نقد منتقدین (۷)

۱۳۹۵/۸/۲۱   |   احسان آجورلو   |   آنونس
بازگشتی به عقب برای ایناریتو با «بازگشته»

روایت از نظر ساختاری دستاورد خلط میان «پیاپی» و «پیامد» یا به عبارت دیگر میان زمانمندی و منطق است. این ابهام ساختاری، مسئله محوری نحو روایت را پی‌ریزی می‌کند. با این حال ارسطو در تقابل میان تراژدی و روایت تاریخی به اولویت نظم منطقی بر نظم زمانی تاکید می‌ورزید، همچنان که نظریه‌پردازان معاصر همه با این گزاره موافق هستند. وظیفه پاسخگویی در مورد زمان روایی بر عهده منطق روایی است.از دیدگاه روایت، آنچه زمان می‌نامیم وجود خارجی ندارد، یا دست کم تنها به صورت کارکردی، یعنی به صورت عنصری در نظام نشانه‌شناسی وجود دارد. تودوروف معتقد است تحلیل خود را از لایه «کنش‌ها» (یعنی شخصیت) آغاز می‌کند و بر سر آن است که قواعدی را مشخص سازد که روایت بر اساس آنها شماری از گزاره‌های ساده را ترکیب می‌کند، تنوع می‌بخشد، و تغییر می‌دهد. در «بازگشته» آنچه در روایت به چشم می‌آید کارکرد زمان است، شخصیت اصلی در میان کنش‌های مداوم و پیاپی ضد قهرمان گرفتار شده و بر اساس کنش او رویداد‌ها را می‌سازد. به عبارت دقیق‌تر منطق روایی در دستان جرالد و منطق زمانی در دستان گلس قرار گرفته، اما آنچه مخاطب را بیشتر درگیر می‌کند شخصیت گلس است و این امر باعث حاکم شدن نظم زمانی بر روایت است که موجب گسست شدید در نحو روایت شود. به عبارتی صرف روایتی صحیح اما نحو روایتی دچار ترجمان خارج نشانگی شده و این امر معنا را دچار اختلال می‌کند. به همین دلیل اغلب مخاطبان فقط با تصاویر ارتباط برقرار می‌کنند. البته همین ارتباط نیز در اولین عنصر دراماتیک یعنی تضاد و جدال اخته عمل می‌کند به این ترتیب که در ابتدا فیلم گلس به عنوان کسی که جنگل را می‌شناسد قرار است گروه را از میان جنگل عبور دهد، بنابراین گلس همراه با طبیعت است و گزینه درگیری انسان با طبیعت از بین می‌رود، بعد از کشته شدن پسر گلس توسط جرالد و رها کردن گلس در گور. جدال بین انسان با انسان رخ می‌دهد، اما رو در رو نبودن آن‌ها تنها عنصر دراماتیزه اثر را از بین می‌برد. در ادامه داستان نیز گلس که در ابتدا ما او را همراه طبیعت یافتیم، با کمک همان طبیعت به اردوگاه می‌رسد، بنابراین موضوع جدال انسان با طبیعت گزینه سوخته‌ای است که بخواهیم به آن پافشاری کنیم. چه اینکه می‌توان اینگونه نگاه کرد که طبیعت کمکی می‌کند که گلس به اردوگاه برسد. بعد از رسیدن گلس به اردوگاه نیز تنها لحظه‌ای که می‌توانست گلس دست به کنش بزند، صحنه کشتن جرالد بود که ان‌هم نیمه کاره رها می‌شود که کاری شبه اخلاقی است که البته از منظر کانتی می‌توان نقدی بلند بالا به آن وارد کرد که در این مقال نمی‌گنجد. به نوعی ایناریتو به عنوان یکی از کارگردانانی که تنوع روایتی بدیعی داشت در «بازگشته» در دام تصویرسازی گرفتار شده است. تصویر سازی که تداعی‌گر همان مرد پرنده‌ای سال گذشته است. که البته «بازگشته» نسبت به مضمون و فرم در رتبه پایین‌تری از «مرد پرنده‌ای» قرار دارد. آنچه در «بازگشته» مورد وثوق قرار گرفته تمرکز بروی فرم فیلم‌برداری و نورپردازی است که ایناریتو را از روایت و فیلم‌نامه غافل کرده و فیلم از همین ناحیه ضربه بزرگی خورده است.

۱۳۹۵/۵/۲۶   |   احسان آجورلو   |   کافه نقد
تلاشی نافرجام برای رسیدن به اخلاق

رابرت مک‌کی در کتاب «داستان،ساختار، سبک و اصول فیلم‌نامه نویسی» ساختار را همان شخصیت و شخصیت را همان ساختار معرفی می‌کند، مک‌کی با اتکا به این نظر فیلم‌نامه شخصیت‌محور و داستان محور را نیز یکی‌ ‌می‌داند و معتقد است زمانی این گزاره قابل درک خواهد بود که مرز میان شخصیت و شخصیت‌پردازی مشخص شود. «شخصیت‌پردازی یعنی حاصل جمع تمام خصایص قابل مشاهده یک فرد انسانی، هر آنچه که بتوان با دقت در زندگی شخصیت از او فهمید: سن و میزان هوش، سبک حرف زدن، اداو اطوار، وضعیت روحی و....این خصایص در کنار هم هویت منحصر به فرد هر انسان را می‌سازند، این مجموعه منحصر به فرد از خصایص انسانی شخصیت‌پردازی است، اما شخصیت نیست» (1393، ص69). از طرفی شخصیت را این‌گونه تعریف می‌کند: «شخصیت حقیقی یک انسان در تصمیماتی که در شرایط بحرانی می‌گیرد آشکار می‌شود-هرچه بحران و فشار بیشتر باشد این آشکار شدن کامل‌تر است و تصمیمی که گرفته می‌شود به سرشت بنیادی شخصیت نزدیکتر» (همان، ص69) در درام وجود بحران و فشار از ضروریات است، زیرا در غیر این صورت تصمیم و انتخاب ذات سرشتی شخصیت را معرفی نمی‌کند. این انتخاب همان «کنش» است که نام می‌برند. پس می‌توان این‌گونه بیان کرد که : شخصیت با کنش شکل می‌گیرد، و طبق گفته ارسطو کنش است که باعث پیشرفت پیرنگ یا داستان می‌شود. با توجه به این گزاره، استنتاج منطقی، نظر صحیح رابرت‌مک‌کی در مورد یکی بودن فیلم‌نامه شخصیت‌محور و داستان‌محور است. آنچه در مورد شخصیت بسیار مورد توجه است آشکار شدن ذات حقیقی فرد در قبال شخصیت‌پردازی یا ظاهر اوست، تنها راه شناخت ذات پنهانی، زمانی است که افراد در زمان بحرانی واکنش نشان می‌دهند، آن زمان است که شخصیت خود را از پشت خصایص ظاهریش نمایان می‌کند. « اگر این اصل را بخواهیم باز هم دقیق‌تر بیان کنیم باید بگوییم که: بهترین داستان داستانی است که نه تنها عمق شخصیت را می‌کاود بلکه این سرشت عمیق را در طی روایت، در جهت مثبت یا منفی، به پیش می‌برد، یا به عبارتی تغییر می‌دهد.» ( همان، ص71). ایناریتو در فیلم «بازگشته» می‌کوشد تا روایتی از شرایط بحرانی شخصیت «هیوگلس» ارائه دهد و طبق گفته مک‌کی شخصیتی را در میان این شرایط پرورش دهد و بیافریند. از سمتی برای اینکه روایت شکل منسجم خود را از دست ندهد نیروی درونی را برابر او قرار