نقد منتقدین (۵)

۱۳۹۵/۶/۸   |   رضا حاج محمدی   |   زومجی
نقد سریال واعظ: قسمت اول، فصل اول

اگر از طرفداران سریال‌های کا‌میک‌بوکی خشن و جدی باشید، مطمئنا «واعظ» بعد از همان اپیزود اول به غذای تلویزیونی جدیدتان تبدیل می‌شود که هر هرهفته سراغش را خواهید گرفت. سریال واعظ همچنین نشان می‌دهد وقتی یک شبکه یا استودیو تصمیم درستی می‌گیرد، چگونه همه‌چیز به نفع خود و تماشاگرانش ختم می‌شود. وقتی پخش «مردگان متحرک» در شبکه‌ی ای‌ ام سی آغاز شد، خیلی طول نکشید تا اقتباس تلویزیونی کامیک‌بوک‌های رابرت کرکمن به یک پدیده‌ی انفجاری فرهنگی در سرتاسر دنیا تبدیل شود و علاوه‌بر تغییر دادن روایت داستان‌های ترسناکِ پربیننده در قاب کوچک، آغازی بر تغییر سیاست‌های این شبکه هم بود. تا قبل از «مردگان متحرک»، ای‌.‌ام‌.سی یا هنوز به غول امروز تبدیل نشده بود یا با سریال‌های پرستیژدار، آرام و کلاس‌بالایی مثل «مدمن» و «بریکینگ بد» شناخته می‌شد، اما «مردگان متحرک» این شبکه را یک شبه به جریان خروشان اصلی وارد کرد. در مقایسه با سریال‌های هنرمندانه‌تر این شبکه، «مردگان متحرک» یک سریال همیشه عامه‌‌پسند بود که فقط بقای حماسی قهرمانانش را دنبال می‌کرد و هر از گاهی با پیچش‌های غافلگیرکننده‌ای هم روبه‌رو می‌شد. با این حال، این همان سرگرمی مطلقی بود که اکثر تماشاگران با روشن کردن تلویزیون انتظارش را می‌کشیدند. خب، می‌توان تصور کرد بعد از این موفقیت همه‌گیر، سران شبکه چگونه به اتاق‌های فکرشان برگشتند تا فرمول «مردگان متحرک» را در محصولات آینده‌شان هم اعمال کنند. خیلی وقت است که شبکه به روش‌های مختلفی در تلاش برای عملی کردن این ماموریت است، ولی تاکنون به‌طرز قابل‌انتظاری نور امیدی در آن دیده نمی‌شد. پیش‌درآمد ضعیف و خسته‌کننده‌ی «از مردگان متحرک بهراسید» حداقل نزد منتقدان و طرفداران سریال اصلی مورد توجه قرار نگرفت و سریال فانتزی پسا-آخرالزمانی «به درون سرزمین‌های بد» به جز اکشن‌های دیدنی، نکته‌ی خاص دیگری نداشت. با نگاهی به دو نمونه‌ی بالا کاملا مشخص است که استودیو خواسته با خرج کردن کمترین پول و وقت و در سریع‌ترین زمان ممکن به نتیجه‌ای در حد و اندازه‌ی «مردگان متحرک» برسد. همان اخلاق تیپیکال استودیوهای پول‌پرست و بی‌حوصله! اما وقتی اعلام شد ای‌.ام‌.سی قرار است سریالی براساس کامیک‌بوک‌های مشهور و پرطرفدار «واعظ» بسازد، امیدوارم شدیم که خب، اگر خدا بخواهد سران استودیو بالاخره سر عقل آمده‌اند و فهمیده‌اند که برای تکرار موفقیت «مردگان متحرک»شان باید سراغ متریالی به همان اندازه پیچیده و قوی بروند و البته همان را تکرار نکنند، بلکه محتوای جدیدی را عرضه کنند که هرگز در «مردگان متحرک» پدیدار نخواهند شد. برخلاف حال‌و‌هوای واقع‌گرایانه‌ و جدی «مردگان متحرک»، «واعظ» با خودش خوش می‌گذراند «واعظ» چنین پروژه‌ای است؛ پروژه‌ای که می‌تواند آغازگر سریال پربیننده‌ی دیگری برای این شبکه باشد. چرا؟ چون اگر از طرفداران دیوانه‌بازی‌های ریک و گروهش باشید، «واعظ» درجه‌ی خفن‌تری از آن را به نمایش می‌گذارد و برخلاف حال‌و‌هوای واقع‌گرایانه‌ و جدی «مردگان متحرک»، با خودش خوش می‌گذراند. ناسلامتی در اپیزود اول سریال یکی از کاراکترها با وسایل آشپزخانه یک بازوکا درست می‌کند و در اولین سکانس هم یک نفر همین‌طوری منفجر می‌شود و خون و دل‌و‌روده‌هایش بر روی اطرافیانش می‌پاشد! مهم‌‌ترین ویژگی «واعظ» فارغ از اینکه همین الان به خاطر کامیک‌بوک‌هایش یک‌عالمه طرفدار دارد، این است که حداقل با قضاوت از روی اپیزود اول که ترکیبی از خون و خونریزی‌های خوشحال، فحش و بدوبیراه، اکشن‌های جذاب، عناصر ماورالطبیعه مسخره، حس‌و‌حال وسترن تگزاسی و پوچی بی‌‌اندازه‌ی داستان، همان چیزی است که هم‌اکنون نمونه‌اش در تلویزیون وجود ندارد. خلاصه اینکه برخلاف «مردگان متحرک» که در بهترین اپیزودهایش حال‌تان را از انسان‌بودن خراب می‌کند و تامل‌برانگیز می‌شود، «واعظ» در دسته سریال‌هایی مثل «بانشی» و «اش علیه مردگان شرور» قرار می‌گیرد که هنگام تماشایشان احساس می‌کنیم قرص روانگردانی بالا انداخته‌ایم و در حال رویاپردازی تمام این اتفاقات غیرقابل‌توضیح و تصاویر شلم‌شوربایی هستیم. چنین تعریفی به معنای واقعی کلمه به «واعظ» می‌خورد. بالاخره بیرون آوردن قلب‌تان در خلوت یک چیز است، اما بیرون آوردن آن در مقابل مادرتان درجه‌ی فراتری از بی‌آبرویی و بی‌مغزی است. خب، آیا پایه‌ی چنین سواری جنون‌آمیزی هستید؟! یگانگی و پیچیدگی مضحک «واعظ» از خلاصه‌ی‌‌‌ خط داستانی‌اش آغاز می‌شود. شخصیت اصلی سریال جسی کاستر نام دارد. واعظی که