نقد منتقدین (۱)

۱۳۹۵/۱۰/۱۵   |   میکاییل مایلی   |   کافه نقد
به بهانه دلتنگی برای یک نابغه تکرار نشدنی؛ تحلیل انیمیشن «باد می‌وزد»

چه از کارهای «هایاو میازاکی» خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید کم لطفی است که او را کمتر از یک نابغه خالق بدانیم. دو ماه پس از اکران «باد می‌وزد» او این اثر را آخرین انیمیشن سینمایی خود نامید و از دنیای آن خداحافظی کرد. بیایید با هم به آخرین اثر این استاد بزرگ بپردازیم تا ببینیم او چقدر توانسته در ساخت یک اثر بیادماندنی دیگر موفق باشد. هنگام برگزاری هشتاد و ششمین مراسم اسکار پای تلوزیون نشسته و مثل هر سال منتظر اعالم برنده بهترین انیمیشن سال توسط دو مجری حاضر روی صحنه بودم. اطمینان داشتم که امسال دیگر اسکار به کارگردان بزرگ هایاو میازاکی می‌رسد. فیلم او هیچ رقیب قدری نداشت؛ شاید اگر همتای غربیش، پیکسار، نامزدی در این بخش داشت دو دل می‌شدم اما امسال، سال میازاکی بود. در همین افکار بودم که ناگهان برنده بهترین انیمیشن سال :”فروزن”. با شنیدن این کلمه به بهت فرو رفته و فریز شده شاهد قدم زدن جنیفر لی و کریس باک از ردیف‌های وسط سالن به روی سن شدم. باور کردنی نبود! انیمیشنی با داستانی این‌چنین ضعیف و حوصله سربر که از ابتدایش انتهایش را به وضوح می‌شد دید برنده جایزه به این بزرگی شده بود. در جلوه‌گری بصری انیمیشنهای غربی که توسط شرکتهای عظیمی همچون دیزنی و دریم ورکس ساخته می‌شود هیچ تردیدی ندارم اما هنگامی که حرف از هایاو میازاکی است هیچ شرکت غربی جز پیکسار توانایی پنجه در پنجه انداختن با این کارگردان بزرگ را ندارد. قدرت میازاکی در داستان سرایی، کارگردانی و تخیل کم نظیرش نهفته است و در حدود سه دهه‌ایی که کارگردانی انیمیشنهای سینمایی را برعهده داشته همه را مجذوب و انگشت به دهان کرده است. در آخرین انیمیشن میازاکی خبری از گربه-اتوبوسها (Catbus) ، قلعه‌های معلق در آسمان و موجودات عجیب و غریب ریز و درشت نیست. بلکه داستان پسرکی به نام جیرو هوریکوشی Jiro) (Horikoshi است که با مادر ، خواهر ، بردار کوچکتر و کنیزی در روستایی زندگی می‌کند. جیرو تصمیم دارد خلبان شود اما به علت نزدیک‌بینی چشمانش با مشورت راهنمای خیالی خود در زندگی ، جیووانی کاپرونی (Giovanni Caproni)، که یک مهندس هوافضای ایتالیایی است تصمیم می‌گیرد به یک مهندس هوافضا همچون او تبدیل شود. بیان داستان بصورت اپیزودی است و ما از لحظه‌ای به لحظه‌ی دیگر همراه جیرو در ماجراجویی‌های زندگیش شرکت می‌کنیم و با او در سفرها، رویاها، شکست‌ها و پیروزی‌های او قدم می‌زنیم. باد می‌وزد بسیاری از قدمهایش را در محدوده خاکستری اخالقیات برمی‌دارد؛ جایی که شخصیت اصلی داستان فقط می‌خواهد هواپیماهای زیبا بسازد تا به رویاهایش دست پیدا کند اما برای این کار باید جنگنده‌هایی بسازد که می‌داند علیه بشریت استفاده خواهند شد و جز ویرانی و خرابی به بار نمی‌آورند. حال او رویاهایش را کنار می‌گذارد یا چشمش را روی نتایج کارش بسته و رویایش را تحقق می‌بخشد؟ در نیمه اول داستان آرام آرام با ویژگی‌های شخصیتی جیرو، تنها دوستش هانجو، رییسش آقای کوراکاوا و ژاپن آن دوران آشنا می‌شویم. میازاکی دوران فوق‌العاده‌ایی را برای نمایش انتخاب کرده. در این نیمه، ژاپن عقب‌مانده‌ای را می‌بینیم که با ژاپن امروزی کیلومترها فاصله دارد و انواع و اقسام مشکالت از زمین و آسمان بر سر مردم این کشور سرازیر می‌شود. از زلزله کانتو که بزرگترین فاجعه طبیعی صد سال اخیر در ژاپن است (که مناطقی از توکیو را با خاک یکسان می‌کند و الحق هنرمندانه به تصویر کشیده شده) بگیرید تا سال‌های افسردگی و رکود اقتصادی تا جنگ جهانی دوم که آسیب‌های فاجعه بارش هنوز در این کشور دیده می‌شود. ترس از جنگ در صحبت‌های جیرو با رفیقش هانجو به وضوح دیده می‌شود، آنجا که می‌گوید: «ژاپن با خاک یکسان می‌شه.» و نگرانی برای گرسنگی و فقر مردم ژاپن و سرمایه‌ای که به جای این‌که خرج رفاه مردم فقیر شود خرج تاسیسات و دانش نظامی خواهد شد در جمله هانجو هنگامی که به جیرو می‌گوید: «میدونی با این پولی که دارن به آلمان‌ها میدن؛ میتونن برای مردها، زن‌ها و بچه‌های گرسنه ژاپن یه کوه کیک اسفنجی بخرن!» نمایان است. در این بخش افکار شخصی و احساسات جیرو را بیشتر در رویاهایش می‌بینیم. کشمکش اخلاقی که او با خودش به خاطر ساخت هواپیماهای نظامی دارد؛ علاقه‌اش برای ساخت هواپیمایی که به جای بمب و تفنگ، انسانها را از مکانی به مکان دیگر می‌برد همه و همه را فقط می‌توانیم در خیاالتش مشاهده کنیم ولی نیمه دوم داستان کمی فرق می‌کند. تا نیمه دوم داستان چندان خبری از احساسات نیست و از سفری به سفر دیگر و از پروژه‌ای به پروژه دیگر با جیرو تک و تنها هستیم. اما به محض این‌که عطشمان می‌خواهد آرام آرام فروکش کند به ناگاه با چاشنی عشق، بار دیگر میخکوب شده و دوباره برای دیدن داستان مشتاق می‌شویم. در اوایل انیمیشن با دخترکی مو آبی آشنا می‌شویم که جیرو به او و پرستارش کمک میکند تا در حین زلزله کانتو سالم و سالمت به خانواده‌اش برسد. این دیدار اولیه چندان طوالنی نیست اما همین قدر کافی است تا پیوندی عمیق بین این دو برقرار شود که ثمره‌اش بعدها دومین موتورمحرک داستان خواهد شد. پس از سقوط اولین هواپیمایی که جیرو مسئولیت طراحی آن را بر عهده دارد؛ او برای تعطیلات و اندکی استراحت به کوهستانی خوش آب و هوا مسافرت می‌کند و آنجا است که بار دیگر این دو به هم می‌رسند اما اینبار جیرو از نائُکو (Naoko) خواستگاری می‌کند. عروس خانم بله را می‌گوید اما در لحظه‌ای که ذهنمان اندکی احتمال وقوع یک فاجعه در داستان‌سرایی و پایان خوشی که همیشه در انیمیشنهای کلاسیک دیزنی انتظار می‌رود را بررسی می‌کند و با خودمان می‌گوییم نکند استدیو جیبیلی هم غرب‌زده (!) شده است؛ نائُکو می‌گوید که به بیماری ِسل مبتلا است و از جیرو می‌خواهد که صبر کند تا سلامتی کاملش را بدست آورد و بعد با هم زندگی مشترکشان را شروع کنند. جیرو نیز می‌پذیرد و یک نفس راحت می‌کشیم که میازاکی، همان میازاکی دوست داشتنی خودمان است. از این‌جا به بعد است که داستان این دفعه با دو موتور محرک قوی دوباره شروع می‌شود. از طرفی جیرو باید تمام تلاش‌ش را بکند تا هواپیمایش با استانداردهای سختی که خودش تعیین کرده در زمان تعیین شده آماده شود و از طرفی دیگر مشکالت عشق او به نائُکو استکه دارد با بیماری ِسل دست و پنجه نرم می‌کند. تشابه جالبی که در این قسمت با زندگی شخصی میازاکی وجود دارد این است که مادر میازاکی نیز از بیماری ِسل رنج می‌برده. حال جیرو سرپرستی تیمی از مهندسان را بر عهده دارد. کمال خواهی وی باعث می‌شود که او و گروهش نه تنها به تکنولوژیهای زمان اکتفا نکنند بلکه به دست‌آوردهای جدیدی در زمینه ساخت و تولید هواپیما چه در سطح کشور ژاپن و چه در سطح جهانی برسند. همه چیز دارد خوب پیش می‌رود که ناگهان پلیس ژاپن به دنبال جیرو می‌گردد و او مجبور می‌شود به خانه آقای کوراکاوا، سرپرست جیرو، نقل مکان کند. در این بحبوحه جیرو منتظر نامه نائُکوست. پس از دو روز تاخیر که به علت بررسی نامه توسط پلیس ژاپن رخ می‌دهد نامه نائُکو به دست آقای کوراکاوا می‌رسد و جیرو متوجه می‌شود نائُکو خونریزی شدید ریوی داشته و باید هرچه سریع‌تر به توکیو برود. در این لحظه است که درمی‌یابیم میازاکی چقدر خوب توانسته رابطه جیرو و نائُکو را برای ما مهم کند. هنگامی که شاهد یکی از سریعترین سکانسها هستیم، احساس می‌کنیم همانطور که جیرو نگران است و می‌خواهد سریع‌تر به توکیو برود ما نیز ضربان قلبمان بالا رفته و منتظریم هرچه سریع‌تر سرنوشت نائُکو برایمان مشخص شود تا بفهمیم چه بلایی به سرش آمده. در این لحظات شخصا انتظار داشتم میازاکی از ظرفیتی که خودش ایجاد کرده استفاده کامل ببرد، بالاخره اگر پلیس به آن شدت دنبال جیرو است که مجبور بوده نقل مکان کند با دانستن این‌که او به توکیو می‌رود باید درگیری بین وی و پلیس ایجاد شود اما میازاکی اندکی محتاطانه عمل کرده و او را سالم و سلامت به نائُکو می‌رساند. پس از ملاقات نائُکو با جیرو او تصمیم می‌گیرد به کوهستانی دور برود تا هر چه سریع‌تر بهبود یافته و زندگیش با جیرو را آغاز کند. جیرو هم سریع به ناگویا (Nagoya-محل کار جیرو) برمی‌گردد تا به پروژه لطمه‌ای وارد نشود. پس از مدتی که می‌گذرد جیرو نامه‌ای به نائُکو می‌نویسد و اینجا است که نائُکو تصمیم می‌گیرد از فرصت باقیمانده بهره ببرد تا با عشقش زندگی کند. او یک روز به ناگویا می‌رود تا با جیرو مالقات کند و جیرو نیز که دیگر نمی‌تواند دوری او را تحمل کند از او می‌خواهد که بماند و با یکدیگر ازدواج کنند. آرام آرام که فیلم به لحظات پایانی نزدیک می‌شد با