نقد منتقدین (۱)

۱۳۹۵/۹/۷   |   سینا همای   |   آنونس
هیولا را نشان نده

(یادداشتی در مورد قسمت اول فیلم احضار روح) (در این یادداشت سعی شده به تمهیدات محتوایی و مفهومی ای که فیلم «احضار روح» با آنها شکل و قوام یافته اشاره شود). سینما، به عنوان هنرِ هفتم و مدرن ترین هنر، برخوردار از مجموعۀ تمهیداتی است که برخی بسیاری از هنرهای ششگانۀ پیش از خود را به خدمت می گیرد. از نقاشی و عکاسی که به تصویر سینمایی کمک می کند تا موسیقی، که بر روی فیلم کار می شود، تا معماری که بستر فیلم را محیا می کند و موسیقی و شعر که سرچشمۀ الهام اقتباس بخش بزرگی از آثار سینمایی است. این وسط، تئاتر نزدیک ترین قرابتها را با سینما دارد. در بعضی موارد از آن جلوتر است و بعضی مواقع به آن رشک می ورزد. «میزانسن» مفهومی بسیط و مفصل است که سینما آن را هم به طور مستقیم از تئاتر وام گرفته، اما با این حال، سینما در حینِ بهره¬ مند شدن از میزانسن، می تواند از مونتاژ هم استفاده ببرد. و وقتی این استفاده در مباحث روایی، به خرده تمهیدات یا تکنیکهای مدونی تجزیه می شود و به فرمولی می رسد که حتماً به پاسخی صحیح می رسد، در اینجاست که ژانرهای سینمایی به کشف این فرمولها می پردازند. برای مثال، همۀ فیلمهای وسترن با نمایی بسیار باز (اکستریم لانگ شات) که از رو به روی خط افق گرفته شده اند، و با دوربینی که به سمت بالا کرین می شود، به پایان می رسند. ما با این که به این فرمول آگاهیم، نه تنها همواره از آن لذت می بریم، بلکه اگر فیلم وسترنی با این فرمول به پایان نرسد، چه بسا آن را فیلمی ناقص می خوانیم. در مورد سینمای وحشت این فرمولها قابلیت وضع بیشتری دارند. مثلاً اگر به ما بگویند که اتفاق ترسناک تا ده ثانیۀ دیگر می افتد، و ما با آگاهی کامل آن ده ثانیه را تماشا کنیم، باز هم راهی برای ترساندن و غافلگیر کردن مخاطب وجود دارد. برای مثال برشهای سریع سینمایی، یا شکستن خط فرضی، و یا کرین یا پنی که به نمای درشت صورت هیولا می رسند. این حالت حتی در موقعی که فیلم را برای بار چندم نگاه می کنیم هم به وجود می آیند. زیرا در تمام عمر صد و اندی سالۀ سینما، چشم انسان مدرن، به خط فرضی عادت کرده و هر گاه این خط فرضی شکسته شود و هیولا به جای این که از سمت راست قاب وارد شود از سمت چپ پدیدار شود، این تصویر شکه کننده است. از این نظر، «جیمز وان» در فیلم «احضار روح» (The Conjuring) ثابت می کند که به بسیاری از این فرمولها دست پیدا کرده است. با این که تقریباً تمام اتفاقات این فیلم، از کلیشه های رایج فیلمهای ترسناک تشکیل شده اند، باز هم تماشاچیِ دوستدارِ فیلم ترسناک، به اندازۀ کافی می تواند از آن لذت ببرد. هرچند که ساختن فیلم ترسناکی که مخاطبان امروزی از آن راضی باشند و امتیاز بالایی در رای گیری ها به آن منظور کنند، خود به خود کاری بسیار دشوار است. «احضار روح» در نهایتِ دوست داشتنی بودنش، فیلمی است که با مهندسی دقیق و وفاداری به اصول سینمای وحشت ساخته شده است. درست یا غلط، عنوان «بر اساس یک ماجرا واقعی» در ابتدای فیلم، باعث می شود که تماشاچی نیم خیز شود و صاف بنشیند و با دقت بیشتری ماجرا را دنبال کند. همچنین، خرده روایتِ مستندانگارانه ای که راجع به عروسک «آنابل» در ابتدای فیلم بیان می شود، مانند پیش غذایی مناسب عمل می کند که سایۀ تهدیدِ شروع داستانش تا پایان کار، بیننده را دل نگران می گذارد. هرچند با پایان یافتن فیلم، بیننده پی می برد که داستانِ «آنابل» در نهایت، ربطی به داستان اصلی فیلم پیدا نمی کند و تنها می تواند یک داستانک تزئینی مناسب (یا به قول سینمایی ها «پاساژ») در درون فیلم باشد و این فیلم را از نظر پیشینه، به فیلمهای ترسناک دوران گذشته در سینمای امریکا متصل کند. بسیاری از فیلمهای تاریخ سینمای وحشت، از یک الگوی تکراری در شروع داستان بهره می¬ برند: نقلِ مکان به محلی جدید. این ویژگی، به موتیف تکراری بیشتر فیلمهای ترسناک مبدل شده است. «درخشش» اثر «استنلی کوبریک»، «بچۀ رزماری» اثر «رومان پولانسکی»، «طالع نحس» اثر «ریچارد دانن» و... همگی فیلمهای ترسناکی هستند که با یک نقل مکان آغاز می شوند. و البته مکان، در بستر این فیلمها، کارکردی اساسی دارد و بزرگ بودنِ خانه های مردم امریکا، حیاطهای دراندشت، خیابانهای خلوت، فاصلۀ زیاد بین خانه ها، دسترسی نامناسب به نیروهای امدادی مجموع عواملی هستند که مرفه نشین ترین مکانها در امریکا، بستر مناسبی برای ساختن داستانی مهیج برای فیلمی ترسناک است. اصولاً فیلم های ترسناکِ باارزش دارای چارچوب نظری مستحکمی هستند. «انتقامِ طبیعت از انسان»، «یادآوری فجایع جنگ جهانی»، «بیماری روانی» و از همه مرسوم تر «مفاهیم شیطانیِ ضد مسیحی» که در مورد فیلم احضار روح هم مصداق دارد، از این قبیل نقش مایه ها هستند. در ابتدا ما با یک کلکسیونر اشیاء شیطانی مواجه می شویم. پس از آن می بینیم که افراد حرفه ای در امدادرسانی به قربانی ها، از آموزه های مسیحی کمک می گیرند و روح شیطانی را با توسل به کلام مقدسِ انجیل، نشان دادنِ صلیب و پاشیدن آبِ مقدس، از بدنِ شخصِ جن زده اخراج می کنند. پیش تر از این ها هم در جدی ترین فیلمهای سینمای وحشت این مصداق ها را دیده ایم. نقش مایۀ دیگری که فیلم از آن سود می برد، جدی گرفتن خرده فرهنگها و عادات و اعتقاداتِ عامۀ مردم است. مغربیان (هرچند دیر) کشف کردند که منشأ اصیل ترین داستانها در مشرق زمین است و در کتابهایی مانند «هزار و یک شب»، «قصه های عامه پسند (فولکلور) شرقی»، که همگی داستانهایی مرموز و به غایت ترسناک هستند، از این باورهای کهن سود می برند. بنابراین، باور و اعتقادات عامۀ مردم امریکا، (که به خرافاتی بودن هم مشهور هستند) و جدی گرفتنِ این باورها، یکی دیگر از دست آویزهای ساختنِ چنین داستانهایی است. اصولاً تماشاگر حرفه ای در مواجه با چنین داستانها سر یک دو راهی گیر می کند. اگر به کل داستانِ فیلم را باور کند و بپذیرد، شاید به احمق بودن و خرافاتی بودن متهم شود، اما رد کردنِ این داستان و مهمل خواندنِ آن هم از طرفی شاید به اندازۀ مهمل شمردن و خرده گرفتن به آثاری مانند «هزار و یک شب» و داستانهای کتب مقدس، رفتاری ارتجاعی و غیرحرفه ای تعبیر شود. همان قدر احمقانه که «شرک»، «گودزیلا»، «کینگ کنگ»، «داستانهای پریان»، «قصه های اساطیر کهن» و... به مزخرف بودن و دروغین بودن محکوم شوند. پایانِ خوش و نجات در لحظۀ آخر، اگرچه