می‌دهد که در فیلم شخصیت «جرالد فیتزر» است. در این مجال سعی می‌شود با نگاهی انتقادی نشان داده شود که چگونه اصرار کارگردان بر شخصیت برای رسیدن به یک هدف می‌تواند او را از ذات حقیقی شخصیت دور کرده و در حد شخصیت‌پردازی نگاه دارد و نظم منطقی و زمانی روایت را دچار خلل کند. ایناریتو در ابتدای فیلم به طور واضح می‌کوشد اطلاعاتی را به مخاطب عرضه کند و شخصیتش را به شکلی بسازد که او را مردی مصمم، درون‌گرا و متعهد نشان دهد، تداخل صحنه‌های غارت قبیله، قولی که مبنی بر حفاظت از پسرش می‌دهد و تسلط و آرامشش در شکار گوزن بیان‌گر این موضوع است، که همان بحث شخصیت‌پردازی را پیش می‌برد. این افتتاحیه داستان و شناخت از داستان و شخصیت‌ها تا جایی پیش ‌می‌رود که پس از حمله خرس به هیو گلس و زخمی شدن او گروه تصمیم به بردنش می‌گیرد. تا این نقطه از فیلم کنش روی نمی‌دهد و رویداد‌ها داستان را پیش می‌برند.رویداد بنا به تعریف جی. تولن «هرگاه عملی به شکل طبیعی جریان داشته باشد و عملی آن را از حالت نخستین خود خارج کند رویداد رخ داده »( 1377،ص11) است. از این مرحله گروه در برابر طبیعت قرار می‌گیرند، و در نهایت موانع طبیعی( جلوتر در مورد موانع طبیعی و انسانی از منظر کانت صحبت خواهد شد.) باعث می‌شود اولین کنش فیلم رخ دهد، گروه نمی‌تواند گلس زخمی را از میان صخره‌ها با خود به قلعه بازگرداند و بالاجبار باید او را رها کنند، زمانی که فرمانده از کسی می‌خواهد تا در کنار گلس بماند تا از مرگ وی مطمئن شود و او را به خاک بسپارد. جرالد فیتزر اولین انتخاب را انجام داده و این مسئولیت را می‌‌پذیرد. مانفرد فیستر در کتاب «نظریه و تحلیل درام» به نقل ای.هوبلز می‌نویسد « کنش، گذر یا انتقال از یک موقعیت به موقعیت دیگر است به نحوی که حسی از پیشرفت یا حرکت رو به جلو را القا کند، انتقالی که بسته به نوع موقعیت دخیل، به شکل آگاهانه از میان شماری از امکانات مختلف انتخاب شود. نه آن که صرفا به گونه‌ای علی تعیین و مقدر شده باشد.»(1387،ص158). جرالد فیتزر با انتخاب از میان، رفتن با گروه و رسیدن به قلعه و ماندن نزد گلس زخمی و مراقبت از او تا مرگش بخاطر دریافت مبلغ قابل توجهی در جنگل، دست به انتخاب زده و شخصیت خود را تا حدودی شکل می‌دهد. رویداد مهم بعدی زمانی رخ می‌دهد که جرالد فیتزر با گلس بر سر مرگش و نجات پسرش توافق می‌کند. این توافق و حمله پسر گلس به فیتزر و کشته شدن پسر گلس در درگیری بارزترین نمونه رویداد است، که عملی به شکلی طبیعی و صرفا علی معلولی از حالت نخستین خود خارج می‌شود. اما پس از این رویداد کنش بعدی شکل می‌گیرد. انتخاب رها کردن گلس توسط فیتزر، فیتزر با کنش دوم شخصیت خود را کامل می‌سازد، فیتزر می‌داند که ماندن در کنار گلس خطر حمله بومیان و پس از بهبودی گلس خطر جانی برایش در پی دارد و از طرفی رها کردن گلس رسیدن به قلعه، امنیت و رویای خود است. تا این نقطه از فیلم روایت دارای نظم منطقی و زمانی توامان است. رولان بارت در مقاله درآمدی بر تحلیل ساختاری روایت‌ها معتقد است که « وظیفه پاسخگویی زمان روایی بر عهده منطق روایی است»( 1394،ص39). پس از رها کردن گلس توسط فیتزر، به نوعی منطق روایی از زمان روایی جدا می‌شود. گلس هیچ انتخابی نخواهد داشت غیر از رساندن خود به قلعه و امنیت، در این نقطه است که تم یا جانمایه فیلم مورد پرسش قرار می‌گیرد. گلس به عنوان یک انسان در درجه اول باید جان خود را نجات دهد و این یک امر غریزی محسوب می‌شود و حس انتقام از فیتزر برای قتل فرزندش در درجه دوم اهمیت است. از منظر بارت فیتزر به دلیل کنش‌گر بودن منطق روایی داستان را با خود دارد و گلس از نظر شخصیت اول بودن و دنبال کردن داستان از زاویه دید او، زمان روایی را در دست دارد. این امر روایت فیلم را دچار خلل می‌کند، در مکث‌های تفسیری نیز تصاویر بدون منطق روایی هستند و تفسیر بدون علل منطقی شکل نمی‌گیرد. مکث تفسیری لحظاتی هستند که داستان پیش نمی‌رود و تصاویر تنها موجب گسترش داستان در عرض می‌شوند، در فیلم این تصاویر در پیمودن مسیر برای رسیدن به قلعه توسط گلس خلق می‌شوند، این تصاویر همانطور که گفته شد وظیفه گسترش داستان و اندیشه را دارد اما با توجه به جایگاه گلس در روایت که فقط گذر او از جنگل برای رسیدن به قلعه تعریف می‌شود، تنها گذر زمان را تداعی می‌کند و تفسیری از اندیشه و داستان ارائه نمی‌دهد. در گام بعدی فیلم، رویداد‌ها در پی یکدیگر رخ می‌دهند و گلس که در ابتدا فیلم به عنوان راهنمای گروه معرفی شد و قرار بود گروه را از میان جنگل به سلامت عبور دهد با طبیعت همسو قرار می‌گیرد، بنابراین در راه رسیدن به قلعه و جرالد فیتزر هیچ تقابلی با طبیعت و جنگل ندارد و به راحتی پیش می‌رود. تنها مانع در راه او موانع انسانی هستند که بومیان و گروه فرانسوی آن را تشکیل می‌دهند.که در تقابل با آنها نیز کنشی از گلس سر نمی‌زند. رویداد مهم بعدی در فیلم دزدی فیتزر از صندوق فرمانده و فرار اوست. این رویداد اجازه کنش را از گلس می‌گیرد، زیرا رفتن به دنبال فیتزر و نرفتنش مسئولیتی را برایش نمی‌آفریند. او در دیالوگی به فرمانده می‌گوید: فرزندش تنها چیزی بوده که داشته و اکنون هدف دیگری ندارد. بنابراین ماندن در قلعه برای گلس مسئولیتی ندارد همچنین شرایط بحرانی وجود ندارد که گلس تحت آن شرایط تصمیم بگیرد، از طرفی به دنبال فیتزر رفتن نیز از خصایصی مانند مصمم بودن و... که در ابتدای فیلم از گلس معرفی شد و در طول فیلم به چشم آمد نشات می‌گیرد. فرمانده نیز که تمام دارایش را از دست داده به اجبار باید دنبال فیتزر برود، اگر دزدی صورت نمی‌گرفت رفتن فرمانده می‌توانست کنش تلقی شود، اما در این صورت تنها یک رویداد است که صرف روابط