خودم فکر می‌کردم: «نباید به خوبی خوشی تمام شود؛ نمی‌دانم چگونه ولی باید پایان بی‌نظیری داشته باشد که احساسات هر کسی را به اوج برساند؛ یک پایان فوق العاده برای پایان دوران یک کارگردان فوق العاده.» درهمین افکار بودم که نائُکو سالم و سرحال جلوی رویم ظاهر شد و به خانم کوراکاوا گفت می‌خواهد برود و قدمی بزند. نمی‌دانستم دارم آخرین سکانس انیمیشن را مشاهده می‌کنم. هنگامی که کارو (Karo-خواهر جیرو) نائُکو را از پنجره اتوبوس دید و بهت زده و نگران بود نمی‌دانستم برای چیست! تا ثانیه‌هایی بعد فهمیدم چگونه نائُکو من و خانم کوراکاوا را بازی داده و برای همیشه جیرو را ترک کرده است. نه از سر خودخواهی و یا اینکه جیرو همسر خوبی برایش نبوده؛ بلکه بخاطر ازخود گذشتگی و عشق بی‌پایانش به جیرو این کار را کرده است. بهت زده سر جایم میخکوب شده بودم و به پرواز هواپیمای بینظیر جیرو نگاه می‌کردم. در پایان رویای جیرو به حقیقت می‌پیوندد ولی او باید در آخر رویایش با حقیقتی تلخ روبرو شود. هواپیماهایش چه بر سر دنیا آورده است؟! و بالاخره در این لحظه است که جیرو نتایج رویایش را می‌بیند. رویایی که هزاران انسان را از بین برده؛ چیزی که خودش هیچ‌گاه انتظارش را نمی‌کشید. در این لحظه است که نائُکو برای اولین و آخرین بار در رویای جیرو ظاهر می‌شود و از او می‌خواهد زندگی کند و باد می‌وزد و او را محو می‌کند تنها ایراد روند داستانی باد می‌وزد؛ پرشهای شدید زمانی و مکانی علی‌الخصوص در نیمه اول فیلم است که می‌تواند بسیار گیج کننده باشد. کافی است یک لحظه حواستان پرت شود یا نتوانید پرش داستانی را با قبل آن ارتباط دهید تا گیج و سردرگم شوید. معمولا داستانی یک خطی و سر راست را از میازاکی دیده‌ایم اما به پایان داستان که می‌رسیم به نظرمان می‌رسد میازاکی متریال لازم برای سه اثر در ذهنش وجود داشته ولی تنها فرصت ساخت یک انیمیشن دیگر را برای خود می‌دیده است. نکته‌ای دیگر که پس از اندکی تا ّمل به ذهنمان می‌رسد این است که میازاکی در آخرین اثرش به گونه‌ای زندگی خودش را به تصویر کشیده! در طول انیمیشن بارها می‌بینیم که جیرو پشت همان میزهایی کار و طراحی می‌کند که میازاکی رویاهایش را به روی کاغذ آورده. همچنین در سکانس‌هایی جیرو و گروهش را مشاهده می‌کنیم که جیرو به گونه‌ای کارگردان‌وار ایده‌هایش را برای گروهش شرح می‌دهد و الهام بخش و موتور پیش‌برنده آن‌ها می‌شود. البته بیان زندگی شخصی وی به همین نکات محدود نیست؛ در سکانسی کاپرونی به جیرو می‌گوید: «هنرمندان تنها برای ده سال خالق‌اند.» شاید میازاکی دارد به ما می‌گوید که اعتقاد دارد او نیز تنها توانایی ده اثر خالقانه را داشته که این نبود توتوروها (Totoro) و اوه ُمها (Ohmu) را توجیه می‌کند. شاید بدانید که او هیچ قصدی برای تولید این اثر نداشته و توشیو سوزوکی (Toshio Suzuki) او را مجبور به ساخت آن کرده است. باید