ظاهرا چندان به کارش علاقه‌ ندارد و برخلاف تمام واعظ‌های وراجی که تاکنون دیده‌اید، موقع حرف زدن برای مردم بی‌حوصله‌ی شهر که در کلیسا جمع شده‌اند پت پت می‌کند. فعلا به جز اینکه جسی گذشته‌ی خشونت‌باری داشته، چیز زیادی درباره‌ی او نمی‌دانیم. اما در طول اپیزود اول متوجه می‌شویم که او قبل از این عادت داشته مردم را با مشت و لگد به راه راست هدایت کند، اما حالا که به هر دلیلی می‌خواهد همان کار را با حرف زدن انجام دهد، به مشکل برخورده است. اما راستش را بخواهید حداقل در جریان افتتاحیه، جسی کسل‌آورترین کاراکتر جمع است. البته او از قصد این‌طوری طراحی شده. بالاخره او به خاطر اینکه باید به غرغرکردن‌های مردم شهر درباره‌ی چیزهای پیش‌پاافتاده گوش کند و خودش هم از کارش احساس رضایت نمی‌کند، افسرده و بی‌حس‌و‌حال است. خب، اگرچه این موضوع قابل‌درک است، اما وقتی بقیه‌ی اپیزود را تیراندازی‌ها و مبارزات و انسان‌های انفجاری و نیروهای فضایی پر کرده‌اند، او در میان اینها در آخرین رده‌ی کنجکاوی‌ قرار می‌گیرند. هنگام تماشای «واعظ» احساس می‌کنیم قرص روانگردانی بالا انداخته‌ایم و در حال رویاپردازی تمام این اتفاقات و تصاویر غیرقابل‌توضیح هستیم تا قبل از لحظات پایانی اپیزود که آن نیروی فضایی به درون جسی وارد می‌شود و به او این قدرت را می‌دهد تا هرکسی که خواست را مجبور به انجام دستوراتش بکند، جسی واقعا جاذبه‌ی اصلی سریال نیست. در عوض دو-سه کاراکتر عجیب دیگر داریم که در این اپیزود غوغا می‌کنند. اولی یک خون‌آشامِ ایرلندی به اسم کسیدی است که از یک هواپیمای درحال سقوط به شهر کوچک آنویل تگزاس سقوط می‌کند و مسیرش با جسی برخورد می‌کند و دومی نامزد سابقِ جسی، تولیپ است. دختر روانی خنده‌روی تیراندازی که برخلاف جسی بی‌پرواتر و شرورتر است. و بالاخره به پسری معروف به اس‌فیس می‌رسیم که خب، هیچ‌ کلمه‌ای نمی‌تواند دیوانگی طراحی او را توصیف کند! همین و بس که اپیزود اول در نمایش قابلیت‌ها و جذابیت‌های سه کاراکتر اصلی سریال عالی ظاهر می‌شود که البته شخصیت تولیپ در صدر قرار می‌گیرد. به‌طوری که دو دقیقه بعد از معرفی‌اش با خودم می‌گفتم: میشه تمام سریال درباره‌‌ی این بشر باشه؟! این بدین معنی نیست که مبارزه‌ی وحشیانه‌ی کسیدی و استفاده‌ی بسیار جدیدش از بطری نوشیدنی فوق‌العاده نیست، اما تولیپ این فرصت را دارد تا با ساخت یک بازوکای لعنتی دست‌ساز کار غیرمنتظره‌تری انجام دهد! مهمترین نکته‌ای که این کاراکترها به سریال می‌آورند، سرگرمی و فان‌بودن است. «واعظ» تا زمانی که دلش را به دریا می‌زند همان چیزی است که باید باشد، اما خب ما اینجا با اپیزود افتتاحیه‌ای طرفیم که قرار است علاوه‌بر معرفی چندین کاراکتر، خط داستانی سریال را پی‌ریزی کند و ما را برای راز پشت این اتفاقات کنجکاو کند. از همین رو سریال بعضی‌وقت‌ها از مرحله‌ی «روانی‌بازی‌های دل‌انگیز» فاصله می‌گیرد و وارد «حرف‌های معنی‌دار» می‌شود. نمی‌دانم این مشکل منحصر به اپیزود اول خواهد بود یا نه، اما سریال بهتر است در به دست گرفتن لحظات دراماتیکش هم به اندازه‌ی استفاده‌ی متفاوت از سربازان کوچک عروسکی (!) به استادی برسد. تمام اینها در حالی است که «واعظ» این پتانسیل را دارد تا در زیر تمام این دیوانه‌بازی‌ها به سریالی درباره‌ی بررسی مسائل عرفانی/فلسفی جدی هم تبدیل شود. در پایان سوالی که از اپیزود اول باقی می‌ماند، این است که جسی چگونه باید قدرت فراطبیعی‌اش را کنترل کند. ما در طول این اپیزود می‌بینیم که این موجود فضایی پس از تسخیر واعظی در آفریفا، شیطان‌پرستی در روسیه و تام کروز در جلسه‌ی کلیسای ساینتولوژی به انفجار آنها ختم می‌شود. به نظر می‌رسد این قدرت هرچه هست، یک معتقد واقعی توانایی تحمل آن را ندارد. جسی برخلاف بقیه می‌خواهد آدم خوبی باشد، اما در بد بودن خوب است. بنابراین همان ترکیب دقیقی است که برای تحمل این قدرت لازم دارد. آیا به این معنی است که اگر جسی با استفاده از قدرتش کارهای خوب انجام دهد و از بخش بدش بکاهد، همه‌چیز به مرگ خودش ختم می‌شود؟ و آیا او باید تعادل بین استفاده از این قدرت برای کارهای خوب و بد را رعایت کند؟ در لحظات پایانی اپیزود پیچیدگی وظیفه‌‌ی جسی در کنترل این قدرت را در آن مردی می‌بینیم که یک لحظه با زدن حرف دلش به مادرش نفس راحتی می‌کشد و یک لحظه بعد قلبش را در مشت دارد! اگر سریال روی این پیچیدگی وحشیانه و جالب حرکت کند و آن وسط هر از گاهی چندتا بازوکای دست‌ساز هم به درون دیگ پرت کند، فکر می‌کنم «واعظ» می‌تواند به سریالی تبدیل شود که هر هفته برای دیدن اپیزود جدیدی از آن لحظه‌شماری کنیم.

