خیلی از حقایق,تمامی طلسم ها شکسته می شود.سوفی زیباییش را به دست می اورد.شهر از اهریمن پاک می شود.درون پاک هاول جادوگر برای همه مشخص می شود و در نهایت "باطن" و "عشق" بر "ظاهر" و "نفرت" غلبه می کند... نقد انیمیشن: از داستان فهمیدیم که طبق روال همیشگی انیمه های میازاکی با یک کارتون با مضامین شاد و کودکانه صرفا جهت خوش گذرانی طرف نیستیم... داستان پر بار این انیمیشن مارا با حقایق انسانی فراموش شده ی فراوانی اشنا می کند.حقایقی که شاید واقعا از یاد رفته باشند,شاید امروزه به صورت بدل و پیکره ی بی جانی از انها به خورد ما میدهند,یا انسان ها ان ارزش ها را پشت کالبد زوال پذیر و پست و ناچیزی به اسم "پست و مقام" و "چهره و ظاهر" پنهان کرده اند. "قلعه ی متحرک هاول" بیش و پیش از هر چیز خواست به مخاطبش بگوید که "ظاهر بین نباش!بلکه باطن بین باش". عشقی که میان "سوفی" و "هاول" رخ داد,یک تناقض و تضاد شدید و علنی بود.تضادی از "زشتی" و "زیبایی".تضادی از "پیری" و "جوانی".تضادی از "انسان" و "غیر انسان" و تضاد هایی که مسلما اگر امروزه بخواهیم انها را بین دو انسان با دو جنس مخالف بیاوریم,جز نفرت و تمسخر و جدایی چیزی باقی نمیگذارد. پس تا حدی میتوانیم با خط فکری و ارمان مطلق میازاکی اشنا شویم...گویا میازاکی هم مثل من و مثل خیلی ها از "عشق ای" که امروزه میبینیم ناراحت است.گویا میازاکی به دنبال یک عشق ضد و نقیض و افسانه ای بوده است... قلعه ی متحرک هاول انیمیشنی نه تنها 2 بعدی بلکه هزار بعدی بود!میازاکی با این انیمیشن هزار بعد از درون انسان را نشان داد.میازاکی خواست ثابت کند که مهم نیست که امروزه انیمیشن ها سه بعدی و پر زرق و برق شوند!بلکه ثابت کرد که می شود با یک انیمیشن 2 بعدی , هزاران بعد از تکه های فراموش شده ی عشق و انسانیت را نشان داد...او صرفا خواست ثابت کند که 2 بعدی و 3 بعدی بودن یک انیمیشن "صرفا برای چشم انسان" یا مجازا برای "انسان های ظاهر بین و سطحی نگر" مهم است...چیزی که امروزه در هالیوود فراوان میبینیم...انیمیشن هایی با خرج کلان و زرق و برق فراوان که صرفا انسان های امروزی را به خوشی 90 یا 120 دقیقه ای وادار میکنند و یا بر لب هایش خنده ای به ظاهر شیرین و گذرا که صد البته خنده ای تلخ برای فراموش شدن انسانیت هست مینشاند.خنده ای که شاید فقط 1 روز پس از دیدن ان اثر حتی یادش نیاید برای چه میخندیده و به چه میخندیده! اما میازاکی با قلعه ی متحرک هاول ثابت کرد که می شود با انیمیشنی 2 بعدی , اشکی را از چشمان مخاطب جاری کرد و وجودی را از فضیلت های فراموش شده لرزاند,که ان مخاطب تا عمر دارد شاید تمام تلاشش را بکند بلکه شاید فراموش کند که برای چه اشک ریخت.تا فراموش کند که برای "عشقی" اشک ریخت که فقط در افسانه ها و صرفا در مغز میازاکی و در قلب کاغذی شخصیت های بی وجود دیجیتالی "سوفی" و "هاول" است...و اینجاست که ارزش واقعی یک انیمه ی به ظاهر کودکانه و اثر بزرگی مثل "قلعه ی متحرک هاول" روشن می شود. افسوس که "قلعه ی متحرک هاول" صرفا یک افسانه و انیمیشن است... دیگر واقعا چیزی نمیتونم بگم در مورد این انیمیشن.فقط میتونم بگم که شاهکار سینمای تمام تاریخ و دوران بود و هست و خواهد بود... موفق باشید.