از جناب سوزوکی ممنون بود! کارگردانان فیلم‌های سینمایی و انیمیشن‌ها سه ابزار مهم و کاربردی در جعبه ابزار دارند که نویسندگان کتاب‌ها از آن بی‌بهره‌اند. صد البته این ویژگی کار را برای کار نابلدها سخت می‌کند اما اگر کارگردانی بداند چگونه از این سه استفاده کند می‌تواند به خوبی به اهدافش برسد: اولین این سه ویژگی استفاده از حس بینایی و تصویر برای برقراری ارتباط اولیه با مخاطب است. کارگردان به راحتی کادربندی و تصویر موجود در ذهنش را می‌تواند به مخاطب نشان دهد. از این جهت کارگردانی میازاکی همیشه بی‌نظیر بوده است. توانایی او برای فرو بردن بینندگان در صحنه صحنه انیمیشن‌هایش ویژگی استثنایی و مثال زدن است. تک تک فریم‌های انیمیشن‌های میازاکی حتی برای بزرگانی همچون جان لستر (John Lasseter)، که در انیمیشن‌سازی انقلابی ایجاد کرد، به اعتراف خودش مانند یک کلاس درس است. او گفته: «هر گاه در پیکسار به مشکلی می‌خوریم یکی از دیسک‌های انیمیشن‌های آقای میازاکی را در دستگاه قرار می‌دهم و شروع به الهام گرفتن از آن می‌کنیم؛ همیشه جواب می‌دهد!» در باد می‌وزد نیز اگر این موضوع بهتر از انیمیشن‌های قبلی میازاکی نباشد بدتر نیست. کافی است کمی تیزبینانه و دقیق‌تر نگاه کنیم تا دریابیم نبوغ او چگونه در فریم به فریم اثر هویدا است. دومین و سومین ویژگی که برای برقراری ارتباط ثانویه استفاده می‌شود صداگذاری و موسیقی است. با انتخاب گوینده‌های مناسب، شخصیت‌ها برای مخاطب هر چه بیشتر زنده‌تر، ملموس‌تر و واقع‌پذیرتر می‌شود و با انتخاب موسیقی مناسب هیجانات و احساسات تمام و کمال به ناظران انتقال می‌یابد. بسیاری از کسانی که انیمه‌های ژاپنی را حرفه‌ای دنبال می‌کنند معتقدند بهتر است انیمه‌ها را با زبان ژاپنی مشاهده کرد تا به بهترین تجربه ممکن دست یافت. من نیز تا حدودی با آن‌ها موافقم؛ آخر کارگردان بهتر از هر کسی می‌تواند صداهای مناسب را برای اثرش انتخاب کند. اما این موضوع استثناءهایی هم دارد. از نظر شخصی من باد می‌وزد یکی از این استثناءهاست. با مشاهده این انیمیشن هم به زبان ژاپنی و هم به زبان انگلیسی (خواهشمندم دوبله فارسی آن را مشاهده نکنید!) به این نتیجه رسیدم که گوینده‌های انگلیسی آن نه تنها بد عمل نکرده‌اند؛ بلکه در صحنه‌هایی بهتر از گوینده‌های ژاپنی توانسته‌اند احساس مورد نیاز را به بیننده منتقل کنند. در زمینه موسیقی متن هم هیچ حرفی برای گفتن نیست. جو هیسایشی (Joe Hisaishi) که در بیشتر آثار میازاکی با وی همکاری کرده مثل همیشه از پس وظیفه سنگین ساخت موسیقی مناسب به خوبی برآمده است. پس از شنیدن تک تک آلبوم‌های متن انیمیشن‌های سینمایی میازاکی که توسط هیسایشی ساخته شده‌اند می‌توانم به جرأت بگویم که شاید این اثر بهترین کار هیسایشی است و بارها و بارها شنیدن آهنگهای این انیمیشن به طور مستقل نه تنها خسته کننده نیست بلکه همواره لذت بخش است.