۱۳۹۵/۶/۸   |   رضا حاج محمدی   |   زومجی
نقد سریال واعظ: قسمت دوم، فصل اول

از همان اپیزود افتتاحیه‌ی «واعظ» مشخص بود که این سریال قرار است به خواب و خوراک جدیدمان تبدیل شود. در نقد اپیزود اول توضیح دادم که «واعظ» چه پتانسیل فوق‌العاده‌ای برای تبدیل شدن به «هیت» بعدی شبکه‌ی ای‌.‌ام‌.سی دارد و حتی می‌تواند در ارائه‌ی سرگرمی صیقل‌خورده و بی‌نقص از «مردگان متحرک» هم جلو بزند. اپیزود اول سریال همچنین دارای چنان درجه‌ی افسارگسیخته‌ای از عناصر ماوراطبیعه، خشونت و اکشن‌های دیوانه‌وار بود که ممکن بود خیلی‌ها را پس بزند. اگر از کسانی هستید که با اپیزود اول حال نکرده‌اید و می‌خواستید با اپیزود دوم شانس دوباره‌ای به سریال بدهید، بدجوری اشتباه می‌کنید. اکثر سریال‌ها این عادت را در ما اینجا کرده‌اند که از اپیزودهای دوم هر فصل انتظار زیادی نداشته باشیم، اما ظاهرا «واعظ» در این عادت قرار نمی‌گیرد. بلکه با وجود اره‌برقی‌ها و سرخ‌پوست‌های آویزان از درخت و ارجاعات به فرهنگ عامه ماموریت اپیزود اول را دنبال می‌کند. چه ماموریتی؟ اینکه خودش را به عنوان سریالی جدا از چیزهایی که تاکنون دیده‌اید معرفی کند و به‌مان هشدار دهد که اگر با من همراه شوید، باید انتظار اتفاقات عجیب‌و‌غریب زیادی را بکشید. اگر بعد از اپیزود اول موضوع را نگرفته باشید، این اپیزود متوجه‌تان می‌کند که این سریال قرار است بی‌کله، گیج‌کننده و حال‌به‌هم‌زن شود، اما در آن واحد شما هم قرار است از تمام اینها لذت ببرید. راستش را بخواهید آن‌قدر این اپیزود از لحاظ خط‌های داستانی پرهرج‌و‌مرج بود که برای مدتی فکر کردم این مسئله قرار است به مشکل بدل شود. از سیل تازه‌ای از کاراکترهای جدید گرفته تا اتفاقات و صحنه‌های غیرمنتظره که امکان داشت به درهم‌برهم‌شدن سریال ختم شوند. اما یکی از اولین و بزرگترین ویژگی‌های مثبت این اپیزود این است که سث روگن و ایوان گولدبرگ به عنوان کارگردانان سریال به خوبی تمام آنها را مدیریت می‌کنند. بله، شاید ما از خیلی چیزها سر در نیاوریم و این اپیزود به تپه‌ی سوال‌هایمان که از قبل مانده بود اضافه کند، اما سریال حاوی چنان لحن پرانرژی و نگاه منحصربه‌فردی است که حتی وقتی همه‌چیز گیج‌کننده می‌شود، نمی‌توان از بی‌پروایی سریال لذت نبرد. از مبارزه با اره‌برقی گرفته تا استفاد‌ه‌ی ترسناک جسی از قدرت جدیدش، «واعظ» در این اپیزود از حرکت نمی‌ایستد و به گسترده‌سازی دنیایش ادامه می‌دهد. مثل هفته‌ی گذشته، همه‌چیز با سکانسی کاملا غیرمنتظره آغاز می‌شود. ناگهان متوجه می‌شویم در سال ۱۸۸۱ و در غرب وحشی هستیم. یک کابوی مرموز و ساکت در کویر برهوت به راه می‌افتد تا راه درمانی برای نجات فرزند در حال مرگش پیدا کند. در مسیر او به یک سری مهاجر وراج و سرخ‌پوست‌هایی که با پوست سرِ کنده شده از درخت آویزان شده‌اند برمی‌‌خورد و بالاخره به شهر «رت‌واتر» می‌رسد. رت‌واتر اسم همان نوشیدنی‌ای است که در اپیزود قبل خون‌آشام داستان‌مان آن را سفارش داده بود. اگرچه دیگر خبری از این کابوی مرموز در ادامه‌ی اپیزود نمی‌شود، اما به دو دلیل بدجوری منتظر دیدن داستان او هستم. اول از همه به نظر می‌رسد‌‌ این همان خط داستانی مهمی است که اسطوره‌شناسی و گذشته‌ی اتفاقات عجیبِ زمان حال را روایت می‌کند و دوم اینکه کسانی که کامیک‌بوک‌های «واعظ» را خوانده‌اند با دیدن این کابوی، عنان از کف داده‌اند. چرایش را نمی‌دانم، اما فکر کنم این خبر خوبی می‌تواند باشد، مگه نه؟! اپیزود دوم متوجه‌تان می‌کند که این سریال قرار است بی‌کله، گیج‌کننده و حال‌به‌هم‌زن شود، اما در آن واحد شما هم قرار است از تمام اینها لذت ببرید تنها کسی که در این اپیزود مسیر روانی‌کننده‌ای را پشت سر نمی‌گذارد، جسی است. ما نمی‌دانیم واکنش او به کاری که در پایان اپیزود قبل کرد چه بوده؛ جایی که او به‌طرز ناخواسته‌ای به آن یارو گفت که قلبش را جلوی مادرش بیرون بکشد! فکر می‌کنم او فعلا خبر ندارد. چون در آغاز اپیزود دوم او در شرایط خوبی به سر می‌برد و با اجرای مراسم غسل تعمید تلاش می‌کند تا نقش‌اش به عنوان واعظ مورداطمینان و ‌غم‌خوار مردم را به خوبی ایفا کند. جسی حتی سعی می‌کند راننده اتوبوس مدرسه که می‌گوید فکرهای بدی درباره‌ی دختر کوچکی دارد را ببخشد. اگرچه در این صحنه برای ثانیه‌هایی می‌توان نفرت و بخش سیاهِ جسی را حس کرد، اما او سعی می‌کند تا بی‌خیال روانه کردن مشتش به صورت راننده اتوبوس شود. همچنین در جریان گفتگوی او و کسیدی درباره‌ی طرز نگاه‌شان به زندگی که خیلی جذاب است، می‌توان به‌صورت خیلی گذرا شکل فیزیکی موجود درون جسی که به‌شکل تکه کریستال مایعی پشت سرش قرار دارد را هم دید. خلاصه همه‌چیز برای جسی کاستنر بر وقف مراد است که باز دوباره‌ سروکله‌ی تولیپ پیدا می‌شود و دوباره او را در دوگانگی شخصیتی قرار می‌دهد. تولیپ سعی می‌کند او را برای ماموریت نامعلومش جذب کند و این وسط به او یادآور می‌شود که: «خیلی طول نمی‌کشه که دوباره به خودت تبدیل بشی. در عمق درونت تو مرد خیلی بدی هستی». حرف‌هایی که شوم و احتمالا درست به نظر می‌رسند. اما سوال این است که تولیپ چقدر بد است؟ ما می‌دانیم که او در کتک‌کاری کم‌وکسری ندارد، اما در جریان گروگانگیری، او جسی را به جایی نبسته است. شاید این روش نامحسوسی برای نشان دادن این است که او قدرت دارد، اما نمی‌‌خواهد از آن استفاده کند. این دقیقا همان چیزی است که درباره‌ی جسی هم صدق می‌کند. در بخشِ خون‌آشامی این اپیزود، کسیدی سر بزنگاه سر می‌رسد و نمی‌گذارد دو نفری که در پایان اپیزود قبل دیده بودیم، شکم جسی را برای بیرون کشیدن قدرت او با اره‌برقی پاره کنند. «واعظ» از آن سریال‌هایی است که انگار باید هر هفته حداقل انتظار یک صحنه‌ی اکشن خون‌بار را از آن بکشیم. چیزی که در این اپیزود گیر می‌آوریم، صحنه‌ی باحال و بی‌مغزی است که در آن با نسخه‌ای از خشونت گرافیکی فیلم‌های «کلبه‌ی وحشت» روبه‌رو می‌شویم که حالا به جای کلبه، در یک کلیسا اتفاق می‌افتد. دست‌های قطع‌شده، سوراخ‌های بزرگ به جا مانده از شلیک گلوله و اره‌برقی سرکش و غیرقابل‌کنترلی که به یک صحنه‌ی تنش‌آفرین و کشتن آن دو نفر به دست کسیدی ختم می‌شود. از آنجایی که جسی در خواب به سر می‌برد، فعلا به جز کسیدی کسی نمی‌داند آنها چه هدفی داشتند و به جز تماشاگران کسی نمی‌داند که آنها در ابتدا با استفاده از یک قوطی قهوه و خواندن یک شعر مسخره قصد بیرون کشیدن قدرت جسی را داشتند! «واعظ» بعد از دو اپیزود راز و رمزهای مختلف و پرتعدای برجای گذاشته، اما این دو کاراکتر که من را یاد نسخه‌ی فانتزی‌تری از قاتل‌های دوقلوی فصل اول «فارگو» می‌اندازند، بهترین‌شان هستند. در نهایت وقتی جسی متوجه می‌شود که نمی‌تواند قدرتش را مخفی نگه دارد و پس از تقلای بسیار برای فراموش کردنِ «آدم خیلی بدی» که است، بی‌خیال خوب بودن می‌شود و به‌طرز بی‌‌کله‌ای وارد خانه‌ی آن مرد که پتانسیل تجاوز به آن دختر را دارد می‌شود و خاطره‌ی آن دختر را از ذهنش پاک می‌کند. نکته‌ی جالب این صحنه، این است که برخلاف چیزی که از کانسپت پاک کردن بخشی از حافظه‌ می‌دانیم، او فقط اسم دختر را فراموش نمی‌کند و به زندگی‌اش برنمی‌گردد، بلکه او می‌داند که تکه‌ای از ذهنش پاک شده است. فقط نمی‌داند آن چه چیزی است و چگونه این اتفاق افتاده. پس مشخص می‌شود حتی اگر این قدرت با هدف خوبی هم مورد استفاده قرار بگیرد، بدون عواقب ترسناک نیست. جسی سپس به خانه‌ی آن دختر بیهوش می‌رود و از او می‌خواهد تا چشمانش را باز کند. آیا بازشدن چشمان کسی که بدنش با توجه به بلایی که سر جمجمه‌اش آمده، شدنی است؟ حتی اگر شدنی باشد، با توجه به چیزهایی که تاکنون دیده‌ایم، بیدار شدن دختر ممکن است حاوی عواقب هولناکی باشد که به ضرر خود و خانواده‌اش تمام شود. اما چیزی درباره‌ی نگاه جسی است که به نظر می‌رسد همه‌چیز با خوبی و خوشی تمام می‌شود. آخرین نکته‌ی جالب این اپیزود که قدرت نویسندگی و اجرای سریال را نشان می‌دهد، این است که اگرچه با اپیزود پیچیده و گیج‌کننده‌ای طرف بودیم، اما در آن واحد اطلاعات زیادی هم به‌دست آودیم. یک کابوی عجیب در سال ۱۸۸۱ داریم. جسی می‌خواهد آدم خوبی باقی بماند و به دور از استفاده از زور و بازویش مردم را هدایت کند، اما به نظر می‌رسد او نمی‌تواند. تولیپ بدجوری می‌خواهد جسی را مجبور به در آغوش کشیدن هویت واقعی‌اش کند. عده‌ای چیزی که درون جسی است را به هر قیمتی که شده می‌خواهند. تمام اینها یعنی سریال در دو اپیزود اول به‌طرز مهارت‌آمیزی تمام اطلاعات لازم را زمینه‌چینی کرده است و حالا وقت این است که وارد فاز بعدی داستان شود و مرحله‌ی جدیدی را آغاز کند.