علی معلولی شکل می‌گیرد. طبق نظر کانت دو مانع عمده بر سر راه انسان وجود دارد: موانع انسانی، موانع ساخته چیزها. موانع انسانی یعنی دیکتاتوری و کسانی که می‌خواهند افراد دیگر را مورد استثمار قرار دهند. موانع ساخته چیزها یعنی موانع طبیعی و اعتقاد به جبری بودن طبیعت. یعنی هر فرد بنا به طبیعت خود مجبور است دست به انتخاب‌هایی بزند. کانت در فلسفه اخلاق خود معتقد است انسان باید بر این موانع غلبه کند تا بتواند آزادانه دست به انتخاب بزند. اگر سرچشمه اعمال انسان در خارج از خودش باشد، او دیگر مسئول اعمال خودش نیست. پس نمی‌توان او را موجودی اخلاقی دانست. در واقع ارزش‌هایی که در طلبشان هستیم نباید بیرون از ما باشند، بلکه ما باید ارزش‌های خود را انتخاب کنیم و برگزیننده اعمال باشم. نظر کانت در صحنه انتهایی به طور مشخص تصویر می‌شود. گلس که بر موانع انسانی با کمک به دختر بومی غلبه کرده و به موانع طبیعی را نیز پشت سر گذاشته می‌تواند دست به انتخابی آزاد بزند. این انتخاب آزاد فقط به صورت پوسته شکل می‌گیرد و به کنش تبدیل نمی‌شود. دیالوگ «انتقام مخصوص پروردگار است» مستعد و دارای بار کنش‌مندی است اما زمانی اتفاق می‌افتد که دیگر حق انتخاب از گلس گرفته شده، فیتزر آنقدر زخمی شده که خواه ناخواه خواهد مرد و گلس انتقام خود را گرفته. بنابراین رها کردن فیتزر در رودخانه و بیان آن دیالوگ نتیجه دیگری را نخواهد داشت. ساختار و شخصیت دو عنصر در هم تنیده هستند. داستان نتیجه کنش شخصیت‌ها در شرایط خاص و بحرانی است. شخصیت نیز با توجه به همان کنش‌ها شناخته می‌شوند. بنابراین با تغییر هر یک از این دو عنصر دیگری نیز تغییر می‌کند. اگر ساختار حوادث تغییر کند شخصیت هم تغییر می‌کند که این موضوع با تغییر ساختار حوادث در زمان حمله خرس به گلس نسبت به قبل تغییری در شخصیت پدید نمی‌آورد. اگر ایناریتو خواستار این بود که عمق شخصیت را در گلس تغییر دهد، یعنی همان رها کردن و انتقام را به پروردگار سپردن، باید ساختار را به نحوی بازسازی می‌کرد که بیانگر چنین تحولی باشد و این بازسازی در جایی از ساختار داستان رخ نمی‌دهد و گلس از ابتدا تا انتها بدون تغییر دیده می‌شود و در نهایت هم کنشی انجام نمی‌دهد و با توالی رویدادها او را پیش می‌برد. منابع مک‌کی، رابرت، ترجمه: محمد گذرآبادی، داستان ساختار سبک و اصول فیلم‌نامه نویسی، 1393، تهران، نشر هرمس فیستر، مانفرد، مهدی نصرالله‌زاده، نظریه و تحلیل درام، 1387، تهران، انتشارات مینوی خرد جی.تولن، ترجمه: محمد شهبا، ساختار بنیادین داستان، مجموعه مقالات روایت و ضد روایت، 1377، تهران، بنیاد سینمایی فارابی بارت، رولان، ترجمه: هوشنگ رهنما، درآمدی بر تحلیل ساختاری روایت‌ها، مجموعه مقالات درآمدی بر روایت‌شناسی، 1394، تهران، نشر هرمس

۱۳۹۵/۵/۲۳   |   جبار آذین   |   خبرگزاری فارس
نقد و بررسی فیلم بازگشته

فیلم بازگشته از گور، کاندیداهای12 اسکار بود که 3 جایزه بازیگری ، کارگردانی و فیلمبرداری را از آن خود کرد. ضمن اینکه این فیلم ، کارگردانی حساب شده و حرفه ای دارد. بازی ها در این فیلم بویژه بازی دی کاپریو بسیار خوب است و از موسیقی و تدوین خوبی هم برخوردار است. است. «بازگشته ازگور» فیلم خوش ساختار وخوش تکنیک سینمایی هالیوودی محسوب می شود که توانسته خوب بدرخشد و جوایزی را هم به حق دریافت کند یادآور شد: معمولا فیلم هایی که خیلی خوب ساخته می شوند بدون شک هم ، حرف های خودشان را به خاطر ساختار قوی ای که دارند به خوبی مطرح می کنند. ازسوی دیگر، معتقدم این فیلم یک فیلم وحشی ، خشن و کاملا سرد و بی روح است. این واژه ها را به این دلیل به کار می برم که این فیلم، مرکز توجه خود را در موضوع و پرداخت داستان در شخصیت پردازی بر اساس غریزه قرار داده است. در این فیلم ما شاهد مبارزه انسان برای تنازع بقا به شکل های مختلف مثل مبارزه با طبیعت، مبارزه با حیوان و انسان هستیم که سرمنشاء آن به شکل غریزی است و فیلم توانسته این تصاویر را به خوبی به مخاطب ارائه دهد. فیلمساز دربیان گفته های خویش ، کاملا توفیق داشته هر چند که ممکن است ما با مضمون فیلم، خیلی موافق نباشیم. نباید این فیلم را یک فیلم جهان شمول تلقی کنیم بر این باورم که ما نباید عریانی نگاه غریزی فیلمساز را نگاه فراگیر انسانی محسوب کنیم چرا که این نوع نگاه در همه جا دنیا و درمیان همه انسانها وجود ندارد ونباید این فیلم را یک فیلم جهان شمول بدانیم.ما در این فیلم ، شاهد نگاه سطحی کارگردان به برخی عناصر انسانی هستیم مثلا در برخی از صحنه هایی که فیلمساز از مولفه مذهب حرف می زند ما فقط شاهد پوسته ای از مذهب آن هم به صورت ابتدایی هستیم و مذهبی را که در فیلم از سوی سرخ پوست ، بازیگر نقش جرالد و دی کاپری یو مطرح می شود به هیچ عنوان در جهان بینی دینی و الهی، جایی ندارند. « بازگشته از گور» فیلمی شبهه حماسی و شبهه وسترنی این فیلم ، نوعی از وسترن است که در آن ادبیات انسانی شکل برجسته تر از تفنگ و کشتار پیدا می کند هر چند که این منظور هم در فیلم به درستی منتقل نمی شود.این فیلم اسکاری در جوامعی که این نوع فرهنگ را می پسندند قابل دفاع و ارزش است اما در جامع دیگر مثل جامعه ما اینگونه نیست و ما فقط می توانیم برروی مسائل فنی این فیلم صحبت کنیم. این فیلم مورد پسند مخاطب خرداندیش نیست گرچه معتقدم فیلمنامه این فیلم در داستان پردازی، دچار مشکل است اما باز هم توانسته به خوبی داستانش را نقل کند. ضمن اینکه کارگردان توانسته است به خوبی از بازیگرانش بازی بگیرد. میزانسن و قاب تصاویر حساب شده است. اما آن چیزی را که فیلم می خواهد به ما بگوید یک چیز خشن ، بدوی و بیمارگونه است که مورد پسند انسان خرداندیش نخواهد بود.