۱۳۹۵/۶/۱۳   |   شروین فضلعلی زاده   |   ویستا
نگاهی به انیمیشن قلعه متحرک هاول

قلعه متحرک هاول چه بسا یکی از شاهکارهای هنری میازاکی است که مملو از صنایع و تصورات گیج کننده و برهان های ماوراءالطبیعت است. اما آیا آمریکایی ها آن را درک خواهند کرد؟ برای میازاکی این فیلم بازگشت به سرزمینی است که او خوب با آنجا آشناست، اما برای دیگران وارد شدن به سرزمین شگفتی به نظر می آید. داستان فیلم براساس یک فانتزی ساده بنا نهاده شده که در آن موجودات خیالی جادویی و تعداد زیادی قرارداد افسونگری وجود دارد. قهرمان داستان «سوفی» (Sophie) است (که اصطلاحاً کاراکتر یک شیرزن را داراست) که به همراه نامادری و دو ناخواهری پس از مرگ پدرش زندگی می کند (این آغاز و سرفصل داستان، ذهن را به سوی داستان معروف سیندرلا می برد اما...) و در مغازه کلاه فروشی روزگار می گذارنند. آن ها زندگی سختی را می گذرانند نامادری تصمیم می گیرد دخترانش را به اطراف بفرستد تا آن ها را نسبت به یک شروع خوب در زندگی مطمئن سازد. براساس قراردادهای افسانه ای فرزند کوچک همیشه بهترین موفقیت را زمانی که در جست و جوی شانس است دارد، پس دختر کوچک تر «مارتا» (Martha) نزد یک جادوگر سفید مهربان فرستاده می شود تا علوم جادوگری را بیاموزد. خواهر وسط «لتی» (Lettie) شروع به کار در نانوایی محل می کند. «سوفی»، خواهر بزرگ تر شانس چندانی نمی یابد. بنابراین تصمیم می گیرد تا نزد مادر بماند و در کار فروشگاهی به او کمک کند که شاید روزی به او ارث برسد. هرچند کارها آن گونه که برنامه ریزی شده بودند، پیش نمی رود. «مارتا» و «لتی» با یک ورد جادویی جای خود را عوض می کنند زیرا «لتی» می خواهد جادو را بیاموزد و از ماجراجویی لذت می برد و «مارتا» نیز تصمیم به ازدواج و تشکیل خانواده دارد. پس از آن که «سوفی» به این قضیه پی می برد، برخلاف راهِ زن جادوگر شیطان صفتی که بنا به دلایلی در آغاز داستان معرفی نشده عمل می کند. جادوگر او را با وِردی تبدیل به پیرزنی می کند و او را از گفتن داستان به کسی منع می کند. «سوفی» مجبور به ترک کلاه فروشی می شود تا بتواند راهی برای شکستن طلسم پیدا کند. در پایان او به قلعه متحرک پناه می برد. این قلعه، قلعه ای است که حرکت می کند و دری دارد که به ۴ مکان مختلف گشوده می شود. این مکان متعلق به هاول Howl است، یک جادوگر جذاب و عاری از حس مسئولیت که اشتهای خوبی برای یافتن دختران زیبا دارد!! قلعه از قدرت «کالیسیفر» (Calicifer) استفاده می کند یک شیطان آتشی که در کوره قلعه زندگی می کند و با قراردادی با هاول موظف به انجام این کار است. او با «سوفی» رازی را معامله می کند؛ او طلسمی را که «سوفی» گرفتار آن است خواهد شکست به شرطی که «سوفی» بتواند راهی برای ابطال قرارداد او با هاول پیدا کند. (قراردادی که باعث نابودی او و هاول می شود) سوفی با عنوان مستخدم سعی می کند تا از متن قرارداد اطلاع پیدا کند (براساس قرارداد کالیسفر نمی تواند مفاد آن را به کسی بگوید) در خلال مدتی که باید رفتار رنج آور هاول را تحمل کند که در زمان برخورد او (هاول) با جادوگر شیطان صفت پیچیده تر می شوند. تِم کلی داستان همان فانتزی های کودکانه و ساده است. سه فرزند که از خانه خارج می شوند یادآور «سه بچه خوک» است و یا طلسمی که در راه شکسته می شود درون مایه اصلی اکثر داستان های جادوگری است (جادوگر شهر اُز) پس باید ساختار شباهت شکسته شود. این کاری است که «میازاکی» استاد آن است. یکی از سه خواهر به خانه بر می گردد و یا برای شکستن طلسم خود باید برای یک شیطان کاری بکند که خود نیز از کم و کیف آن آگاه نیست. در آثار میازاکی همواره انسان ها و کاراکترهای خاکستری بیشتر جلب نظر می کنند ممکن است کسی بد باشد اما خوب مطلق وجود ندارد هر کسی باید اشتباه کند و این ارتباط با داستان های «هایائو» را راحت تر می کند و مخاطب نمی تواند برتری کسی را بر کسی حدس بزند (برخلاف داستان های خیر و شر که همواره خیر بر شر پیروز است) چون دریافتن خیر و شر دچار مشکل است همان طور که در «شهر اشباح»، «هاکو» دارای این خاصیت بود و یا «بانوی شهر آهن» در «شاهزاده خانم مونونوکه». تنها قهرمان داستان است که چَربِش خیر او بر شر ذاتی اش بیشتر است. در قلعه متحرک هاول نیز اوضاع بر همین اساس است. برخلاف داستان های اروپایی نامادری، نادختری خود را نمی آزارد و از او بیگاری نمی کشد حتی برای موفقیت او به اندازۀ دختران خود شانس قایل می شود یا «هاول» که یک جادوگر بی مسئولیت است و شهرت چندان خوبی ندارد به «سوفی» پناه می دهد و حتی «کالیسیفر» که ذاتاً یک شیطان (Demon) است حاضر می شود برای نجات «سوفی» و «هاول» که قراردادش با این آخری سبب شده تا مجبور به کار کردن در یک کوره شود به آن ها کمک کند. آنچه در این بین برای منتقدین سوال برانگیز است، این است که آیا این اثر می تواند همانند «شهر اشباح» در گیشه های آمریکا موفق باشد و یا با شکست فروشی نظیر «شکارچی خون آشام، D» مواجه خواهد شد. داستان این اثر با دستمایه های شرقی خود، آیا برای مخاطبین سخت سلیقۀ آمریکایی قابل فهم خواهد بود؟ آن ها که از شکستن طلسم تنها «شرک» دریم ورکس را در ذهن دارند و از نامادری، سیندرلای دیزنی را. با این حال آنچه آشکار است این است که میازاکی کم کم قلب سینمای انیمیشن آمریکا را هدف گرفته و خود را به عنوان یک استاد در سرزمین غول های انیمیشن سازی دنیا (دیزنی، دریم ورکس، فاکس و...) مطرح کرده است تا جایی که کمپانی دیزنی حاضر به قبول مسئولیت پخش اثر او (شهر اشباح) در بازارهای جهانی می شود. حال باید منتظر بمانیم تا ببینیم که این بار هنر جادویی «هایائو» در سرزمین یانکی ها چه خواهد کرد.