۱۳۹۵/۶/۸   |   رضا حاج محمدی   |   زومجی
نقد سریال واعظ: قسمت سوم، فصل اول

اگر مثل من از کسانی هستید که کامیک‌بوک‌های «واعظ» را نخوانده‌اند، مطمئنا بعد از دو اپیزود اول سریال چیزی از هدف و افق سریال دستگیرتان نشده است. سازندگان به جای اینکه به سرعت قوانین و اسطوره‌شناسی و گذشته‌ی اتفاقات دنیای سریال را تعریف کنند، ما را به درون جنون و هرج‌و‌مرج آن پرت کرده‌اند. این تصمیم قابل‌درکی است. بالاخره برخی از شخصیت‌های داخل سریال هم مثل ما از اتفاقاتی که اطرافشان درحال وقوع است، سرگیجه گرفته‌اند و البته این روش خوبی برای برگرداندن تماشاگران است. اما بعد از اینکه اپیزود دوم هم به سوالات‌مان افزود و حتی برای پیچیده‌تر کردن کار، ما را به سال ۱۸۸۱ غرب وحشی نیز برد، اپیزود سوم قرار است بعد از دو اپیزود طوفانی و خون‌آلود، پایش را روی ترمز بگذارد و بعضی چیزها را توضیح دهد. هرچند طبق معمول در کنار جواب‌های یک کلمه‌ای که به برخی سوالات‌مان داده می‌شود، چندتا جدید جایشان را می‌گیرند. این یعنی با اپیزود هیجان‌انگیز و پر از دیوانه‌بازی‌های قبلی طرف نیستیم، اما حداقل به جایش تصویر و نقشه‌ی داستان کمی روشن‌تر می‌شود. یکی از سوالاتی که در اپیزودهای قبل ایجاد شده بود، این بود که جسی و تولیپ در گذشته چه کاره بودند و چرا تولیپ این‌قدر قصد بازگرداندن او به همان آدم قبلی را دارد. خب، در آغاز اپیزود سوم تولیپ با زنی به اسم دنی در هیوستون ملاقات می‌کند و در ازای دادن یک سری اطلاعات، آدرس فردی را دریافت می‌کند. از قرار معلوم این آدرس کارلوس است. کسی که ظاهرا در گذشته به جسی و تولیپ نارو زده بوده. در جریان دو فلش‌بک کوتاهی که از آن رویداد می‌بینیم، به جز اینکه جسی یک گلوله در مغز یک پلیس خالی کرده و کارلوس آنها را سر بزنگاه قال گذشته، اطلاعات بیشتری به دست نمی‌آوریم. اما می‌دانیم این «قال گذاشتن» یک قال گذاشتن معمولی نبوده. بلکه آن‌قدر مهم است که باعث می‌شود جسی برای مدتی بی‌خیال آدم‌خوبه‌بودن شود و برای کشتن او از طریق شکستنِ تک‌تک استخوان‌های بدنش با تولیپ به دل جاده بزند. اگرچه جسی بالاخره نظرش را عوض می‌کند و ما نهایتا دست‌مان از دیدار با این جناب کارلوس خالی می‌ماند، اما این خط داستانی این فرصت را ایجاد می‌کند تا جسی و ما بیشتر با موجود پلیدی که در وجودش لانه کرده آشنا شویم. قبل از این اما جسی بالاخره درباره‌ی قدرتش به کسی می‌گوید و او کسی نیست جز کسیدی که به نظرم بهتر از او نمی‌توان کس دیگری را پیدا کرد! شاید در بهترین صحنه‌ی اپیزود، کسیدی را می‌بینیم که به دستورِ جسی بالا و پایین می‌پرد و حتی از علاقه‌ی مخفیانه‌اش به جاستین بیبر هم می‌گوید! کسیدی عاشق قدرت خارق‌العاده‌ی جسی می‌شود و آن را با جیسون بورن و جدای‌ها مقایسه می‌کند. اما با توجه به چیزی که تاکنون از لحظه‌ی دستوردادن‌های جسی دیده‌ایم، به نظرم خودِ جسی هم قبول دارد که او بیشتر شبیه کیل‌گریو از «جسیکا جونز» است تا کس دیگری. خلاصه اینکه جسی در تلاش برای توصیف بزرگی قدرت و حسی که دارد، جواب می‌دهد که انگار تمام مخلوقات خدا در شکمش جا خوش کرده‌اند! مچکرم، کاملا متوجه شدیم! بعد از اینکه جسی قدرتش را برای کسیدی فاش می‌کند، یک صحنه‌ی توضیح‌دهنده‌ی دیگر از راه می‌رسد. دو آدمکشی که در قسمت قبل توسط کسیدی تکه‌پاره شده بودند و ظاهرا فیوری و دبلانک نام دارند، در این اپیزود تصمیم می‌گیرند تا با دقت و تجهیزات بهتری حمله کنند. اما ظاهرا باید به شکست‌های این دو کله‌پوک عادت کنیم. در یکی از صحنه‌های بامزه‌ی این اپیزود، این دو مجهز به کلاهخود، جلیقه‌های ضدگلوله و تفنگ‌های اتوماتیک از ماشین پیاده می‌شوند و در حال حرکت به سمت کلیسا هستند که زاااارت! کسیدی آنها را زیر می‌گیرد و به دوتا تکه گوشت له شده تبدیل می‌کند! کارگردان مطمئن می‌شود که این اتفاق به‌طور ناگهانی بیافتد و این‌طوری کسیدی از سر بی‌حوصلگی اعلام می‌کند که باز دوباره باید از شر دوتا جنازه راحت شود. خلاصه مشخص می‌شود که آنها شکارچی خون‌آشام نیستند، بلکه از بهشت آمده‌اند و هدفشان جسی است. همان‌طور که همه خون‌آشام‌بودن کسیدی را با خنده رد می‌کنند، به نظر می‌رسد او ادعای فیوری و دبلاک که می‌گویند از بهشت آمده‌اند را باور نمی‌کند، اما حداقل قبول می‌کند که نقش میانجی را بین آنها و جسی بازی کند. در بهترین صحنه‌ی اپیزود، کسیدی را می‌بینیم که به دستورِ جسی بالا و پایین می‌پرد و حتی از علاقه‌ی مخفیانه‌اش به جاستین بیبر هم می‌گوید این وسط، جسی هم به درک تازه‌ای درباره‌ی قدرتش می‌رسد. دانی که هنوز سعی می‌کند بعد از درگیری‌اش با جسی، آبرویش را که جلوی مردم شهر و بچه‌های اتوبوس مدرسه از بین رفته جمع‌ کند، روی جسی اسلحه می‌کشد. جسی سعی می‌کند قدرتش را به‌طرز ترسناکی روی او اجرا کند و تقریبا تا مرز کشتن او به دست خودش هم می‌رود، اما در نهایت با گفتن : «حالا متوجه شدم» عقب می‌کشد. ما نمی‌دانیم او دقیقا چه چیزی را متوجه شده و ظاهرا این هم یکی دیگر از توضیحاتی است که به اپیزودی دیگر منتقل می‌شود، اما چیزی که به‌شخصه از قدرت درون جسی که در کامیک‌بوک‌ها جنسیس نام دارد، متوجه شدم، این بود که گویی جنسیس استعاره‌ای از همان شیطان درون همه‌ی انسان‌هاست که آنها را مجبور به انجام کارهای سیاه می‌کند. این موجود یک‌جورهایی در وجود تمام شخصیت‌های داخل سریال وجود دارد و همه‌ی آنها بدون اینکه متوجه شوند، از قدرت آن استفاده می‌کنند، اما این فقط جسی است که حضور فیزیکی آن را در درونش حس می‌کند و به جای اینکه افسار انتخابات و زندگی‌اش را دست او بدهد، خودش سعی می‌کند از قدرت آن برای انجام کارهای خوب استفاده کند. شاید «حالا متوجه شدم» رسیدن جسی به این درک بود. حالا باید دید در ادامه این برداشت درست از آب درمی‌آید یا نه. همان‌طور که گفتم اگرچه روی کاغذ با یک اپیزود توضیح‌دهنده طرفیم، اما هر از گاهی با صحنه‌هایی روبه‌رو می‌شدیم که می‌خواستند خط‌های داستانی و کاراکترهای دیگری را هم زمینه‌چینی کنند. مثلا زنی که تولیپ در هیوستون با او ارتباط برقرار می‌کند کیست؟ نه فقط آن زن، بلکه مردی در کت‌و‌شلوار سفید که در سینما مشغول دیدن فیلم‌های شکنجه بود! با توجه به نامه‌ای که آن زن در تاریکی به آن مرد می‌دهد، به نظر می‌رسد باید انتظار خط داستانی توطئه‌ای-چیزی را هم بکشیم. چشم‌های دختری که ضربه‌ی مغزی‌ شده بود از اپیزود قبل به دستور جسی باز شده. مادرش امیدوار است، اما به نظر نمی‌رسد تغییر خاصی در وضعیت کلی او ایجاد شده باشد. آیا جسی مسبب یک امیدواری اشتباه شده است؟ اُدین کین‌کنون یکی از سرمایه‌داران شهر و صاحب کشتارگاه که در قسمت قبل دیدیم که خانه‌ی زن و شوهری را از آنها خرید و خراب کرد، در این اپیزود در وضعیت ترسناکی قرار دارد: گوش دادن زنده به صدای کشتار حیوانات!!! مشکل این آقا چیست؟ نهایتا نمای پایانی این اپیزود با بیرون آمدن چیزی از لوله‌ی بخار یا چیزی شبیه به این تمام می‌شود. اگر قصد استعاره‌پردازی داشته باشیم، ظاهرا این تصویر نشانه‌ای از بیرون آمدن و آزاد شدن چیزی از درون زمین یا به عبارتی دیگر جهنم است. بالاخره، ما هم‌اکنون دو کاراکتر از بهشت داریم. پس این نمی‌تواند برداشت دور از ذهنی باشد! روی هم رفته، اگرچه این اپیزود مثل دوتای قبلی ساعت پراکشن و بزن‌و‌بکوبی نبود و با اینکه این اپیزود برخلاف چیزی که به نظر می‌رسید جواب خیلی از سوال‌هایمان را نصفه‌کاره گذاشت، اما به‌شخصه این‌قدر این دنیا را دوست دارم و برای سر درآوردن از رازهایش کنجکاو هستم که به تماشا ادامه می‌دهم! فقط امیدوارم سازندگان هم سر نگه داشتن ما در تاریکی زیاده‌روی نکنند.

۱۳۹۵/۶/۸   |   رضا حاج محمدی   |   زومجی
نقد سریال واعظ: قسمت چهارم، فصل اول

اپیزود چهارم «واعظ»، اپیزود سریع و فوق‌هیجان‌انگیزی نیست و مطمئنا به نمونه‌ی بارزی از داستان‌گویی منسجم هم تبدیل نمی‌شود. ناسلامتی با اپیزودی طرف هستیم که پنجاه خط داستانی مختلف در آن جریان دارند و سریال هر دقیقه در حال پریدن از این نقطه، به آن نقطه است. اما این حرف‌ها به این معنی نیست که اپیزود چهارم «واعظ»، ساعت ضعیفی است. در عوض، با اپیزودِ رضایت‌بخشی روبرو هستیم که وظیفه‌اش را به خوبی در زمینه‌چینی اتفاقات جالب آینده انجام می‌دهد و برخی از این خط‌های داستانی را وارد مسیرهای غافلگیرکننده‌ای می‌کند. اولین نکته‌ی مثبت این اپیزود که نه تنها ما را با انرژی به تماشای این اپیزود جذب می‌کند، بلکه به رویدادی ختم می‌شود که عواقبش در ادامه‌ی داستان تکانی به کاراکترها و روابط‌شان می‌دهد، سکانس افتتاحیه‌اش است. اول از همه، دیدن چندتا دخترِ وحشت‌زده که از دست وانتی بزرگ فرار می‌کنند و مورد تیراندازی افراد ناشناس قرار می‌گیرند، علاوه‌بر اینکه آدم را یاد کلیشه‌های فیلم‌های ترسناک می‌اندازد، حسابی عجیب است و بعد از اینکه مشخص می‌شود تمام اینها بخشی از یک بازی بوده است، عجیب‌تر هم می‌شود؛ سکانسی که کاملا با سنت این سریال در ارائه‌ی افتتاحیه‌های درگیرکننده برابری می‌کند. این بازی اما با سقوط دختر به داخل چاه فاضلاب و مرگش، موتور اتفاقات این اپیزود را روشن می‌کند. این سکانس در ظاهر فقط نقش یک جوک بی‌مزه را دارد و به نظر نمی‌رسد به جز جلب توجه‌ سریع ما نقش دیگری داشته باشد، اما در تحسین سریال همین و بس که همه‌چیز با مرگ دختر تمام نمی‌شود. دختر مُرده هرگز شخصیت خاصی پیدا نمی‌کند. تنها چیزی که بقیه از او به یاد می‌آورند این است که او به تلویزیون نگاه کردن و بقیه‌ی کارهای عادی علاقه داشته، اما با این حال، مرگ او تولیپ را عصبانی می‌کند. به این ترتیب، از آنجایی که تولیپ در مدیریت خشمش مشکل دارد، همیشه در هنگام عصبانیت او باید منتظر چیزهای خوبی باشیم. دختر به خاطر این می‌میرد که کارکنانِ کشتارگاهِ اُدین کین‌کنون، برای خنده آنها را تعقیب می‌کردند. به خاطر همین است که خودش طی سخنرانی سریع و مضحکی سعی می‌کند اشتباهش را جبران کند. این یعنی ما با شهری سروکار داریم که به یکی از خودشان هم اهمیت نمی‌دهند. بعد از این صحنه جسی و قدرتش اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. آیا او همان کسی است که می‌تواند جلوی بقیه را از سقوط به چاه بگیرد. یا با توجه‌ به عواقب غیرقابل‌پیش‌بینی قدرتش وضعیت را بدتر کند؟ اما چیزی که باعث می‌شود داستان تولیپ کار کند، این است که او فقط به خاطر دختران دست‌وپاچلفتی و ساده‌لوحِ شهر عصبانی نمی‌‌‌شود، بلکه این عصبانیت به نتیجه‌ی دیگری هم منجر می‌شود. وقتی او برای کتک زدن یکی از مردها دست به کار می‌شود و او را از پنجره به بیرون پرت می‌کند، در راه رساندن او به بیمارستان از خون‌آشام‌بودن کسیدی اطلاع پیدا می‌کند. حالا نمی‌دانم آیا او واقعا به لفظ «خون‌آشام» رسیده باشد، اما بالاخره بعد از دیدن زنده ماندن یک نفر از شیشه‌ای که در گلویش فرو رفته و پیدا کردن او در حال سر کشیدن واحد‌های خون، می‌توان با یک دو دوتا چهارتای ساده به خون‌آشام بودن طرف رسید و از آنجایی که کسیدی هم هرگز درباره‌ی طبیعتش دروغ نگفته، به نظر نمی‌رسد بخواهد چیزی را از تولیپ مخفی کند. بنابراین، با توجه به اینکه همین الان رابطه‌ی قوی‌ای بین جسی و کسیدی و جسی و تولیپ وجود دارد، به نظر می‌رسد تیم سه‌نفره‌مان هر لحظه دارد به تکمیل شدن نزدیک‌تر می‌شود که خبر خوبی است. این وسط، تولیپ هنوز چیزی درباره‌‌ی قدرت جسی نمی‌داند، اما این هم یکی از مواردی است که باید انتظار داشته باشیم به زودی برای او هم فاش شود. از سویی دیگر این اپیزود نشان می‌دهد که جسی سخت مشغول پیدا کردن راهی برای استفاده‌ی موثر از قدرتش است. بعد از موفقیت نسبی‌اش با دختر ضربه‌مغزی‌شده، او می‌خواهد چشم‌اندازش را به‌طرز جاه‌طلبانه‌ای گسترش دهد. او برای این کار سراغ اُدین کین‌کنون، بدترین آدم شهر می‌رود و به او پیشنهاد می‌کند در صورت حضورش در مراسم روز یکشنبه، زمین پدرش را مفت و مجانی به او می‌دهد. وقتی اُدین به کلیسا می‌آید، جسی او را از میان جمعیت انتخاب می‌کند و از او می‌خواهد تا به خدا خدمت کند. خب، اُدین به‌طرز قابل‌درکی جواب منفی می‌دهد و جسی هم که منتظر چنین لحظه‌ای است از قدرتش بر روی او استفاده می‌کند و جسی به همین سادگی آنتاگونیست بزرگ این فصل را شکست می‌دهد. اُدین اگرچه تاکنون در کانون توجه نبوده و به جز نکات کوچکی، چیز زیادی درباره‌ی او نمی‌دانیم، اما در همین اپیزود بعد از سخنرانی‌ سردش در کنار جنازه‌ی آویزان آن دختر، می‌دانیم که او آدم بدی است. خب، آیا جسی به همین سادگی بدترین آدمِ شهر را مجبور به فعالیت در راه خدا کرد؟ آیا این به این معنی است که اُدین به آدم خوبی تبدیل می‌شود؟ اگرچه در لحظه به نظر می‌رسد جسی موفق شده بزرگترین تهدید شهر را نابود کند، اما با توجه به سابقه‌ی جسی در استفاده از قدرتش، به نظر نمی‌رسد این حرکت به عواقبی که جسی امیدوار است، ختم شود. مسئله این است که تنها چیزی که جسی از ادین می‌خواهد، «با خدا بودن» است و ما از ماجرای «قلب‌تو برای مادرت باز کن» می‌دانیم که دستورات جسی می‌توانند برداشت‌های مختلف و بسیار متفاوتی داشته باشند. مشکل این است که برخلاف ما، جسی از عمق احتمال به بی‌راهه کشیده شدنِ قدرتش خبر ندارد. بنابراین انگار این نه تنها پایانی بر یک تهدید نیست، بلکه به معنای تولد چیزی خطرناک‌تر هم است. ظاهرا نویسندگان از قصد می‌خواهند جسی را در این موقعیت قرار دهند و به نظر می‌رسد این فصل در حالی به پایان می‌رسد که او متوجه می‌شود افکارش چقدر دربار‌ه‌ی این قدرت اشتباه و سطحی بوده است. جسی نیت خوبی دارد، اما اصلا انتظار نداشته باشید با دستکاری مغز بنده خدایی به هدفتان برسید. چون من پیش‌بینی می‌کنم الان در قالب اُدین با کسی طرفیم که فقط می‌خواهد به هر ترتیبی که شده به خدا خدمت کند و هیچ چیز دیگری هم جلودارش نخواهد بود. ادین به سادگی می‌تواند به یک مذهبی تندروی متعصب تبدیل شود. راستی این را هم در نظر بگیرید که جسی برای ادین مشخص نمی‌کند که باید به کدام خدا خدمت کند؟ شاید ادین خدای عجیب‌و‌غریب دیگری را می‌پرستد؟ تازه حتی اگر جسی به اشتباهش پی‌ ببرد، به نظرتان او چگونه می‌خواهد ادین را به حالت اولش برگرداند؟ می‌خواهد به او دستور دهد «به خدا خدمت نکن»؟ آیا اصلا راهی برای بازگشت به حالت اول هم وجود دارد؟ جسی موفق شده بزرگترین تهدید شهر را نابود کند، اما به نظر نمی‌رسد این حرکت به عواقبی که جسی امیدوار است، ختم شود این در حالی است که جسی باید هرچه زودتر سر عقل بیاید، چون ما در این اپیزود اطلاعات بیشتری درباره‌ی شکارچی‌های او پیدا می‌کنیم. از قرار معلوم آنها واقعا فرشته هستند و نه تنها در کارشان خوب نیستند، بلکه بدون اجازه‌ی رسمی از رییس‌شان در بهشت، به زمین آمده‌اند. کودن بودن آنها فعلا باعث می‌شود تا کسیدی بتواند برای جسی زمان بخرد، اما با توجه به صدای زنگ تلفن‌شان که در پایان اپیزود بلند می‌شود، ظاهرا افراد قوی‌تری هم دارند وارد بازی می‌شوند. بنابراین فکر کنم الان بتوانیم اتفاقی که برای این دو فرشته افتاده را با کمک چیزهایی که با خواندن صفحاتی از کامیک‌بوک‌ها می‌دانم، حدس بزنم: ماجرا از این قرار است که این دو فرشته مسبب فرار قدرت درون جسی از بهشت می‌شوند و حالا بدون اینکه کسی متوجه شود، راهی زمین شده تا بی‌سروصدا اشتباهی که کرده‌اند را جبران کنند. اپیزود چهارم «واعظ» مطمئنا اپیزود خیلی آرامی است، اما وظیفه‌اش در بالا بردن حسِ احتمال به هرج‌و‌مرج کشیده شدن اوضاع را به خوبی انجام می‌دهد. این نکته‌ای است که سریال باید به تکرار آن ادامه بدهد و حس پیشرفت و حرکت به سوی انفجار را در تماشاگر زنده نگه دارد. اگر هنوز پایین بودن سرعت سریال برایتان قابل‌قبول نیست، این نکته را در نظر داشته باشید که اگرچه تازه در اپیزود چهارم به سر می‌بریم، اما بالاخره سریال موفق شد پرونده‌ی اولین فصل داستان را ببندد. جسی قدرتش را دارد و آن را به‌طرز بزرگی به کار می‌گیرد. تولیپ و کسیدی (دوتا از روانی‌ترین کاراکترهای سریال تاکنون) به هم می‌رسند و ذهن آنتاگونیست این فصل هم طوری دستکاری می‌شود که اگر عواقب فاجعه‌باری در پی نداشته باشد، شگفت‌زده می‌شوم. تازه، مهم‌تر از همه بهشت هم فهمیده که مشکلی وجود دارد.