۱۳۹۵/۵/۲۳   |   جیمز براردینلی   |   نقدفارسی
نقد و بررسی فیلم بازگشته

«از گور برخاسته»(The Revenant) ، اولين فيلم الخاندرو گونزالز ايناريتو بعد از فيلم اسکاری «مرد پرندهای»( Birdman)، چيزی بين کارهای ترنس ماليک و سام پکينپا است. همان قدر که ترکيب اين دو فيلم ممکن است جالب به نظر برسد، حاصل کار جواب داده و گاهی اوقات اثری شگرف بر جای گذاشته است. در سالی که در آن بيش از پنج فيلم به تقابل انسان با طبيعت و بقای انسان پرداختهاند [«مريخی»( The Martian)، «اورست»(Everest)، «در دل دريا»( In the Heart of the Sea) و «پياده روی در جنگل»( A Walk in the Woods)]، «ازگور برخاسته» تا به امروز بيرحمترين، چالش انگيزترين و شگفت انگيزترين آنها است. «از گور برخاسته» برگرفته از رمان مايکل پانک است که آن نيز به نوبه خود يک برداشت داستانی از زندگی مرزنشی افسانهای، هيو گلاس (لئوناردو دی کاپريو)، مردی که از حمله خرس زنده ماند و به سختی آسيب ديد، بيش از ۲۰۰ مايل در دنيای وحشی سال ۱۸۲۳ سفر کرد تا نجات پيدا کرد، است. فيلمنامه (که با همکاری ايناريتو و مارک ال اسميت نوشته شده است)، با استفاده از ماتريال کتاب، سفر گلاس را، چه جسمی و چه عاطفی، از طريق اضافه کردن يک پسر پاونی، هاوک (فارست گولاک)، و دليلی ملموستر برای انتقام گرفتن از مردانی که او را رها کردهاند، جان فيتزجرالد (تام هاردی) و جيم بريجر (ويل پولتر)، تقويت کرده است. «از گور برخاسته» گاهی اوقات به مدد فيلمبرداری فوق العاده امانوئل لوبزکی، که سرزمينی منجمد و زمستانی را به سرزمينی ممنوعه و زيبا بدل کرده است، رويا گونه میشود. فيلم با نماهای زمينی به روی آسمان از لابه لای درختان زيباتر شده و صحنههای ممتد زيادی از اين دست در فيلم وجود دارد (هر چند قابل مقايسه با فيلمبرداری تک شاتی «مرد پرندهای»، که دومين اسکال متوالی را برای لوبزکی به ارمغان آورد، نيستند). مقايسه اين اثر با ماليک تصادفی نيست؛ لوبزکی فيلمبردار پنج فيلم اخير ماليک از «دنيای جديد»( The New World) به بعد بوده است. راضی کردن اين بازيگران و عوامل با بی ميلی از نوع جيمز کامرونی توسط ايناريتو الحق کار بسيار دشواری بوده است. (دی کاپريو، که در فيلم تايتانيک جيمز کامرون بازی کرده است، ظاهراً علاقهای به انجام برخی کارهایی که ايناريتو از وی میخواسته نداشته است). فيلم در لوکيشنی در يک آب و هوای سرد با استفاده از نور طبيعی (نه صحنههای استوديویی با شرايط زمستانی شبيه سازی شده کامپيوتری) فيلمبرداری شده است. رئاليسم روی پرده را میتوان در سالن سينما حس کرد. مقاومت در برابر ضرورت پوشيدن کت و چمباتمه زدن روی صندلی تقريباً غير ممکن است. به جسد زنده شدهای اشاره دارد که از مرگ برگشته است تا به زندگی سر بزند. اين توصيفِ درخوری برای فيلم است. کاراکتر اول فيلم، گلاس، بعد از ناقص ماندن عمليات جمع کردن خز عده ای مسيرياب توسط جنگجوهای آريکارا، آنها را به سوی جای امنی هدايت میکند، که مورد هجوم خرسی قرار میگيرد و تا يک قدمی مرگ پيش میرود. گرچه گلاس موفق به کشتن خرس گريزلی میشود، اما از نظر ساير اعضای گروه زخمهای مهلکی برداشته است. فرمانده، اندرو هنری [دامنال گليسون، که به مراتب نقش کوچکتری نسبت به «نيرو برمی خيزد»( The Force Awakens) اينجا دارد]، تصميم میگيرد که به راه خود ادامه دهد اما سه نفر را باقی میگذارد تا از گلاس مادامی که زنده است مراقبت کنند (و وقتی مُرد دفنش کنند). اين سه نفر پسر دورگهی پاونی گلاس، هاوک؛ جيم بريجر جوان و اثرپذير؛ و جان فيتزجرالد بدبين هستند. مدت کوتاهی بعد از دور شدن گروه، فيتزجرالد تصميم میگيرد که بهترين راه حل برای همه اين است که گلاس را از اين بدبختی راحت کنند. وقتی که هاوک اعتراض میکند، فيتزجرالد او را با خنجر میکشد و بعد گلاس را زنده به گور میکند. او و بريجز محل را ترک میکنند اما گلاس میتواند از گور بيرون بيايد، داغ روی زخمهای عميق خود بگذارد، پای شکستهاش را مداوا کند و مسير طولانی به سمت سرزمينهای متمدن را در پيش بگيرد. اين سفر تقريباً نيمی از ۱۵۰ و چند دقيقه زمان فيلم را در برمیگيرد و خام ترين و ابتدایی ترين بازی دی کاپريو از زمان بازيگریاش را نمايش میدهد. اين نقش برای بازيگری که اعتبارش به خاطر پولساز بودنش در گيشه است هيچ چيز جذاب يا شيفته کنندهای وجود ندارد. در فيلمی که پر است از لحظات بيقرار کننده و به ياد ماندنی، ناراحت کنندهترين صحنه میتواند صحنه حمله خرس باشد. «ازگوربرخاسته» که بدون کاتهای پياپی نمايش داده میشود نمایی واقعی از آنچه ممکن است هنگام رو در رو شدن انسان با يک خرس مادر عظيم الجثه که میخواهد از تولههايش محافظت کند رخ دهد را نشان میدهد. اين صحنه خونين و بيرحمانه است و برای برخی بينندهها ممکن است غيرقابل تحمل باشد. هشدار به افرادی که میخواهند «از گور برخاسته» را ببينند: اين سکانس نه به بيننده و نه به بازيگر رحم نمی کند. ايناريتو لحن محزونی را انتخاب کرده است. فيلمهای انتقامی اغلب توسط هيجان و پيش بينی پيش میروند. اما هيچ يک اينجا چندان مشهود نيستند. «از گوربرخاسته» فيلمی آهستهتر و جدیتر است. به لحاظ فنی، «از گوربرخاسته»، يک وسترن است اما مانند اکثر فيلمهای اخير اين ژانر میتوان آن را يک وسترن «تجديد نظر خواه» در نظر گرفت چون در آن از کابویها و سرخ پوستهای کليشهای خبری نيست و بيشتر در آن تفسيرهای متعادلی بر اساس طبيعت انسان ديده میشود. يعنی برخی از بوميان آمريکایی جنگ طلب و تشنه خون تصوير شدهاند و برخی ديگر به کمک گلاس میآيند. از سوی ديگر، هِنری مفيد و سمپاتيک است در حالی که فيتزجرالد شخصيت منفی اصلی فيلم است. از گور برخاسته» نوعی تجربه است- نگاهی احساسیتر و ويران کننده به يک زنده ماندن ظاهراً غيرممکن در مقايسه با حتی «مریخی» (هر چند میتوانم ثابت کنم که مريخی فيلم بهتری است). شايد چيزی که در اين فيلم تاثيرگذارتر است ميزان متفاوت بودن آن با «مرد پرنده ای»- چيزی که نشان میدهد ايناريتو هنوز با خودش و بازيگرانش در چالش است- باشد. «از گور برخاسته» فيلم مناسبی برای همه نيست- خواسته آن از بينندهاش فراتر از فيلمهای متوسط است- اما برای افرادی که موضوع فيلم برايشان مهم است، اين فيلم در ميان به ياد ماندنی ترين آثار سال ۲۰۱۵ خواهد بود. مترجم: محمدرضا سیلاوی

