فلش بکی طولانی تر از خود فیلم!

۱۳۹۵/۱۰/۲۰   |   سینا همای   |   آنونس

«سالی» فیلم آخر «کلینت ایستوود» خستگی ناپذیر هالیوودی بود. این دعوا همیشه بین علاقمندان سینما وجود دارد: «ایستوود کارگردان» قابل تحمل تر است یا «ایستوود بازیگر»؟ برخی او را تنها با سه گانۀ بی نظیر «سرجیو لئونه» به خاطر می آورند. بعضی که حافظۀ بهتری دارند او را در فیلم خودش «نابخشوده» (1992) به خاطر می آورند که در نقش کابوی سابقه دار، اما بازنشسته ای داخل پرچین خوک ها سکندری می خورد و پهن زمین می شد. «ایستوود» کارگردان برای بعضی ها کم تر خاطره انگیز است. بیشتر او را فیلمسازی محافظه کار و سرسپرده به قواعد هالیوود می دانند. فیلمسازی با فضاها و جملات کسل کننده. «عزیز میلیون دلاری» آخرین فیلمی بود که کمی مخطبان فیلمهای او را غلغلک داد. با این حال، «ایستوود» زنده و فیلمساز، ترجیح دارد به «ایستوود» خانه نشین و بازنشسته (یا مُرده).
«سالی» بر اساس یک رمان زندگینامه محور به نام «رفیع ترین وظیفه» نوشتۀ «چسلی سالنبرگ» و «جفری زاسلو» ساخته شده که به ماجرای واقعی پرواز 1549 بر رودخانۀ هادسون در سال 2009 می پردازد. داستان فیلم از این قرار است که «چسلی سالی» (سالنبرگ) (با بازی تام هنکس) خلبان کهنه کار امریکایی پس از برخورد چند پرنده با موتور هواپیمای ایرباسش، هر دو موتور هواپیما را در پرواز از دست داد و وقتی متوجه شد که شانسی برای فرود آمدن بر باند فرودگاه ندارد، ایرباس مسافربری را بر آب رودخانۀ هادسون فرود آورد. فیلم با یک کابوس از خلبان آغاز می شود که هواپیمایش در شلوغ ترین منطقۀ نیویورک سقوط می کند. در ادامه او را در حال بازجویی می بینیم. مسئولین به او شک دارند. از او می پرسند که آیا اعتیادی به مواد مخدر یا مشروبات الکلی یا کم خوابی دارد یا نه. هر چه پیشتر می رویم «سالی» کارکشته تر و حرفه ای تر و شریف تر معرفی می شود. و در ادامه در طی فلش بکی طولانی که در چند جای روایت پخش شده است، واقعۀ پرواز 1549 را می بینیم. و در ادامه حضور «سالی» در دادگاهی به دادخواست او می پردازد.
مسالۀ اصلی فیلم، بلاتکلیفی و ابهام مخاطب در برخورد با «سالی» است. آیا او خلبانی باتدبیر و فداکار است یا فردی که به خاطر سهل انگاری و اعتماد به نفس بی جایش مجبور شده از آخرین راه حل موجود استفاده کند و اگر در جهت پیشگیری کاری انجام داده بود، شاید لزومی به اجرای چنین نمایش پراضطرابی نبود.
یکی از نکات هوشمندانه و البته هالیوودی فیلم، انتخاب «تام هنکس» برای ایفای نقش سالی بود. «تام هنکسی» که هجده سال مسئولیت جان یک عده سرباز را برعهده داشت و به نجات سرباز رایان شتافته بود. او هنوز هم همان جمجمۀ سفت و صورت مصمم را دارد. با کم ترین تکان ها و کمترین حرکات ممکنه. او از یک طرف تجسم آرمانی قهرمان ملی امریکایی ها است و از طرفی دیگر، تردیدی ضعیف را با خود حمل می کند که شاید – فقط شاید – او یک پیرمرد یک دنده و خودخواه باشد. چیزی که بینندۀ نوع اول از تشخیص آن سر باز می زند و بینندۀ نوع دوم (که نگاهی پر از تردید و بدبینانه دارد) به آن چنگ می زند.
همه چیز استعداد خوب بودن را دارد. فیلم مستعد آن است که به ورژنی مدرن از «دوازده مرد خشمگین» اثر «سیدنی لومت» تبدیل شود. اما «ایستوود» نشان می دهد که هم از نظر جسمی و هم از نظر فکری آن قدر پیر و شکننده شده که حتی حوصلۀ آزار دادن شخصیت های دوست داشتنی خودش را هم ندارد. فیلم، برخلاف آن چیزی که کارگردان و نویسنده اش از آن انتظار دارند، قهرمانی دارد به شدت منفعل. او خیلی اصرار ندارد که مردم یا صاحب نظران را متقاعد کند. روایت برای او مانند قایقی برآب یا هواپیمایی در آسمان است. او اصرار ندارد در آن دوندگی کند. زیرا می داند این حرکت باعث نمی شود که او زودتر به مقصد برسد. اما ای کاش این طور نبود. ای کاش «سالی» با تمام قدرتش از خود دفاع می کرد و باز تا آستانۀ محکومیت پیش می رفت. فیلم اگرچه دارای لحظاتی خاص است (که بیشتر ناشی از بازی خوب تام هنکس بوده) اما در نهایت تبدیل به روایتی پوچ می شود. هیچ گونه کنش موثری در فیلم وجود ندارد، شاید بتوان آن را نوادۀ فیلم های برادران لومیر هم خواند! زیرا سالی وارد داستان می شود. مورد محاکمه قرار می گیرد، بداقبالی نمی آورد و در محاکمه پیروز می شود. پوچی این روایت از آن جایی ناشی می شود که مخاطب در پایان فیلم، از خودش می پرسد، اصلاً چنین داستانی چه نیازی به تعریف شدن داشت؟ معادله ای تمسخرآمیز مانند X+2-2 که هیچ چیز را مشخص و موجه نمی کند. مخاطب نه می تواند به عنوان یک مسافر در پرداز 1549 به مسافران همذات پنداری کند، نه می تواند به شخصیت بسته و الکن سالی نزدیک شود. تا جایی که حتی مشخص نیست خود کارگردان فیلم در کجای این قصه ایستاده و از کدام زاویه می خواهد به این ماجرا نگاه کند.
فیلم یا فیلمنامۀ سالی در نهایت، نشان از کم جراتی و دلرحم بودن فیلمسازی دارد که نمی خواهد خود و تماشاگرش را وارد دعواهای بغرنجی نماید و شاید بدترین لحظۀ فیلم، آخرین لحظۀ آن باشد. آخرین کاتی که تصویر فیلم را به تیتراژ پایانی متصل می کند. «سالی» با همۀ استعدادش از فیلمی (که می توانست شاهکاری ماندگار باشد) به فیلمی بسیار متوسط (حتی پایین تر از متوسط) تقلیل پیدا کرد و این نتیجۀ آن چیزی است که به آن تن دادن به تمام استانداردها و قواعد نوشته و نانوشتۀ هالیوود می گویند.