۱۳۹۵/۶/۸   |   رضا حاج محمدی   |   زومجی
نقد سریال واعظ: قسمت پنجم، فصل اول

«واعظ» سریالی است که تاکنون ریتم منظمی نداشته. یعنی در طول پنج اپیزود گذشته، همیشه بعد از قسمتی که هیجان و شدت خطرات داستان را بالا می‌برد‌، قسمتی از راه می‌رسید که دکمه‌ی مکث و ایستادن را برای یک هفته فشار می‌داد و همه‌چیز را خراب می‌کرد. اپیزود هفته‌ی گذشته اگرچه آرام بود، اما سریال موفق شد وظیفه‌اش در ایجاد حس به هرج‌و‌مرج کشیده شدنِ احتمالی اوضاع را به خوبی انجام دهد. به خاطر همین بود که در جمع‌بندی نقد هفته‌ی گذشته گفتم که امیدوارم سریال این ریتم را تکرار کنند و حس پیشرفت در داستان را در اپیزود بعد هم زنده نگه دارد. خب، خوشبختانه سازندگان کارشان را در این زمینه به خوبی انجام داده‌اند. چون اگرچه دوباره با یک اپیزود آرام‌سوز طرف هستیم، اما سریال با نمایشِ عواقب استفاده‌ی بی‌رویه‌ی جسی کاستر از قدرتش و غرور و تکبر او که باعث شده خودش را پیغمبر خدا ببیند و حرف حساب توی گوشش نرود، شهر را در موقعیت جالب‌تری قرار می‌دهد. بگذارید از خود جسی شروع کنیم. مشکل جسی این است که آدم خوبی نیست، اما این چیزی نیست که خودش فکر می‌کند. در واقع خودش فکر می‌کند او همان بنده‌ی گناهکاری است که یک روز خدا در وجودش حلول می‌کند و به او ماموریت می‌دهد تا صلح و آرامش را در زمین برپا کند و او برای رستگاری باید در این آزمون موفق شود. اما حقیقت این است که نه موجودی که در وجودش لانه کرده خداست و نه می‌توان با مجبور کردن مردم به در آغوش کشیدن یکدیگر و معذرت‌خواهی، دنیا را به جای بهتری تبدیل کرد. به‌طوری که پر بی‌راه نیست اگر بگویم جسی کاستر تا این لحظه به‌طرز خواسته یا ناخواسته‌ای آدم‌بد اصلی سریال است. تا قبل از این فکر می‌کردیم جسی واقعا تغییر کرده و فعالیت‌های گذشته‌اش را کنار گذاشته و تولیپ کسی است که دارد با وسوسه‌کردن جسی، او را به آدم قبلی‌اش برمی‌گرداند. اما در یکی از هوشمندانه‌‌ترین سکانس‌های این اپیزود متوجه می‌شویم که حرف‌های تولیپ درباره‌ی اینکه جسی اصلا تغییر نکرده، درست است. در جایی از این قسمت، تولیپ وسط کار جسی می‌پرد و شروع به تعریف کردن داستان جالبی برای متقاعد کردن و سرعقل آوردن او از اشتباهاتش می‌کند. ماجرا از این قرار است که جسی زمانی به خاطر بد نگاه کردن یک نفر به تولیپ به مغز مارمولکِ کومودوی آن فرد شلیک می‌کند. اما جسی با یادآوری این خاطره متقاعد نمی‌شود. او باور دارد که پیامبر خداوند است و دیوانگی روزهای گذشته را پشت سر گذاشته است. خب، ماموریت این اپیزود این است که نشان دهد جسی چقدر اشتباه می‌کند. در نقد اپیزود قبل پیش‌بینی کردیم که دستور جسی به ادین کین‌کنون برای «خدمت به خدا» امکان ندارد به نتیجه‌ی خوبی ختم شود. خب، در سکانس پایانی این اپیزود با قتل‌عامی که او به راه می‌اندازد، اوج طرز فکر اشتباه جسی به نمایش گذاشته می‌شود. اما حتی قبل از آن، کاملا مشخص است که جسی نه تنها به‌طرز اشتباهی از قدرتش استفاده می‌کند، بلکه باور دارد که کارهایش هیچ عواقبی در پی نخواهند داشت. مسئله این است که انسان‌ها باید از طریق راه‌های واقعی و به مرور زمان درد و ناراحتی‌هایشان را التیام ببخشند، اما جسی با دستکاری مغزشان آنها را مجبور به این کار می‌کند. ما می‌دانیم قربانیان جسی لحظه‌ی دستکاری شدن مغزشان را حس می‌کنند. بنابراین، نه تنها کار جسی حالشان را خوب نمی‌کند، بلکه مثل اتفاقی که برای دانی افتاد، آنها بعد از شنیدن دستور جسی و انجام دادن کاری که دوست ندارند، به خاطر تجربه‌ی چیزی که نمی‌توانند توصیفش کنند وحشت‌زده می‌شوند. مثلا به صحنه‌ای که جسی مادر تریسی را مجبور می‌کند یوجین را ببخشد نگاه کنید که چقدر ترسناک است و ترسناک‌تر از آن این است که جسی در جریان این صحنه هیچ شکی درباره‌ی کارش ندارد. (راستی ما هنوز چیزی درباره‌ی رابطه‌ی وضعیت یوجین و تریسی نمی‌دانیم، اما به نظر می‌رسد یوجین یک‌جورهایی مسئول اتفاقی که برای تریسی افتاده بوده است و به همین دلیل سعی کرده خودکشی کند). از نگاه جسی منشا این قدرت فراطبیعی، خداست. بالاخره او یک کشیش است و همین باعث شده تا فکر کند خدا این قدرت ویژه را به یکی از سربازان مبلغ دینش داده تا هر طور که دوست دارد آن را به کار بگیرد. اینجاست که به معنی خاطره‌ی تولیپ می‌رسیم. مهم نیست جسی چقدر به خودش می‌قبولاند که آدم دیگری شده، او هنوز همان جسی است. همان مردی که زمانی با شلیک به مغز یک مارمولک سعی کرده بود به زور حرفش را به کرسی بنشاند، حالا از وسیله‌ی دیگری برای این کار استفاده می‌کند. او نه تنها تغییری نکرده، بلکه حالا ابزار و روش بهتری را برای دروغ گفتن به خودش پیدا کرده و این مردم شهر هستند که دارند از کارهای او عذاب می‌کشند. تاکنون یکی از بزرگ‌ترین انتقادهایی که به سریال داشتم، عدم انسجام روایی آن بود. انگار هرکدام از خط‌های داستانی ساز خودشان را می‌زدند. اما در این اپیزود با