۱۳۹۵/۵/۲۳   |   کامل حسینی   |   آفتاب یزد
ابهام ابدی یک نگاه

سینما از دید بعضی منتقدان گاهی از منطق ویژه خودش تبعیت می نماید و از دریچه همین منطق ویژه خودش است که دل مخاطبان را در جهت همراهی با شخصیت ها تا پایان فیلم می رباید مثلا وقتی در یک فیلم، دو دسته جنگجو روبه روی هم قرارمی گیرند گاهی منطق سینمایی بدین گونه به تصویر در می آید که یکی از طرفین (فارغ از مجرم و خطاکار بودن یا نبودنش) با حوادثی غم انگیز مواجه می شود که در داستان به هسته رویدادها بدل می شود. در این لحظه ها نیازی نیست ما به سبب مجرم بودنش حوادث پیش آمده را شایسته او بدانیم. گاهی منتقدان در مورد این لحظه ها می گویند که فرض ما پیش آمدن حوادث است و فعلا نمی توان در مقام قضاوت نشست. فیلم بازگشته از لحاظ فرم روایی از چنین خصلتی برخوردار است که ایناریتو چنان مخاطب را در تصاویر شگفت انگیز خودش محو می کند که حواس ها تا حدودی مختل می شود که آیا انسانی که در صدد حمله به سرزمین سرخ پوست‌ها برای تصرف پوست حیوانات بوده است سزاوار چنین شکنجه ها و تراژدی های پیش آمده است؟ از قضا به کارگیری این منطق ویژه دنیای سینما ما را رهنمون می سازد تا به حقایق دیگری در این رابطه برسیم. تقریبا این فیلم ایناریتو با فیلم ژانگ ییمو به نام "گل های جنگ" قرابتی پیدا می کند. ژانگ ییمو درباره این فیلمش سالها پیش گفته بود که نخواسته به خرابی های ذات جنگ بپردازد بلکه درصدد بوده است که انسانیت در میانه جنگ را به تصویر بکشد. ایناریتو هم اگر چه تا حدودی بخشی از داستانش را به نمایش جنگ و درگیری بسیار فجیع سرخ پوستان و شکارچیان آمریکایی پی می گیرد اما زمان زیادی را معطوف می کند به رخدادهایی که پس از حمله خرس به گلس (با بازی دی کاپریو) یکی پس از دیگری رخ می دهند تا امید، وفا، رفاقت، تجلی رحمت و لطف الهی، بی وفایی، شرارت و نامیدی را در قالب تصاویر بر دیدگان مخاطب متجلی شوند. به جرات می توان گفت این فیلم ایناریتو مصداق آن دسته از فیلم هایی است که معنا و حقیقت را چنان با تصاویر هنر سینمایی در می آمیزد که به جای دیالوگ های فراوان، معانی غنی منتقل می نمایند و شیوه پیش رفتن روایت را برعهده می گیرند. گلس در ابتدا و هم نزدیک پایان فیلم در حالتی از ارتباط روحی با پسرش می گوید "نفس بکش وبه مبارزه ادامه بده تا زمانی که زنده هستی" پایان فیلم هم با این کلمات رقم می خورد. بیشتر رخدادهای فیلم از طریق انواع نماهای دور،متوسط نزدیک، نزدیک (کلوز آپ) شرحی بر این کلماتند. در اوایل فیلم درگیری بین طرفین به گونه ای عریان ترسیم می شود. مرگ به گونه ای است که قوی و پیروز را هم به کام خود می برد همچنان که در چندین سکانس نشان می دهد که یکی دیگری را به قتل می رساند و گمان می کند پیروز است اما لحظه ای بعد خودش هم با فجیع ترین و ذلیل ترین شکل کشته می شود .در جنگ و درگیری است که طبیعت پاک رودخانه آلوده خون انسان می شود و درختان در آتش می سوزند و انسان گرگ طبیعت می شود. یکی دیگر حقایق ناگفته لحظه های جنگ همچنان دغدغه مادی انسانهاست که در دیالوگ یکی از سفید پوستان جاری است و بیان می دارد که به پوست ها احتیاج داریم برای ادامه زندگی و باید از آنها مواظبت نمود و این غیر مستقیم نشان می دهد که چگونه زندگی دیگری بر گرفتن جان دیگری بنا می شود.بعد از پایان یکی از جنگها اولین نماهایی بر دیده ما می تابند که زایش روشنایی در دل تاریکی را نوید می دهند؛ چنانچه نمایی بدیع می آید که در آن شکارچیان سفید پوست در زیر باران در حرکتند و بلافاصله این نما برش(کات) می زند به حالت طبیعت آفتابی. اما هسته اصلی ماجرا که از این به بعد داستان را به پیش می برد همان حمله خرس در جنگل است. واقعه ای که به گونه ای تلخ در آن زمان و شرایط رخ می دهد و تماشاگر از یاد می برد که "گلس" شکارچی ای بی رحم است که بلای جان سرخ پوستها شده است. همانطور که بیان شد در واقع از لحاظ فرم و محتوای حمله خرس به گلس به گونه ای تاثیرگذار به تصویر در آمده است که مخاطب قصه را در همذات پنداری با گلس دنبال نمایند. حمله خرس چنان هنرمندانه به لحاظ سینمایی طراحی شده است که تماشاگر کاملا دلسوخته مجروح شدن گلس می شود (فرم). زخمی شدن گلس نه توسط سرخ پوستان بلکه توسط حادثه ای بوده که ممکن بود حتی برای یک انسان عادی و بی خطا هم رخ دهد یعنی حالتی که در آن مثلا سیل و زلزله آدمی را دچار بحران می نماید و ما فارغ از تنفر نسبت به او حاضریم با او همدردی نماییم(محتوا). ایناریتو آگاهانه یا ناآگاهانه از این دو شگرد بهره برده است تا مخاطب را وارد نوعی بازی همدردی و عبرت گرفتن از ماجرایی نماید که پیرنگ فیلم را در بطن خود جا داده است.از این پس ساختار روایت فیلم بر دوگانگی خاصی به پیش می رود.دوگانگی و جدال امید و نا امیدی. مظاهر متناقض طبیعت مثل آمدن شب و روز، نور اندک خورشید و زیاد شدن نور خورشید هر چند گاهی در هوای آفتابی نماد جدال و کشمکش می شوند. ایناریتو بسیار موفق توانسته است که این جدال را به تصویر بکشد چون با پیش آمدن کوچکترین ماجرای نا امید کننده و خشن بلافاصله نما و سکانسی امیدوار کننده سمبل روزنه امیدی است برای "گلس" و تماشاگران. انگیزه درونی جدال امید با نا امیدی در یکی از گفته های هیجان انگیز فیلم دیده می شود که پسر گلس از زبان مادرش نقل می کند"موقع باد وقتی به درخت نگاه می کنی و شاخه هایش را می بینی فکر می کنی می افته اما وقتی به تنه نگاه می کنی به مقاومتش پی می بری". اگر هسته اصلی پیرنگ فیلم با پرده هنرمندانه "حمله خرس "تراژیکتر می شود، سکانس فوق العاده تکان دهنده "قتل پسر گلس" پرده "حمله خرس" را دوچندان تراژیک می سازد. زمانی که پسر گلس متوجه خفه کردن پدرش توسط فیتز جرالد می شود در این میان پسر با فریاد زدن می خواهد دوست دیگرش را خبر دار سازد در این حالت فیتز جرالد پسر را به قتل می رساند.