یکی از اولین ابداعاتِ سینماگرانِ متقدمی مانند «دیوید وارک گریفیث» است، اما در فیلم احضار، کارکردی صحیح دارد. چنین داستانگویان و فیلمسازانی نمی توانند (یا به خود اجازه نمی دهند) که با ترساندنِ مردمِ خود، آنها را با یک پایانِ تراژیک همراه کنند و تنها اثری که از خود می گذارند، شیوع رعب و وحشت در جامعه باشد. در فیلم «احضار روح» هیچ کسی کشته نمی شود. خانوادۀ امریکایی، پس از گذراندنِ مصائب و اتفاقاتِ وحشتناک، خوش و خرم در کنار همدیگر زندگی می کنند و این همان نقطه ای است که تماشاگر را التیام می دهد و قوی می کند. با این حال، روشهایی در داستانگویی هست که منحصر به خود امریکایی هاست. آنها ابتدا مخاطب را با پدیده ای ترسناک و ماوراء الطبیعی مواجه می کنند. پس از آن، برای از بین بردنِ آسیب به تهمیداتِ قدیمی و جدیدی دست می زنند. مثلاً بسیار جالب است که در این گونه داستانها، اصولاً از ابزاری تکنولوژیک و مدرن برای پیدا کردنِ سرنخِ موجودی که اصلاً فیزیکی و مادی نیست سود می جویند! از یک طرف از صلیب و کتاب و آب مقدس سود می جویند، از طرفِ دیگر از دوربینهای عکاسی، وسایل ضبط صدا، نورپردازی های عجیب و غریبی که بعید است راهی به دنیای ماورا الطبیعی موجودات اهریمنی ببرند. این روش نیز از باورها و عادات مردمان غربی سرچشمه می گیرد. آنها همان قدر که محتاج و معتقد به خداوند، مسیحیت و آیینهای مقدس خود هستند، محتاج و معتقد به تکنولوژی ای که با آن خو گرفته اند نیز می باشند. از این رو نمی توان خرده ای به این روشها گرفت. آنها ساخت مردم هستند و برای مردم خود استفاده می شوند. با همۀ مسائل و توجیهاتی که می شود با استفاده از آنها فیلم «احضار روح» را اثری قابل قبول دانست، شاید بشود به یک نکاتی به مثابه نقاطِ ضعفِ این فیلم نیز اشاره نمود. بزرگترین مساله، توجه بیش از حد به توقعاتِ مخاطبِ علاقمند به سینمای وحشت است. یک سوم ابتدایی فیلم، به معنای واقعی کلمه ترسناک و مرموز است. برای مثال، کودکی در تخت خواب خود توسط نیرویی نامرئی کشیده می شود و به صورتی تدریجی به میزان قابلِ توجهی جا به جا می شود. این یکی از ترسناک ترین و مرموزترین لحظات فیلم است. اما هرچه که بیشتر پیش می رویم، طبق وفاداری به کلیشه های مرسومِ سینمای وحشت، فیلمساز به مرور مبادرت به نشان دادنِ تصویر موجود ترسناک می ورزد. چهره ای زشت با گریمی سخت و استفاده از تکنولوژی سی جی آی یا موشن کپشن. این برخوردها در اولین دفعات شاید جذاب و ترسناک باشند. اما هر چه جلوتر می رویم هیولای داخل فیلم، تمام قد و کامل تر لو می رود. از یک طرف قابل باورتر اما از طرف دیگر کمتر ترسناک و بیشتر مسخره می شود. (به قول فارس زبانها: قبحش می ریزد) بنابراین پس از تجربۀ موفق «پروژۀ جادوگر بلر» انتظار می رفت که ما رد پای موجود خبیث را ببینیم، نه خودش را. در این صورت، شاید با فیلمی سترگتر و جدی تر مواجه می شدیم. با این حال «احضار روح» یکی از موفقترین های ژانر وحشت در پنج سال گذشته است. فیلمی که هیچ چیز جدیدی را در سینما به خدمت نمی گیرد و تنها با استفادۀ بهینه از همان تکنیکهای تثبیت شده و به ظاهر مرده، به خلق موجودی زنده و پویا پرداخته است.