درهم‌گره‌خوردن گذشته و حال، سریال موفق می‌شود واقعا شخصیت جسی کاستر را برای ما رنگ‌آمیزی کند و گذشته‌ی او و تولیپ را به زمان حال مرتبط کند. این در حالی است که سروکله‌ی فرشته‌ها هم پیدا می‌شود و به جسی می‌گویند که قدرت درون او، «خدا» نیست. این موضوع به‌علاوه‌ی تیراندازی اُدین کین‌کنون به آن بدبخت بیچاره‌ها، تکان خوبی به زمین سریال داد. حالا باید تا هفته‌ی بعد صبر کنیم و ببینیم اتفاقات این اپیزود به چه چیزی ختم می‌شود. حداقل احتمال اینکه جسی خیلی زود سرعقل بیاید بالاست. وقتی می‌گویم سریال بالاخره در این اپیزود انسجام روایی‌اش را به دست می‌آورد، یعنی حتی فلش‌بک غرب وحشی هم از لحاظ تماتیک با اتفاقات خط اصلی داستان مرتبط است. بعد از آغاز اپیزود دوم، دوباره در این قسمت سفر کابوی تنهای‌مان را از سر می‌گیریم. او به شهر رت‌واتر می‌رسد تا داروی بچه‌اش را گیر بیاورد. در این بین او چشمش به خانواده‌ای خوشحال می‌خورد، اما چندی بعد پدر خانواده مرده است و پسربچه هم مجبور است بلایی که سر مادرش می‌آورند را تماشا کند. کابوی در ابتدا بی‌خیال مداخله می‌شود، اما عذاب وجدان باعث می‌شود تا برگردد. برگشتن همانا و کتک خوردن و از دست دادن اسبش و دیر رسیدن به خانه و مردن زن و بچه‌اش و تماشای ضیافت کلاغ‌ها هم همانا! اتفاقی که برای کابوی می‌افتد، همان چیزی است که جسی به زودی به آن می‌رسد. کابوی هم بعد از یک عمر قتل و غارت می‌خواست مرد خانواده باشد و کار خوبی انجام دهد، اما در عوض نه تنها شکست می‌خورد، بلکه خانواده‌اش را هم از دست می‌دهد و نهایتا به همان قتل و غارت برمی‌گردد. جسی هم نیت خوبی دارد، اما ممکن است در این راه اشتباه جبران‌ناپذیری را مرتکب شود که او را راستی‌راستی به آدم‌بد قصه تبدیل کند. از نگاه جسی منشا این قدرت فراطبیعی، خداست و او این قدرت ویژه را به یکی از سربازان مبلغ دینش داده تا هر طور که دوست دارد آن را به کار بگیرد اتفاق مهم دیگری که در این اپیزود می‌افتد مربوط به دانی می‌شود. در واقع خط داستانی او برخلاف چیزی که انتظارش را داشتیم دارد نقش مهمی پیدا می‌کند. در ابتدا این‌طور به نظر می‌رسید که او فقط مرد بدرفتاری هست که نقش کوتاهی برای عصبانی کردن جسی و مجبور کردن او به نشان دادن قابلیت‌های مبارزه و قدرت فراطبیعی‌اش دارد، اما در این اپیزود متوجه می‌شویم که او نه تنها بعد از کاری که جسی با او کرد به گوشه رانده نشده، بلکه ظاهرا او به جز کسیدی و آن دو فرشته، تنها کسی است که می‌داند جسی قادر به انجام چه کارهایی است و از این موضوع بدجوری وحشت‌ کرده است. فعلا معلوم نیست او چه برنامه‌ای در سر دارد، اما هرچه بیشتر با او و همسرش وقت می‌گذانیم، بیشتر مطمئن می‌شویم که واقعا همسرش درباره‌ی اینکه مشکلی با کتک‌خوردن نداشته دروغ نمی‌گفته است. به نظر نمی‌رسد دانی توانایی آسیب زدن به جسی را داشته باشد، اما او از چیزی خبر دارد که بقیه نمی‌دانند و همین موضوع او را فعلا به شخصیت قابل‌توجه‌ای تبدیل می‌کند که باید حواس‌مان بهش باشد. در اپیزودی که حتی به بی‌ربط‌ترین شخصیت‌ها هم توجه می‌شود، امکان ندارد سر تولیپ و کسیدی بی‌کلاه بماند. این دو با هم شاید بهترین صحنه‌ی کل این اپیزود را رو می‌کنند. منظورم جایی است که تولیپ درباره‌ی ویژگی‌های خون‌آشامی کسیدی سوال می‌پرسد. اینجا با یک گفتگوی خیلی ساده طرف هستیم که شاید بارها نمونه‌اش را در فیلم و سریال‌های کمدی دیگر دیده باشید، اما این به این معنی نیست که من فرصت دوباره‌ای که برای مسخره کردن عناصر مضحکِ داستان‌های ماوراطبیعه از راه رسیده را رد می‌کنم. مخصوصا در چارچوب کاراکترهای «واعظ» که تمام سوال و جواب‌هایی که بین این دو رد و بدل می‌شود با شخصیت‌ِ بی‌خیال و بی‌قید و بند کسیدی و این خصوصیت تولیپ که به دنبال استفاده از هر شرایطی به نفع خودش است، هم‌خوانی دارد. به‌علاوه، حالا در کنار اینکه تمام ویژگی‌های خون‌آشامی کسیدی را فهمیده‌ایم، حداقل یک نفر دیگر در کل شهر به جز خود کسیدی می‌داند که او یک خون‌آشام است. اپیزود پنجم «واعظ» اگرچه مثل هفته‌ی گذشته روند آرام‌سوزی دارد و این باعث می‌شود تا دل‌مان بیشتر برای اکشن‌های خونین و خوش‌ساختِ دو قسمت آغازین تنگ شود، اما واقعا این دلیل خوبی برای شکایت کردن و ناامیدشدن نیست. این اپیزود با موفقیت کاراکترها را در مسیرهایشان پیشرفت می‌دهد و تقریبا تمام صحنه‌ها که اوجش به شات‌گان‌کشی کین‌کنون ختم می‌شود، هیزم به آتش سریال اضافه می‌کنند. یکی از ویژگی‌های «واعظ» که بعضی‌وقت‌ها ممکن است چندان کار نکند و بعضی‌وقت‌ها حسابی به نفعش تمام شود، این است که سریال به‌طرز بی‌قاعده‌ای هرچه که دستش می‌آید را به درون دیگ می‌ریزد. همین باعث می‌شود تا مثلا واقعا نتوانیم پیش‌بینی کنیم هفته‌ی بعد شاهد چه اتفاق و شخصیت و پیچیدگی غیرمنتظره‌ای خواهیم بود. شما را نمی‌دانم، ولی من ریسکی که سازندگان در این نوع داستان‌گویی کرده‌اند را دوست دارم.