اگر دقت کرده باشیم نگاه گلس زمان قتل پسرش در نمای"زاویه دار"توصیف می شود که این گونه نما همانگونه که بعضی از منتقدان می گویند به هم خوردن تعادل سوژه را منعکس می نماید.در اینجا به دلیل غم انگیز بودن فوق العاده شرایط جسمی و روحی گلس، ایناریتو از این نوع نمای زاویه دار با قدرت هنری تمام " بهره برده است.بعد از قتل پسر، دوربین ایناریتو و چشمان گلس - که مجروح و دست و پا بسته مرگ پسرش را شاهد بوده است - آرام آرام نمای قبلی را رها و جایشان را به "نمای روبه بالا"می دهند تا در واکنش به آن لحظه هولناک نظاره گر درختانی تنومند باشند که شاخه هایشان با وزش باد می لرزد اما تنه هایشان همچنان محکم و استوار است.مجروحیت عمیق گلس که پس از مبارزه بی امان و به قتل رساندن خرس بیشتر شده است نقطه ثقل نوعی ترازو شده است برای سنجش سبک و سنگین کردن خصلت های انسانی دوستان و همراهانش.کماکان گروهی از حمل "گلس شدیدا زخمی"خسته می شوند و می خواهند او را خلاص نمایند و گروهی دیگر می گویند چون امکان زنده ماندنش هست نباید کشته شود و سر انجام دو نفری که حمل او را در مقابل دریافت مقداری پول برعهده گرفته بودند از او بیزار می شوند و او را در جنگل و سرمای شدید رها می نمایند.اما گلس همچنان تسلیم ناپذیر می شود. گلس همانطور که قبلا بیان شد تا پایان فیلم به صورت تقریبا متوالی پیروزی بر شکست و حیات بر مرگ را تجربه می نماید که با استادی تمام ایناریتو به تصویر کشیده می شود.در یک نما پیروزی موقت و گامی رو به حیات گذاشته می شود و در نمای بعدی دوباره قدمی به مرگ نزدیک می شود. مثلا مجددا نمای معنادار "درختان رو به بالا" می آید آغازی مجدد است برای خود را خلاص نمودن از چاله ای که در آن بند شده است.سپس سینه خیزان می رود تا روپوشی خزدار پیدا می کند و پیدا کردن غذای هر چند مشمئزکننده و تابش نورخورشید از لابلای درختان گام های امید به سوی حیاتند. رسیدن به مکان مشرف به رودخانه و بیشتر تابش نور خورشید و روشن کردن آتش بیشتر شدن امید را نوید می دهند. بعدها رسیدن و شلیک سرخ پوستها وافتادن در گرداب رودخانه تهدید و ناامیدی پس از امید است و در مقابل نجات از تهدیدات باز امید جدال را بازگو می دهد. بعدها دوباره به کمک یک سرخ پوست زخم دیده غذا و پیدا می کند وشب با او در کنار آتش اندکی آرامش می گیرد. رفتن و سپس افتادن در راه و دوباره نمایش آفتاب از لابلای درختان ... این نما و سکانس های متعدد همگی از ادامه کشمکش ریز میان حیات و مرگ حکایت می کنند.البته در فیلم به عالم معنویت توجه شایانی شده است اما خیلی مختصر ولی با نمادهای غنی و دیالوگ های پر معنا.خدا در آن شرایط سخت برای بعضی انسانها سرچشمه امید و رحم. برای یک انسان شرور و گمراه خدا موجودی بی معنا می شود.گلس در مراحل مختلف با عالمی معنوی و روحی متصل می شود که گاهی از راه رویا وارد می شود و گاهی از راه بخشش یک جانی در آخرین لحظه ها. سر انجام رد پایی از زنده ماندن گلس پیدا می شود و دروغ و حقه های فیتز جرالد از طریق قمقمه جا مانده از گلس لو می رود. گلس سر انجام باز می گردد اما در فکر انتقام از قاتل پسرش است.پس از کشمکش فراوان که موفق به مغلوب نمودن قاتل پسرش می شود قاتل کلماتی تکان دهنده به زبان می آورد و می گوید"این همه راه اومدی که انتقام بگیری؟از آن لذت می بری؟انتقام پسرت رو زنده نمی کنه". روبروی گلس هم سرخ پوستان در کمین انتقام از سفید پوستان نشسته اند. سرانجام از طریق نگاه گلس پی می بریم که او برای لحظه ای دچار تحول روحی می شود و یاد سخنی می افتد که قبلا شنیده است: انتقام در دستان خدا است. بدین ترتیب او را رها می کند تا لااقل مرگش با دستان او رقم نخورد. بدین ترتیب باز گشت گلس و سپس هلاک شدن فیتز جرالد در چند قم پایین تر توسط سرخ پوستان به ظاهر پایان خط داستان فیلم است اما سکانس پایانی منجر به دو پرسش بی پاسخ می شود که تماشاگر به جای اطمینان از پایان خط داستان عاجزانه و ناگزیر درگیر تفسیر و تاویل بی پایان آنها می شوند.گلس همسرش را درعالم خیال و با خنده مرموز مونالیزایی می بیند و خود او هم به همسرش با شبه خنده ای مرموز می نگرد و سپس همسرش او را ترک می نماید. این حالت روحی که بر او پدیدار می شود از چه حکایت می کند؟ از رضایت هر دو در بازگشت گلس به زندگی در طبیعت خشن خبر می دهد؟ یا وعده می دهند برای نزدیک شدن مرگ و رهایی از دنیای مملو از سختی ها و سپس وصال همدیگر در جهان دیگر؟ با رفتن همسر لب به خندان، چشمان گلس از او جدا می شود و سرانجام به طرف دوربین و مخاطب می چرخد و حالت "شبیه خندان گلس" محو می شود و نگاه بسیار مبهم و البته غم انگیز دیگر جایش را پر می کند. آیا می خواهد بگوید تلاش های حریص و ظالمانه سر انجامی اینچنین عبث و پر درد سری دارد؟ یا اینکه آیا طبیعت خود بالذات خشن است یا انسان است که طبیعت را خشن بار می آورد؟ شاید نگاه گلس به ما می گوید که هر چه زودتر فکر انتقام از سرت بیرون کنی زودتر از دردها خلاص می شوی و کمتر دچار اموری عبث می شوی. شاید و شاید...این دغدغه ها و پرسش های شگفت انگیز ابدی، ذهن مخاطب را تا ابدیت با تفسیر و پاسخ هایی متعدد درگیر می سازند که زایشگاه ابدیشان همان واپسین نگاهی است که ایناریتو در دیدگان گلس برایمان تصویر نموده است.

۱۳۹۵/۵/۲۳   |   پرویز جاهد   |   کافه نقد
درباره بازگشته از گور

« بازگشته از گور»، بر محور کشمکش انسان با طبیعت ساخته شده اگرچه در آن جدال نیرومندی هم بین دو انسان (هیو گلس با بازی لئوناردو دی کاپریو و فیتزجرالد با بازی تام هاردی) وجود دارد که به قدرت کشمکش اولی و عنصر دراماتیک اصلی فیلم است. کشمکش انسان با طبیعت برای بقا، یکی از قوی ترین نوع کشمکش ها در درام نویسی و فیلمنامه نویسی است و نیروی محرکه و پیش برندۀ فیلم های مستند و داستانی زیادی در تاریخ سینما بوده از «نانوک شمال» و «مردی از آران» رابرت فلاهرتی گرفته تا «به درون وحش» شان پن، «جاذبه» آلفونسو کوارون و «آگوئیرا خشم خداوند» و «فیتزکارالدو»ی ورنرهرتزوگ ( کارهای هرتزوگ، چه مستند و چه داستانی، در زمینۀ جدال انسان با طبیعت و تلاش او برای مهار کردن آن حتی به قیمت نابودی آن مثال زدنی است.) امسال نیز علاوه بر «بازگشته از گور»، فیلم دیگری نیز در اسکار وجود دارد که بر مبنای چنین تضاد و کشمکشی ساخته شده است: «مریخی» ساختۀ ریدلی اسکات که تلاش انسان برای بقا در شرایط طبیعی سخت و محیطی ناشناخته را در کره ای دیگر یعنی مریخ دنبال می کند. «بازگشته از گور» با اقتباس از رمان مایکل پانک ساخته شده که خودِ رمان بر اساس زندگی واقعی مردی سفیدپوست و شکارچی (تاجر خز) در قرن نوزدهم است که ناگزیر است برای زنده ماندن، نه تنها با طبیعت وحشی و خرسی درنده بلکه با سرخپوستانی که به دنبال کشتن سفیدپوست های شکارچی و غارتگرند و نیز مردی که فرزندش را کشته مبارزه کند. اما فیلم ایناریتو، جدا از کشمکش نیرومندی که در آن جاری است، بخشی از شکوه و گیرایی و تاثیرگذاری اش را بدون شک مدیون رئالیسم خشن و فیلمبرداری درخشان امانوئل لوبسکی است که استاد حرکت های پیچیده و سیال دوربین است و این استادی و مهارت خیره کننده را قبلا در فیلم های ترنس مالیک و نیز فیلم قبلی ایناریتو یعنی «مرد پرنده» نشان داده است. در «مرد پرنده»، دوربین لوبسکی در فضایی داخلی و بسته حرکت می کرد و با موانع بسیاری مواجه بود اما در این فیلم هیچ مانعی در برابر آن نیست. دوربین همانند یک پرنده یا ابر آزاد است و به راحتی از روی دشت های پر برف و لابلای درختان سر به فلک کشیده و دره ها و کوه ها و رودخانه ها و آبشارهای مرتفع عبور کرده و چشم اندازهای زیبا و شگفت انگیزی را در برابر چشمان ما ترسیم می کند ضمن آنکه وقتی به آدم ها می رسد آنقدر به چهرۀ آن ها نزدیک می شود که قرار گرفتن آنها در برابر چنان پس زمینۀ طبیعیِ فراخی با عمق میدان تصویری زیاد، از نظر بصری درخشش چشمگیر و سحرانگیزی دارد. برگ برندۀ دیگر ایناریتو، لوکیشن فیلم و فیلمبرداری در دل طبیعتی باشکوه اما بسیار سرد، خشن و ترسناک است. در دل چنین طبیعت بی رحم و سهمگینی است که تلاش و مقاومت مرد زخمی، لت و پار شده و تنهایی مثل هیو گلس و سفر ادیسه وار او ابعادی حماسی پیدا می کند. مطمئناً اگر این فیلم در تابستان و یا در آب و هوایی معمولی ساخته می شد، دیگر نه این کشمکش بین گلس و طبیعت وجود داشت و نه بازی دشوار دی کاپریو(از نظر فیزیکی و جسمی) این قدر تاثیرگذار می بود. دیگر هر دانشجوی کلاس بازیگری می داند که ایفای چنین نقش هایی بسیار راحت تر از ایفای نقش های به ظاهر سادۀ بازیگری است که هیچ حرکتی در صحنه ندارد و مثلا مجبور است حس عمیقی را تنها با مکث ها و یا نگاه هایش منتقل کند. اما قرار گرفتن بازیگران در چنین شرایط سخت و طاقت فرسا و فشارهای جسمی و روانی ای که به خاطر آن تحمل می کنند (می توان به صحنه های جنگیدن دی کاپریو با خرس گریزلی، زخم های مهلک بدن او، تحمل گرسنگی، خوردن گوشت خام گاومیش، خوابیدن در شکم خالی و داغ اسب مرده، سفر مشقت بار او از میان برف و یخ و زنده به گور شدن اش اشاره کرد. ایناریتو این صحنه ها را با جزئیات کامل و خشن ترین شکل ممکن نشان می دهد.) به راحتی می تواند تماشاگران سینما و نیز اعضای آکادمی اسکار یا جوایزی مثل گلدن گلوب و بفتا را تحت تاثیر قرار دهد و این گونه است که بازی تحسین برانگیز برایان کرنستن در «ترومبو» دیده نمی شود و دی کاپریو جایزۀ بهترین بازیگر مرد گلدن گلوب را می گیرد و احتمالاً بعد از سال ها انتظار، اسکار هم در انتظارش خواهد بود. ایناریتو هم دیگر آن فیلمساز مکزیکی فیلم های غیرمتعارف، تجربی و نوآورانه ای از نوع «عشق سگی» یا «۲۱ گرم» که با ساختارهای روایی پیچیده و غیر قابل پیش بینی شان ما را غافلگیر می کردند نیست بلکه بعد از «بابل» به تدریج، جایگاه خود را در هالیوود به عنوان یک کارگردان زبده و فن سالار درجه یک تثبیت کرده و همچون اسپیلبرگ، یا جیمز کمرون قادر است، سخت ترین و پیچیده ترین صحنه ها را در کنترل خود داشته و با مهارت تمام به بهترین و زیباترین شکل ممکن کارگردانی کند. نتیجۀ چنین مهارتی، حداکثر و در بهترین حالتش، خلق یک درام هالیوودی جذاب و پرکشش و از نظر تصویری، خیره کننده است که بر محور انتقام فردی بنا شده و پرهیز از برخی کلیشه ها و قواعد آشنا و مستعمل ژانر وسترن- ماجراجویانه و یا گنجاندن صحنه هایی مثل مکالمه رئیس سرخپوست ها با فرمانده دسته شکارچیان فرانسوی در مورد ستم و تجاوزگری سفیدها، تنها در حاشیۀ این درام و برای خالی نبودن عریضه است و نمی توان آنها را چندان جدی گرفت. با این حال، «بازگشته از گور»، به لطف فیلمبرداری درخشان لوبسکی و موسیقی زیبا و حماسی ریوچی ساکاموتو، فیلمی دیدنی است اما برخلاف «مرد پرنده» و فیلم های اول ایناریتو، فیلمی است که خیلی در یاد نمی ماند.

۱۳۹۵/۵/۱۴   |   میثم کریمی   |   مگ مووی
نقد و بررسی فیلم بازگشته ( The Revenant )

« بازگشته » جدیدترین اثر ایناریتو برگرفته از داستان زندگی واقعی فردی به نام هیو گلاس می باشد که در سالهای بین 1780 تا 1833 زندگی می کرده است. این فرد یک دام گذار بود و در مناطق سرد کوهستانی فعالیت خودش را انجام می داد تا اینکه روزی پس از درگیری با یک خرس، توسط دوستانش به حال خود رها شد تا از دنیا برود. اما گلاس با تلاشی عجیب و غیرقابل باور، بدون تجهیزات و اسلحه، مسیری 320 کیلومتری را طی کرد تا بتواند زنده مانده و به محل بازگردد و البته سراغ کسانی را بگیرد که او را به حال خود رها کرده بودند! « بازگشته » به کارگردانی آلخاندرو گنزالس ایناریتو، اقتباسی است از کتاب « بازگشته: یک رمان درباره انتقام » که در سال 2002 توسط مایکل پانک منتشر شد و حالا با اکران فیلم، بار دیگر این رمان بر سر زبانها افتاده است. البته رمان اقای پانک بازخوردهای متفاوتی از خوانندگانش دریافت کرده بود. عده ای این رمان را بیشتر از آنکه به واقعیت نزدیک باشد، زاییده تخیل ذهن نویسنده اش می دانستند و عده زیادی هم در مجموع روی خوش به آن نشان ندادند. با اینحال این روزها با اکران فیلم « بازگشته » این فرصت مهیا شده که علاقه مندان به کتاب هم نگاهی به رمان آقای پانک بیندازند. هیو گلاس ( لئوناردو دیکاپریو ) یک دام گذار برای جانواران است که کسب و کارش در تجارت پوست می باشد. وی و گروه همراهش در این راه خطرناک با سرخپوستان نیز نبردهای سختی دارند و دائما در حال فرار از نزاع با آنان می باشند. اما پس از اینکه گلاس با یک خرس گریزلی درگیر شده و به شدت زخمی می شود، فرمانده گروه به نام اندرو ( دامنل گلسون ) پس از مشاهده وضعیت وخیم گلاس احساس می کند که او به زودی از دنیا خواهد رفت. به همین جهت، وی فیتزجرالد ( تام هاردی ) و دو فرد دیگر را مامور مراقبت از او می نماید تا اگر گلاس از دنیا رفت، خاکسپاری آبرومندی برایش برگزار نمایند. اما فیتزجرالد، گلاس را در حالت زخمی و درمانده به حال خود رها می کند تا بمیرد و... ایناریتو سال گذشته با فیلم « مرد پرنده » توانست ستایش مخاطبین و جامعه منتقدین را بدست آورده و یکی از بهترین فیلمهای دوران کاری اش را کارگردانی کند. در « بازگشت » نیز به نظر می رسد ایناریتو علاقه مند به استفاده مجدد از سبک و سیاق اثر سابقش را داشته، به همین جهت ما بار دیگر شاهد سکانس های طولانی بدون کات هستیم که البته اینبار با اجرایی به مراتب هنرمندانه تر در دل طبیعت به تصویر کشیده شده اند. چنانچه سکانس های بی توقف فیلم « مرد پرنده » توانسته بود تحسین بسیاری را برانگیزد، اینبار ایناریتو پا را یک قدم فراتر گذاشته و این سکانس های بدون توقف را در میان جنگ و خشم طبیعت و خشونت بی انتهای انسانی به تصویر کشیده که البته این تصاویر گاها بسیار آزاردهنده می باشند اما از لحاظ تکنیکی، یک سر و گردن از ساخته قبلی ایناریتو جلوتر می باشند. کیفیت کارگردانی ایناریتو در « بازگشت » مخصوصا در مقدمه غافلگیره کننده فیلم، قابلیت میخکوب کردن هر مخاطبی را پای صفحه نمایش دارد. وی در این سکانس افتتاحیه مخاطب را در موقعیتی وحشتناک و اضطراب آور قرار می دهد و از جزئی ترین امکانات صحنه به درستی استفاده کرده تا بتواند حس ترس را به مخاطبش انتقال دهد. « بازگشت » در بخش فضاسازی و دکوپاژ، قطعا یکی از بهترین آثار سال به شمار می رود. البته این فضاسازی شامل تصاویر ناراحت کننده ای از خشم طبیعت نیز می گردند که با مطرح کردن جزئیات فراوان آن توسط ایناریتو ( مخصوصا در سکانس حمله خرس ) ، احتمالا مخاطب فیلم برای لحظاتی دچار دگرگونی احساسی خواهد شد! با اینحال « بازگشت » هرچقدر که از لحاظ بصری اثری شایسته تحسین و تمجید است، در بخش فیلمنامه دچار ایرادات ریز و درشتی است که از منطق روایی گرفته تا جذابیت های داستانی، قدرت کافی برای تعریف قصه ای که بیش از دو ساعت به طول انجامیده را ندارد. شاید در این مورد بتوان « بازگشت » را با « دور افتاده » رابرت زمه کیس مقایسه کرد. در آن فیلم، فیلمنامه برای روایت درماندگی یک مرد در جزیره ای دور افتاده به خرده اتفاقات جذابی می پرداخت که کشش لازم برای تعریف قصه طولانی را داشت. اما در « بازگشت » ما با مردی سخت کوش مواجه هستیم که از مرگ بازگشته و پس از مبارزه با طبیعت برای بقاء ، گرفتار پیاده روی ها و رویاهای ذهنی از هم گسیخته اش می گردد که هرگز عمق چندانی پیدا نمی کنند و کارکردش در اجرا را نیز از دست می دهد. فیلم در چندین مرحله گلاس را در محاصره سرخپوستان و افراد بی رحم قرار می دهد تا ما بتوانیم از هنر کارگردانی ایناریتو در پرورش فنی این سکانس ها لذت وافر را ببریم، اما در بخش منطق فیلمنامه ای، این تعقیب و گریزها پس از مدتی کارایی خود را از دست می دهند و مخصوصا در یک سوم پایانی که گلاس از ارتفاعی مرگبار به پایین سقوط می کند و صبح روز بعد بی آنکه مشکل فیزیکی احساس نماید به راه خود ادامه می دهد، تماشاگر به سختی می تواند روئین تن بودن این شخصیت را باور کند. متاسفانه ایناریتو برخلاف مقدمه فیلم که مخاطب را از نزدیک شاهد خشونتی افسار گسیخته می کرد و او را با عمق جزئیات آزاردهنده بی رحمی طبیعت مواجه می کرد، در یک سوم پایانی این جزئیات را فدای تصاویر و قاب بندی های زیبایش می کند که باعث دو دستگی و در نهایت ضعف فیلمنامه گردیده است. اما قطعا برنده بی چون و چرای « بازگشت » را نه باید ایناریتو، بلکه لئوناردو دیکاپریو لقب داد. بازیگری که توانسته در کم دیالوگ ترین نقشی که تا به امروز ایفا کرده، بازی تحسین برانگیزی از خود به نمایش بگذارد که اتفاقاً اینبار از جنس نقش آفرینی هایی می باشد که معمولا مورد توجه اعضای آکادمی اسکار قرار می گیرد. دیکاپریو با بازی در « بازگشته » به احتمال فراوان اسکار بهترین بازیگر مرد را دریافت خواهد کرد. تام هاردی نیز در نقش فیتزجرالد منفور بازی بسیار خوبی از خود به نمایش گذاشته است. شاید اگر نقش فیتزجرالد در جریان داستان پررنگ تر می بود، می شد هاردی را هم در فصل جوایز ببینیم. دامنل گلسون هم که سال بسیار موفقی را پشت سر گذاشته، در نقش فرمانده توانسته خودی نشان دهد. « بازگشت » در بخش فیلمنامه و اجرا از « مرد پرنده » اثر بهتری محسوب نمی شود اما از لحاظ بصری و کیفیت تصویربرداری، یک سر و گردن از آن بالاتر است. فضاسازی های فوق العاده فیلم و تماشای قاب بندی های چشم نواز ایناریتو به همراه تکنیک تصویربرداری که قطعا نام او را به عنوان یکی از بهترین آثار سال مطرح می نماید، لذت فراوانی دارد که قطعا هیچ مخاطب حرفه ای سینما نباید آن را از دست دهد. با اینحال، فیلم خشونت بی حد و حصری هم دارد که تماشای اثر را برای هر مخاطب سینما به تجربه ای متفاوت تبدیل خواهد کرد. برای تماشای « بازگشت » باید دلی آهنین داشته باشید چراکه ایناریتو در جدیدترین ساخته اش شما را از نزدیک ترین فاصله ای که تابحال تجربه کرده اید، با خشونت طبیعت مواجه خواهد کرد و مواجه شدن با چنین مسئله ای، واقعا می تواند سخت باشد!